هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🌹🍃 ࿐ྀུ 🌹🍃 ࿐ྀུ🌹🍃 ࿐ྀུ
#دو_حکایت_زیبا_حتما_بخوانید
📚راحت ترین راه بهلول برای کوه نوردی
شخص تنبلی نزد بهلول آمده و پرسید :
میخواهم از کوهی بلند بالا روم می تواني نزدیکترین را ه رابه من نشان دهی؟
بهلول جواب داد: نزدیکترین و آسانترین راه : نرفتن بالای کوه است
حکایت زندگی از نگاه بهلول
شخصی از بهلول پرسید:
میتوانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست ؟
بهلول جواب داد : زندگی مردم مانند نردبان دو طرفه است که از یک طرفش سن انها بالا میرود و از طرف دیگر زندگی آن ها پائین میآید
📚خواجة بخشنده و غلام وفادار
درويشي كه بسيار فقير بودو در زمستان لباس و غذا نداشت. هرروز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را ميديد كه جامههای زيبا و گرانقيمت بر تن دارند و كمربندهاي ابريشمين بر كمر ميبندند.
روزي با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدايا! بنده نوازي را از رئيس بخشندة شهر ما ياد بگير. ما هم بندة تو هستيم.
زمان گذشت و روزي شاه خواجه را دستگير كرد و دست و پايش را بست. ميخواست بيند طلاها را چه كرده است؟
هرچه از غلامان ميپرسيد آن ها چيزي نميگفتند. يك ماه غلامان را شكنجه كرد و ميگفت بگوييد خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟
اگر نگوييد گلويتان را ميبرم و زبانتان را از گلويتان بيرون ميكشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل ميكردند و هيچ نميگفتند.
شاه انها را پاره پاره كرد ولي هيچ يك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبي درويش در خواب صدايي شنيد كه ميگفت: ای مرد! بندگي و اطاعت را از اين غلامان ياد بگير.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌شنیدین میگن :
فلانی رو خیلی دوست دارم
اما هیچ وقت سهم دل من نمیشه
بعضی وقتا سخت ترین قسمت
عشق همین ممنوعه بودنشه
یک نفرو با تمام وجودت بخوای
اما بدونی محاله بهم برسین
دیگه راهی نمیمونه واست جز اینکه
مظلوم و بیقرار نگاه کنی
جلوی چشمات دارو ندارِ یه نفر دیگه بشه
خونت آباد عشق ...چه دلها سوزوندی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱
اینجملہروخیلےشنیدیم
کہمیگن...
شانسآوردم...
نہجانم!شانسنیاوردی
خـ ُـداخواستبرات،اگرشد...🖇!
خداخواستبرات،اگرنشد...
حیفہ بےانصافیہ!
کاریروکہخُـدا انجامداده
ب چیز دیگه نسبت بدیم!"😔
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
▪️در زندگی مردم شَر نندازیم!
دختری درسش را میخواند و سر کار میرود، فامیلی او را در مهمانی میبیند میگوید "شوهر نکردی؟ میتُرشیا!" حرفش را میزند و میرود ولی روح و روان دختر را به هم میریزد.
زنی بچه دار شد، دوستش گفت "برای تولد بچه، شوهرت برات هیچی نخرید؟ یعنی براش هیچ ارزشی نداری؟" بمب را انداخت و رفت. ظهر که شوهر به خانه آمد کار به دعوا کشید و تمام!
جوانی از رفیقش پرسید "کجا کار میکنی؟ ماهانه چند میگیری؟ صاحبکار قدر تو رو نمیدونه!" از شغلش دلسرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد، صاحب کار هم قبول نکرد و اخراجش کرد!
پدری در نهایت خوشبختیست؛ یکی میگوید "پسرت چرا بهت سر نمیزند؟ یعنی برات وقت نمیگذاره؟" با این حرف صفای قلب پدر را تیره و تار میکند!
این است سخن گفتن به زبان شیطان؛ در طول روز خیلی سؤال ها را ممکن است از همدیگر بپرسیم: "چرا نخریدی؟ چرا نداری؟ چطور زندگی میکنی؟" ممکن است هدفمان صرفا کسب اطلاع باشد، یا از روی کنجکاوی یا... اما نمیدانیم چه آتشی به جان شنونده میاندازیم!
مفسد و شرور نباشیم👌
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
نیاز دارم مدتی نباشم..
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم..
به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد ...
دور باشم و رها...
سبُک باشم و آزاد ...
