eitaa logo
داستان های جذاب
70.8هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
صبحتون بخیر و شادی 🌹 🌼
✍گفتگوى جبرئيل با آدم عليه‌السلام‌ در روايت آمده: آدم و حوا عليهماالسلام وقتى كه از بهشت دنيا اخراج شدند، در سرزمين مكه فرود آمدند، حضرت آدم عليه‌السلام بر كوه صفا در كنار كعبه، هبوط كرد و در آن جا سكونت گزيد و از اين رو آن كوه را صفا گويند كه آدم صفى الله (برگزيده خدا) در آن جا وارد شد. حضرت حوا عليهاالسلام بر روى كوه مَروه (كه نزديك كوه صفا است) فرود آمد و در آن جا سكونت گزيد. آن كوه را از اين رو مروه گويند كه مرئه (يعنى زن كه منظور حوّا باشد) در آن سكونت نمود. آدم عليه‌السلام چهل شبانه روز به سجده پرداخت و از فراق بهشت گريه كرد. جبرئيل نزد آدم عليه‌السلام آمد و گفت: اى آدم! آيا خداوند تو را با دست قدرت و مرحمتش نيافريد، و روح منسوب به خودش را در كالبد وجود تو ندميد، و فرشتگانش بر تو سجده نكردند؟! آدم گفت: آرى، خداوند اين گونه به من عنايت‌ها نمود. جبرئيل گفت: خداوند به تو فرمان داد كه از آن درخت مخصوص بهشت نخورى، چرا از آن خوردى؟ آدم عليه‌السلام گفت: اى جبرئيل! ابليس سوگند ياد كرد كه خيرخواه من است و گفت: از اين درخت بخورم. من تصور نمى‌كردم و گمان نمى‌بردم موجودى كه خدا او را آفريده، سوگند دروغ به خدا، ياد كند. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نظرم خدا اینجوری کار میکنه که... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است ... وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند ... وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم ... چند سالی را که با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.» حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟» جوان گفت: «آری.» حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.!!» جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟!!» حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست ... مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند، آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟» جوان گفت: «آری.» حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.» ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکوت کردم به حرمت چشمهای زیبای خدا که در برزخی ترین نقطه زندگیم همیشه فرشته نجاتم بود سکوت کردم تا خودش فریاد دلم باشد ‌‌‌   ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗پشیمانی روزی عده ای آدم بدجنس رفتند پیش ملانصرالدین و گفتند :ملانصرالدین خیال کن همین فردا دنیا به آخر می رسد و قیامت بر پا می شود.تا فرصت هست بیا و ما را به باغ با صفائی ببرو آن گوسفند چاق و چله ات را برای ما بکش و کباب مفصلی بده بخوریم تا همه دعایت کنیم تا در آن دنیا رو سفید شوی. ملا قبول کرد.گوسفند را برداشت و رفتند در باغی و آنرا کشتند و کباب مفصلی خوردند. کمی بعد از ناهار،وقتی هوا خیلی گرم شد، همه به غیر از ملا لخت شدند و رفتند توی استخر درون باغ و شنا کردند. ملانصرالدین که از کشتن گوسفند پشیمان شده بود ،لباسهای آنها را روی هم انداخت و آتش زد. وقتی مهمانهای بدجنس از آب بیرون آمدند و دیدند لباسهایشان سوخته، به ملا گفتند:این چه کاری بود که کردی؟ مگر دیوانه شدی؟ ملا گفت :شما هم خیال کنید که همین فردا دنیا به آخر میرسد و قیامت برپا می شود، با حساب دیگر لباس به چه دردتان می خورد؟😂😂 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 🌱از توهّم های شیرین رسیدن خسته ام ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 حکایت ملانصرالدین: ترازوی وجدان روزی ملا با الاغش به بازار رفت تا گونی آردی بفروشه. مردی آمد و گفت: ـ ملا! این آرد چقدره؟ ملا گفت: "یک تومن." مرد گفت: "نیم تومن می‌دم!" ملا گفت: "باشه، ولی فقط نیم کیلو بهت می‌دم!" مرد با تعجب گفت: "مگه کم‌فروشی می‌کنی؟" ملا خندید و گفت: "نه جانم، تو قیمتو نصف کردی، منم میزان رو! این بازار انصافه، نه زور!" ▫️ و بعد زیر لب گفت: هر کسی با ترازوی وجدان خودش می‌سنجه… اما گاهی وقتا یادش می‌ره وزنه هم باید درست باشه! ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣⁣┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
✍یکی از مشایخ حاتم را پرسید: نماز چگونه کنی؟ گفت: چون وقت در آید وضوی ظاهر کنم و وضوی باطن کنم. گفت: ظاهر را به آب پاک کنم و باطن را به توبه و آنگاه به مسجد درآیم و مسجد حرام را مشاهده کنم و مقام ابراهیم را درمیان دو ابروی خود بنهم، و بهشت را بر راست خود و دوزخ را بر چپ خود، و صراط زیر قدم خود دارم، و ملک الموت را پس پشت خود انگارم، و دل را به خدای سپارم. آنگاه تکبیرگویم با تعظیم و قیامی به حرمت و قرائتی با هیبت و سجودی با تضرع و رکوعی با تواضع و جلوسی به حلم و سلامی به شکر بگویم. 👌نماز من این چنین بود. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
📗سیاست_پیرمرد_باهوش یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی هزار تومان به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.» بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی صد تومان بیشتر به شما بدهم. از نظر شما اشکالی ندارد؟ بچه ها گفتند: «صد تومان؟ اگر فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط صد تومان حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگر را شوت کنیم، کورخواندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📗داستان زیبای کریم خان و دروریش.... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
پندانه نصیحت مولانا به فرزندش بهاء الدین ولد: .. اگر خواهی که دایماً در بهشت باشی . با همه کسان دوست شو و کین کسی را در دل ،مدار زیرا که چون شخصی را از روی دوستی یاد کئی، دایماً شادمان باشی و آن شادی عین بهشت است. و اگر کسی را از روی دشمنی یاد کنی، دایم در غم باشی و آن غم عین دوزخ است. چون دوستان را یاد کنی بوستان درونت از خوشی می شکفد و از گل و ریحان پر می شود و چون ذکر دشمنان می کنی، باغ درونت از خارزار و مار پر می شود و پژمرده می گردی....👌👌👌 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751