📗حکایت ملانصرالدین
▫️روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
▪️ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است. دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
▫️ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
▪️روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
سه چيز را در کودکي جا گذاشته ايم :
شادمانی بی دليل
دوست داشتن بي دريغ
کنجکاوی صادقانه ی بی انتها ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
روزگار به من آموخت که
چیزی را بدست نخواهم آورد
مگر این که ،چیز دیگری را از دست بدهم.
گاهی برای به دست آوردن
باید بهای گزافی بپردازیم.
هیچ گاه نمیشود
همه چیز را با هم داشت.
دنیا معاملهگرِ سرسختی است
تا نگیرد نمیدهد.
گاهی باید گذشت از برخی گرفتنها
چون ممکن است به بهای از دست دادن
قیمتیترینها بینجامد.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
800.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎 عارفی را پرسیدند:
ازاینجا تا خدا
چه مقدار راه است؟
فرمود: یک قدم
گفتند:این یک قدم کدام است؟
فرمود: پا بگذار روی خودت
خداخواهی
یعنی ترک خودخواهی
وعده ی حق نزدیک است🚩
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
#داستان_کوتاه
📝✨در زمانهای دور، در شهری آباد پادشاهی زندگی میکرد که در ظاهر خردمند بود، اما در درون، غرور قدرت چشمانش را از حقیقت بسته بود. او باور داشت هر کاری با زر و فرمان ممکن است، و نیکی اگر بیپاداش باشد، ارزشی ندارد. روزی در میان گفتوگو با وزیرانش گفت:
«مردمان نیکی میکنند چون چشم به مزد دارند، اگر پاداش نباشد، هیچکس به دیگری خیر نمیرساند.»
وزیر پیر، مردی باتجربه و خاموش بود. با احترام گفت:
«پادشاها، نیکی چون بذر است؛ آن را باید کاشت و فراموش کرد، تا گاهِ ثمرش، خود به تو بازگردد. مزد در لحظه، نیکی را از حقیقت تهی میکند.»
پادشاه خندید: «سخن زیبایی است، ولی من به عمل باور دارم نه خیال.»
چند روز بعد، پادشاه همراه سپاهیان برای شکار به کوه رفت. ناگاه طوفان درگرفت، راهها بسته شد و از سپاهش جدا شد. تنها و زخمی، در باران و سرمای شب گام برمیداشت تا به کلبهای ساده رسید. در را کوبید، پیرزنی فقیر در را گشود، او را شناخت یا نامش را نپرسید، تنها گفت: «در این سرما هیچ رهگذر را نمیرانند.»
پادشاه را به درون برد، برایش آتشی افروخت، نان خشک و شیر گرم پیشش نهاد، و تمام شب از او پرستاری کرد.
صبح هنگام، پادشاه برخاست و گفت: «بهراستی که مرا از مرگ رهانیدی، بگو چه پاداشی خواهی؟»
پیرزن لبخند زد و گفت: «من از آنچه دارم بخشیدم، نه برای مزد، که اگر از سر مزد بود، این نان طعم لطف نداشت.»
سالها گذشت و آن پیرزن درگذشت. پادشاه، که آن شب را هرگز فراموش نکرده بود، دگرگون شد؛ فرمان داد در شهر مدرسهای بسازند از مال خود، بیهیچ نامی و نشانی. میگفت: «بگذار نیکوکاری بینام، چون باران ببارد، نه چون چاه، که تنها به یک جا میرسد.»
روزی جوانی بینوا که در همان مدرسه خوانده بود، به دربار آمد. او طبیب شده و جان پادشاه را از بیماری سخت نجات داد. وقتی پادشاه پرسید از کجا درس آموختی، گفت:
«در مدرسهای که بینام ساخته بودند، تنها نوشتهای بر درش بود:
*نیکی اگر شناخته شود، کوچک میشود؛ اگر بینام بماند، شبیه نور میگردد.*»
آنگاه پادشاه دانست همان کاری که با دلی بیطمع کرده بود، به گونهای دیگر به او بازگشته است.
🔸نیکی را چنان کن که فراموشش کنی؛ زیرا نیکی، چرخهای پنهان است که بازمیگردد، نه از راه پاداش، بلکه از راه دلهای پاکی که به دست تو گرم شدهاند. قدرت و مال، ثمر نمیآورند، ولی نیکی بینام، تا ابد در جهان میگردد.🔸
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چایت را بنوش و نگران فردایت نباش ...
از گندمزار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗پندانه
▫️از عطای سلمی که یکی از مشاهیر اهل حال است.نقل کرده اند که او در اوایل، نساجی می کرد.
▪️روزی یک پارچه درست کرد که به اعتقاد خودش در نهایت محکمی و بی هیچ عیبی بود. پارچه را نزد بزازان برد که بفروشد. آن ها قیمتی کمتر از قیمت عطای سلمی برای پارچه قرار دادند و عیب هایی گرفتند که هیچ یک از عیب ها در او پیدا نبود.
▫️عطا که این را می شنود، شروع می کند به گریه کردن. بزاز از گفته خود پشیمان می شود و از او عذرخواهی می کند و می گوید هر قیمت که بگویی می دهم.
▪️عطا می گوید: گریه من از کمی قیمت نیست؛ بلکه از این است که با وجود سعی و تلاش، پارچه ام معیوب است و من از عیب های آن غافل بوده ام، شاید عمل های من نیز مثل این پارچه معیوب باشد و من از آن غافل باشم.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱استاد کاکاوند
🌼"صفر نباشیم
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱باورتون میشه حضور شبانه در خیابان، در زمان پیامبر هم بوده؟
▪️ مسلمانان در جنگ احزاب سه هزار نفر بودند و دشمن بیش از ده هزار نفر.
▫️ به پیامبر ص خبر دادند، یهودیان بنی قریظه داخل مدینه، پیمان شکنی کردند، و اهل مدینه در خطرند.
▪️پیامبر با تکبیر گفتن، آن را بشارت خواندند.
▫️ رسول اکرم ص زید ابن حارثه را فراخواندند و ۵۰۰ نفر از سپاهیان را انتخاب نمودند و فرمودند بهصورت ١٠ گروه ۵۰ نفره، هر شب در کوچه و خیابانهای مدینه در حال تکبیر گفتن با صدای بلند راهپیمائی کنید.
▪️ ولولهای شهر مدینه را فرا گرفت، شبها، مدینه پر از گروههای تکبیرگو است در حالی که سپاه اصلی در جبههها و جنگ احزاب است.
▫️ این حرکت بود که پیروزی مسلمانان در جنگ احزاب را به ارمغان آورد همراه با تأمین امنیت داخلی در مدینة النبی...
📗 کتاب فروغ ابدیت، آیتالله سبحانی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست خوب مثل گندم است
بودنش یک دنیا برکت ،
و نبودنش قحطی و گرسنگی
منظورم شمایی دوست خوبم
همیشه سرزنده و سلامت باشی
الهی آمین 🤲
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به سُخره بگیرد
به بهلول گفت : هیچ شباهتی بین من و تو هست؟
بهلول گفت : البته که هست
مرد ثروتمند گفت : چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟بگو
بهلول جواب داد :
دو چیز ما شبیه یکدیگر است ،
یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است
و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751