📗حکایتی از گلستان سعدی....
دو درویش ملازم صحبت با یکدیگر سفر کردند
یکی ضعیف بود که هر بدو شب افطار کردی و
دیگر قوی که روزی سه بار غذا میخورد!
اتفاقا به شهری رفتند و به تهمت جاسوسی
گرفتار آمدند ، هر دو را به زندانی بردند و در به گل
بر آوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند و در را باز کردند!
قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده
مردم در عجب ماندند، حکیمی گفت خلاف این
عجب بود آن یکی بسیار پر خور بوده است
طاقت بینوایی نیاورد به سختی هلاک شد و این یکی دگر خویشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند.
چو کم خوردن طبیعت شد کسی را
چون سختی پیشش آید سهل گیرد
وگر تن پرورست اندر فراخی
چو تنگی بیند از سختی بمیرد...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ـ🌱🌱🌱
دیدی وقتی یه جوجه
وابستت میشه هرجا میری
دنبالت میاد ...؟!
درنهایت ناخواسته زیر پات له میشه
قصه ی زیادی آویزون و دنبال
آدما بودن هم همینه !
آویزون آدما نباشیم ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کدوم مردها زودتر میمیرند!!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔆درس آموزنده مادر به دخترش با کیک پزی
💥دخترک که از درس جبر نمره نیاورده بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بود پیش مادرش رفت و گفت: همش اتفاق های بد می افته!
مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک دوست دارد؟
💥و دخترک جواب داد: البته! من عاشق دست پخت شما هستم.
مادر مقداری روغن مخصوص شیرینی پزی به او داد دخترک گفت: اه..! حالم رو به هم می زنه!
💥مادر تخم مرغ خام پیشنهاد کرد و دختر گفت: از بوش متنفرم!
این بار مادر رو به او کرد و پرسید: با کمی آرد چطوری؟ و دختر جواب داد که از آن هم بدش می آید.
💥مادر با چهره ای مهربان و متین رو به دخترش کرد و گفت: بله شاید همه این ها به تنهایی به نظرت بد بیایند ولی وقتی آنها را به اندازه و شیوه مناسب با هم مخلوط کنیم یک کیک خیلی خوشمزه خواهیم داشت!
💥خداوند نیز این چنین عمل می کند؛ ما خیلی وقتها از پیشامدهای ناگوار از پروردگارمان شکایت می کنیم در حالی که فقط او می داند که این موقعیت ها برای آمادگی در مراحل بعدی زندگی لـازم است و منتهی به خیر می شود. باید به خداوند توکل کرد و اطمینان داشت که همه این موقعیت های به ظاهر ناخوشایند معجزه می آفرینند.
💥مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با اینکه می تواند در هر جای این دنیا باشد قلب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش می کند و تو باید صبور باشی و این مراحل را طی کنی..
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
365.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فوق العاده زیبا🌼🤍
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗حکایت
یکی از سران بر سفره ی امیری مهمان بود، دید که در میان سفره دو کبک بریان قرار دارد، پس با دیدن کبک ها شروع به خندیدن کرد.
امیر علت این خنده رو جویا شد، مرد در پاسخ گفت :" در آیام جوانی به کار راهزنی مشغول بودم، روزی راه بر کسی بستم، آن بینوا التماس کرد که پولش بگیرم و از جانش در گذرم، اما من مصمم به کشتن او بودم، در آخر آن بیچاره به دو کبک که در بیابان بودند رو کرده و می گوید ":شما شاهد باشید که این مرد، مرا بی گناه کشته است! "اکنون که این دو کبک را در سفره شما دیدم یاد کار ابلهانه ی آن مرد افتادم."
امیر پس از شنیدن داستان رو به مرد کرده و می گوید :"کبک ها شهادت خودشان را دادند." پس از این گفته امیر دستور می دهد سر آن مرد را بزنند.
📗متن از کشکول شیخ بهائی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادماخودشون بایدبراتون وقت
بزارن...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوبلور شخصیتهای کارتون خاطره انگیز پسرشجاع
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
📗چیماماندا آدیچیه: خطر داشتن تنها یک داستان در مورد چیزی
زمانی که من هشت ساله شدم ما یک خدمتکار جدید گرفتیم. نام او فید بود. تنها چیزی که مادرم درباره او به ما میگفت، این بود که خانوادهٔ او بسیار فقیر است. مادرم سیب زمینی هندی، برنج و لباسهای کهنه را برای خانوادهٔ او میفرستاد. و زمانی که من شامم را تمام نمیکردم مادرم میگقت: «غذایت را تمام کن! مگر نمیدانی که افرادی مانند خانواده فید چیزی برای خوردن ندارند؟» بنابراین احساس ترحم شدیدی نسبت به خانواده فید میکردم.
تا اینکه، شنبه روزی ما برای دیدار به روستای آنها رفتیم. و مادر او سبدی را با نقشی زیبا به ما نشان داد. که برادرش آنرا از الیاف رنگی درست کرده بود. من یکه خوردم. که برادرش آنرا از الیاف رنگی درست کرده بود. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که کسی در خانواده او بتواند چیزی بسازد. تمام آنچه که در مورد آنها شنیده بودم این بود که آنها تا چه اندازه فقیربودند. بطوری که برایم غیر ممکن شده بود که از آنها تعریف دیگری بجز فقر داشته باشم. فقر آنها تنها داستان من از آنها بود...
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگن دودسته آدم هیچوقت به زندگی عادی برنمیگردند...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751