📗این۰متن۰عالیه👇🏻
ای کاش آدما قبل از به زبون آوردن حرفاشون اونارو مزه مزه میکردن💔
پسر جوانی بیمار شد. اشتهای او کور شد و از خوردن هر چیزی معدهاش او را معذور داشت. حکیم به او عسل تجویز کرد.
جوان میترسید باز از خوردن عسل دچار دلپیچه شود لذا نمیخورد. حکیم گفت: بخور و نترس که من کنار تو هستم. جوان خورد و بدون هیچ دردی معدهاش عسل را پذیرفت.
حکیم گفت : میدانی چرا عسل را معده تو قبول کرد و پس نزد و زود هضم شد؟
جوان گفت: نمیدانم.
حکیم گفت: عسل تنها خوراکی در جهان طبیعت است که قبل از هضم کردن تو، یکبار در معده زنبور هضم شده است.
پس بدان که عسل غذای معده توست و سخن غذای روح توست . و اگر میخواهی حرف تو را بپذیرند و پس نزنند و زود هضم شود، سعی کن قبل سخن گفتن، سخنان خود را مانند زنبور که عسل را در معدهاش هضم میکند، تو نیز در مغزت سبک سنگین و هضم کن سپس بر زبان بیاور!👏👏👏
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی بیاید بِمانَد نَرَوَد شادی...🤲
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان_کوتاه
پیرمرد محتضری که احساس می کرد مردنش نزدیک است، به پسرش گفت: مرا به حمام ببر. پسر، پدرش را به حمام برد.
پدر تشنه اش شد. آب خواست. پسر قنداب خنکی سفارش داد برایش آوردند و آن را به آرامی در دهان پدر ریخت و پس از شست وشو پدر را به خانه برد.
پس از چندی پدر از دنیا رفت و روزگار گذشت و پسر هم به سن کهولت رسید روزی به پسرش گفت: فرزندم مرگ من نزدیک است مرا به حمام ببر و شست وشو بده.
پسر نااهل بود و با غر و لند پدر را به حمام برد و کف حمام رهایش کرد و با خشونت به شستن پدر پرداخت.
پیرمرد رفتار خود با پدرش را به یاد آورد. آهی کشید و به پسر گفت: پسرم تشنه هستم.
پسر با تندی گفت: این جا آب کجا بود و طاس را از گنداب حمام پر کرد و به حلقوم پدر ریخت.
پدر اشک از دیده اش سرازیر شد و گفت: من قنداب دادم، گنداب خوردم. تو که گنداب می دهی ببین چه می خوری؟
👌مهربان_باشیم
که چرخ فلک گرد است و میچرخد
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱قدر مادر و پدرامونو بدونیم
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
💗✨💗
✍تلنگر
بعد از مدت ها وسط هفته زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش وقتی رسیدم خونه تا درو باز کرد خواستم عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم! دیر رسیدم اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه .سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا .مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و "اسمش عشقه"به حد انفجار خوردم و سخت از سفره جدا شدم .گفت چشمات خستس ،چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم . بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرمو گذاشتم رو بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم .چند دقیقه گذشت..ولی ساکت بود .دوزاریم افتاد که خیلی شبا تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته تو گوشی و لا به لای حرفاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره..فقط گفتم آره..بدون اینکه بشینم پای حرفاش..بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم..بدون اینکه دستاشو تو دستم بگیرم..بدون خیلی کارایی که دنیای امروز..دنیای شلوغ امروز از یادمون برده..واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن .اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه..!کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمونو بهشون ثابت کنیم..اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق تو زندگیت وایسادن و ترو خشک کردن تا به اینجا برسی..حوصله نداریم! بذار یه چیزی بهت بگم رفیق به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آهنگ وتیتراژهای خاطره انگیز🥺
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
💢عابدی گول خورده
در میان بنی اسرائیل عابدی بود.
به او گفتند :در فلان شهر درختی است که مردم آن شهر، آن درخت را می پرستند.
عابد ناراحت شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد و راهی آن شهر شد تا آن درخت را قطع کند.
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت :
ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت : بگذار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و ثواب تر از کندن آن درخت است ...
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...
باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !
ابلیس گفت : به خدا هرگز نتوانی کند !
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت : دست بدار تا برگردم . اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟
ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی 🌺
.═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی کوتاه تر از اونه که:
لباسی رو که دوست داری نپوشی ،
آهنگی رو که دوست داری گوش ندی ،
فیلمی که خوشت میاد رو نبینی
چون از نظر یه عده مسخرس.
انرژی خودت رو با فکر کردن به حرفای
سمی بعضیها تلف کنی.
روابطی رو که فقط بهت اسیب میزنن
ادامه بدی.
کاری رو که دوست داری انجام ندی
چون بقیه درکش نمیکنن.
وقتت رو برای ادمایی که
ارزشت رو نمیدونن هدر بدی.
از هدفهات دست بکشی چون بقیه
توانایی درکش رو ندارن.
احساسات رو ابراز نکنی و دائم
اونهارو مخفی کنی.
با خودت مهربون نباشی و همش بابت
اشتباهات خودت رو سرزنش کنی.
جوری که خودت دوست داری زندگی کن.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود»
آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجب آشفته بازاریست دنیا
تا انتها ببینید خیلی زیباست
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱آداب_معاشرت
✔️اصول سلام احوال پرسي كردن
سلام كردن ساده ترين و در عين حال يكي از مهم ترين اصول روابط اجتماعي ست ،
به شكلي كه اگر شما يك روز مثلا به علت مشغوليت فكري به اطرافيان و يا همكارتان سلام نكنيد يا سرد سلام كنيد مطمئن باشيد وي بدترين برداشت را ازين كار شما ميكند
✔️ پس تحت هر شرايطي هستيد سلام كردن را جدي بگيريد.
سلام بلند و رسا بعلاوه ي لبخند يكي از نشانه هاي يك انسان مودب و با فرهنگ است
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751