📗قاضی رشوه گیر
مردی پنج سکه به قاضی شهر داد تا در محکمه ی روز بعد به نفع او رأی صادر کند.
ولی در روز مقرر، قاضی خلاف وعده کرد و به نفع دیگری رأی داد.
مرد، برای یادآوری در جلسه دادگاه به قاضی گفت : « مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است؟!»
قاضی پاسخ داد :
« چرا... و لیکن پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد!! »
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عادت میکنیم...
خیلی ساده به چیزایی عادت میکنیم که حالمون رو خوب میکنن.
به لبخند قشنگ مادرامون،
به ذوق بچههامون،
به رسیدن به خواستههامون،
به خوردن غذاهای خوشمزه
یا گردش کردن با آدمایی که دوست داریم...
ما آدما به همه چیز عادت میکنیم
حتی به خوشبختی...
ما آدما عادت میکنیم به تمام چیزای خوبی که امروز داریم و قبلا نداشتیم
عادت میکنیم به همسر مهربونی که داریم و یواش یواش فراموش میکنیم که بودنش چقدر بهمون آرامش میده.
و این فراموشی، باعث میشه احساس کنیم خوشبخت نیستیم.
اگه از من بپرسن یکی از مهمترین دلایل شکرگزاری چیه، میگم اینکه یاد بگیریم، یادمون بمونه که قدر داشتههامون توی زندگی رو بدونیم قبل از اینکه از دستشون بدیم.
همین باعث میشه یادمون نره احساس خوشبختی رو فراموش نکنیم.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗حاكمي به مردمش گفت:
صادقانه مشكلات را بگوييد
حسنك بلند شد و گفت:
گندم و شير كه گفتی چه شد؟
مسكن چه شد؟
كار چه شد؟
حاكم گفت:
ممنونم كه مرا آگاه كردی همه چيز
درست ميشود...
يكسال گذشت و دوباره حاكم گفت:
صادقانه مشكلاتتان را بگوييد...
كسی چيزی نگفت
كسی نگفت گندم و شير چه شد
كار و مسكن چه شد
از ميان جمع یک نفر زیر لب گفت:
حسنك چه شد!؟
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
637.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو هم تو زندگیت هست همچنین آدمایی..😔
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
💞بدترین نوع خشم، خشمیه که نسبت به خودت داری.
اون لحظههایی که میگی چرا نفهمیدم؟
چرا اعتماد کردم؟ چرا زود گذشتم؟ چرا موندم؟
ولی واقعیت اینه که اون موقع فقط به اندازه همون روز میدونستی.
اون تصمیمها رو با درک همون موقع گرفتی.
پس از خودت دلگیر نباش.
اشتباه کردی؟ خب کردی، همه میکنن!
مهم اینه که امروز اونقدر آگاه شدی
که بفهمی دیگه تکرارش نمیکنی.
و اون آگاهی، یعنی شروع بخشش خودت
یعنی صلح…
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ کس اونقدری که فکر میکنید حواسش به شما نیست
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱
انسان های هم فرکانس، همدیگر را پیدا میکنند.. .
حتی از فاصله های دور…
از انتهای افقهای دور و نزدیک...
انگار جایی نوشته بود که اینها باید در یک مدار باشند...
یک روزی ...
یک جایی است که باید، با هم برخورد کنند…
آنوقت…
میشوند همدم، میشوند دوست، میشوند رفیق...
اصلا میشوند هم شکل…
مهرشان آکنده از همه….
حرفهایشان میشود آرامش…
خنده هایشان، کلامشان مینشیند روی طاقچه دلتان...
نباشند دلتنگشان میشوی.. .
هی همدیگر را مرور میکنند..
ازهم خاطره می سازند…
مدام گوش بزنگ کلمات و ایده ها هستند...
و یادمان باشد...
حضور هیچکس اتفاقی نیست .
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼خیلی ها هنوز نفهمیدن...
🌱دکتر الهی قمشه ای
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تغییر در نحوه عزاداریها و ترانهها
از قدیم تا امروز از زبان حاج آقا😂😅
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
💠 بخت با من یار نیست
☘روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد
“بخت با من یار نیست” و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: “ای مرد کجا می روی؟”
☘مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”
☘گرگ گفت : “میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟”
☘مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند.
☘یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : “ای مرد کجا می روی ؟”
مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”
☘کشاورز گفت : “می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم
☘زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند
و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟”
☘مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
☘شاه آن شهر او را خواست و پرسید : “ای مرد به کجا می روی ؟”
مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”
☘شاه گفت : ” آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و
ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟”
☘مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازهای را که در را ازش سوال شده بود با وی در میان گذاشت و گفت :
☘“از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!” و مرد با بختی بیدار باز گشت…
به شاه شهر نظامیان گفت : “تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد،
با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی،
زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
☘و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و
همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.”
☘شاه اندیشید و سپس گفت : “حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.”
☘مرد خنده ای کرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و
بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!”
و رفت…
☘به دهقان گفت : “وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است،
که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.”
☘کشاورز گفت: “پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است،
بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.”
☘مرد خنده ای کرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم،
من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!”
و رفت…
☘سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت:
☘“سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و کور مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!”
خواننده محترم شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید؟
☘بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید
☘مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱هاتــفــ_اصــفــهانــى میگه:
شــتــابــت چــیــســت ای جــان از تــنــم خــواهی بــرون رفــتــنــ
دمــی از جــســمــِ مــن بــیــرون مــرو شــایــد ڪــه یــار آیــد
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751