آدم هایی را ببینم ، که هیچ تصور بدی از آنها ندارم ...
مسیرهایی را بروم ، که تا به حال نرفته ام..
عطرهایی را بزنم ، که تا به حال نزده ام ..
و لباس هایی را بپوشم ، که تا به حال نپوشیده ام ...
در مکان هایی بنشینم ، که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند..
موسیقی هایی گوش کنم ، که مرا یادِ کسی نمی اندازند ..
و نوشیدنی هایی بنوشم ، که مرا بیخیال تر از همیشه کنند ...
نه به کسی فکر کنم..
نه نگرانِ چیزی باشم ..
نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم...
من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم ...
نرگس_صرافیان
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جهان به فرمانِ اندیشه خم میشود،
نه به نیروی دست.
انسان تا زمانی که در حصارِ باورهایش اسیر است،
زمینگیر میماند؛
و همین که اندیشهاش را دگرگون کند،
هستی در برابرش زانو میزند.
جهان گوش دارد، اما گوشِ او به زمزمهی ذهنِ توست.
هر فکری که از تو میتراود،
نیروییست که بیامان تو را میسازد یا میسوزاند.
به آنچه میاندیشی محتاج مباش؛
آن را چون آتشِ مقدس پاس بدار.
زیرا روزی خواهی فهمید،
خدا و شیطان، به یک اندازه در ذهنِ تو خانه دارند،
و این تویی که با اندیشهات، یکی را بیدار میکنی...
#زندگی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🍃
شاملو مى گويد :
مایوس نباش!
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم
خاکستر میشدم
گُر گرفتم...
دوست من
اين قانون كائنات است كه اگر ياس نباشداميد معنايى ندارد و اگر سختى نباشد راحتى را لمس نمى كنى و حتى اگر مرگ نباشد روزهاى حياتمان معنادار نمى شود
راستش را بخواهيد تضادها در اين عالم وجود دارد كه ما بتوانيم هر يك را به تنهايي لمس كنيم و با آنها به زندگيمان رنگ بدهيم !
پس چه بهتر كه با اين آگاهى براى لحظاتمان رنگ زيباى طراوت و سبزى را انتخاب كنيم !
#دكتر_نيلوفر_اله_وردي
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱گاهی همرنگ که نباشی زیباتری
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا آدما پیر میشن
من میخوام برگردم به کودکی
نمیشه !!!!!
کفش برگشت برامون کوچیکه
پابرهنه
نمیشه برگردم
پل برگشت توان وزن مارو نداره
برگشتن ممکن نیست
من تورا
او را
کسی را
دوست میدارم
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
✍#داستان_زن_سنی ...!
یک جوان سنی(اهل سنت) آمد پیش علامه امینی و گفت:
مادرم دارد می میرد!
علامه گفت: من که طبیب نیستم!
جوان گفت: پس چه شد آن همه کرامات اهل بیت شما ...؟؟؟
علامه امینی با شنیدن این حرف،
تکه کاغذی برداشت و چیزی داخل آن نوشت و آن را بست./
سپس آن را به جوان داد و گفت این را بگیر و ببر روی پیشانی مادرت بگزار...
ان شالله که خوب می شوند...
اما به هیچ وجه داخل آن را نگاه نکن./
جوان کاغذ را گرفت و رفت...
چند ساعت بعد دیدند جمعیت زیادی دارند می آیند...
علامه پرسید چه خبر شده است؟
شاگردان گفتند: آن جوان به همراه مادر و طایفه اش دارند می آیند
گویا مادرش شفا یافته است...
سپس آن زن داستان را چنین تعریف کرد:
زن گفت: من درحال مرگ بودم و فرشتگان آماده ی انتقال من به آن دنیا بودند...
ناگهان مرد نورانی بزرگواری ( با وقار و شکوه غیرقابل وصفی) تشریف آوردند و به ملائک دستور دادند که من را رها کنند...
و فرمودند: به آبروی علامه امینی ، او را شفا دادیم...
سپس اطرافیان اصرار کردند و از علامه پرسیدند که:
در آن کاغذ چه نوشته بودید؟
علامه گفت: چیز خاصی ننوشتم . باز کنید نگاه کنید..
کاغذ را باز کردند و دیدند علامه فقط این 3 جمله را نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحیم
از عبدالحسین امینی
به مولایش امیرالمومنین(ع)
اگر امینی آبرویی پیش شما دارد، این مادر را شفا دهید
والسلام...
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1