eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خلایق هرچه لایق ...👌 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📗این داستان درس زندگی میده…👌 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
لاک پشت ها به خاطر سبک زندگی خاصی که دارند نزدیک به ۱۵۰ سال عمر می کنند. سبک زندگیشون اینه که سرشون تو لاک خودشونه نه زندگی دیگران ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
📗تیمور لنگ و دختر شامی تیمورلنگ وقتی بر شرق و غرب شام تسلط یافت تمام آن دیار را که اهل عناد با خاندان رسالت بودند خراب کرد! چون داستان ورود اهلبیت بر مجلس یزید و شادی و طرب مردم در زمان ورود آنان را شنیده بود. اهل شام که دانستند تیمور با آنها بدخلق و سختگیر است، سعی کردند به واسطه ازدواج به او نزدیک شوند. بزرگ اهل شام پیش تیمور آمد و گفت: ما میخواهیم دختری صاحب صفات نیک و زیبایی و عقل و کمال به تزویج شما دربیاوریم! تیمور پذیرفت و دستور داد تا برای جشن بازارها را زینت کنند و به رقص و طرب بپردازند! در این حال به خادمش دستور داد که ناقه ای ضعیف و بدون پالان تهیه کنند و عروس را سوار و در کوچه و بازار بگرداند و همه اهل شهر به آن دختر خیره شوند. شیوخ شهر غضبناک شدند. به سوی تیمور رفتند و گفتند: این چه کاریست که خادم شما انجام داد؟ تیمور گفت: وای بر شما، من به او دستور دادم. اهل شام گفتند: در جاهلیت نیز با بزرگان چنین نمیکردند❗️ تیمور گفت: وای بر شما 💔 اگر شما این عمل را نمی پسندید چرا همین کار را قبلا با عترت پیامبر کرده اید⁉️ شیوخ گفتند: این دختر پاکدامن ترین اهل شام و دختر حاکم است. تیمور گریست و گفت وای بر شما اتباع یزید! کدام شاهی برتر از رسول الله و کدام دختری پاکدامنتر از دختران امیرالمومنین است💔 شما دختران محمد و علی را در کوچه و بازارهایتان گرداندید و برای تمسخر آنها از خانه هایتان خارج شدید⁉️ ✅ دوزخ بر شما،آیا حسین حجت خدا و فرزند حجت خدا نبود که اهل و عیالش را درحالیکه اسیرتان بودند سوار بر ناقه ها از شهری به شهر دیگر به اسارت بردید ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼دختران کمالگرا 🌱دکتر عزیزی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان کوتــــــــــاه💖👌🏽 وقتی که مُرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچه‌های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی‌درد و بی‌کس. و این لقب هم چقدر به او می‌آمد نه زن داشت نه بچه و نه کس‌وکار درستی. شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهرزاده دارد که آنها هم وقتی دیده بودند آبی از اجاق عموجان و دایی جان برایشان گرم نمی‌شود، تنهایش گذاشته بودند. وقتی که مُرد، من و سه چهار تا از بچه‌های محل که می‌دانستیم ثروت عظیم و بی‌کرانش بی‌صاحب می‌ماند، بدون اینکه بگذاریم کسی از همسایه‌ها بفهمد، شب اول با ترس و لرز زیاد وارد خانه‌‌اش شدیم و هر چه پول نقد داشت، بلند کردیم. بعد هم با خود کنار آمدیم که: این که دزدی نیست تازه او به این پول‌ها دیگر هیچ احتیاجی هم ندارد. تازه می‌توانیم کمی هم از این پول‌ها را از طرفش صرف کار خیر کنیم تا هم خودش سود برده باشد و هم ما... اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاری‌اش که با همت ریش سفید‌های محل به بهشت زهرا رفتیم، من و بچه‌ها چقدر خجالت کشیدیم. موقعی که ١۵٠ بچه یتیم از بهزیستی آمدند بالای سرش و فهمیدیم مرفه بی‌درد خرج سرپرستی همه آنها را می‌داده، بچه‌های یتیم را دیدیم که اشک می‌ریختند و انگار پدری مهربان را از دست داده‌اند از خودمان پرسیدیم: او تنها بود یا ما؟ ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
95.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤍🤍🤍🤍🤍 دستان پدر و مادرمان را ببوسیم قبل از آنکه مجبور باشیم سنگی سرد را ببوسیم پدر و مادرمان را چشم انتظار نگذاریم قبل از آنکه با جای خالیشان روبرو شویم هیچ چیز با ارزشتر از داشتن پدر و مادر نیست ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونید بهترین روز واسه ما ده شصتیا چه روزی بود؟ روزی که مشق نمینوشتی بعد فردا معلمت مشقاتو نگاه نمیکرد … ما دهه شصتیا نسلی هستیم که در صورت بروز شیطنت بیش از حد با یک قاشق روی شعله ی اجاق گاز روبرو می شدیم ! اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم ؛ مامانمونم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده و مام ذوق مرگ می شدیم … این بود سرگرمی و کارهایی که اونموقع ها انجام می‌دادیم ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
888.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح بهاریتون زیبا و با طراوت🌼❄️ لبخند بزن 🥰 به دیروزی که گذشت و به امروزی که زیباست و به فردایی که زیباتر خواهد بود 🌸
یکی از پیامبران بنی اسرائیل حضرت عُزیر(ع) بود که نام مبارکش یک بار در قرآن آمده است و نامش در لغت یهود،عذرا گفته می شود.پدر و مادرش در منطقە بیت المقدس زندگی می کردند.خداوند دو پسر دوقلو به آنها داد که نام یکی را عزیر و نام دیگری را عُذره گذاشتند.عزیر و عذره با هم بزرگ شدند تا به سی سالگی رسیدند.عزیر(ع) پس از آنکه ازدواج کرد به قصد سفر از خانه بیرون آمد.پس از خداحافظی با بستگانش،اندکی انجیر و آب و میوە تازه با خود برداشت تا در سفر از آن بهره بگیرد.در بین راه به آبادی رسید که به طور وحشتناکی درهم ریخته و ویران شده بود و حتی استخوان های ساکنان آنجا نیز پوسیده شده بود. هنگامی که عزیر(ع)با دیدن این منظره وحشتناک به فکر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و با خود گفت:چگونه خداوند این مردگان را زنده می کند؟البته او این سخن را از روی انکار نگفت بلکه از روی تعجب گفت: او در این فکر بود که خداوند جانش را گرفت و در ردیف مردگان قرار داد.پس از صد سال،خداوند عزیر(ع) را زنده کرد.فرشته ای از جانب خدا آمد و از او پرسید: چقدر در این بیابان خوابیده ای؟ او که گمان می کرد ساعاتی بیش در آنجا استراحت کرده باشد در جواب گفت:یک روز یا کمتر! فرشته به او گفت:تو صد سال در اینجا بوده ای.اکنون به غذا و آشامیدنی خود بنگر که چگونه به فرمان خدا در تمام این مدت سالم مانده و هیچ آسیبی ندیده است.اما برای اینکه باور کنی به الاغ خود بنگر و ببین که چگونه با مرگ ،اعضای آن از هم متلاشی شده است و اینک ببین که خداوند چگونه اجزای پراکنده و متلاشی شده آن را دوباره جمع آوری کرده و زنده می کند.با دیدن این منظره عزیر گفت:می دانم که خداوند بر هر چیزی توانا است.اینک مطمئن شدم و مسأله معاد را با تمام وجودم حس کردم و قلبم سرشار از یقین شد. آنگاه عزیر سوار بر الاغ خود شد و به سوی خانه اش حرکت کرد در مسیر راه می دید که همه چیز تغییر کرده است.وقتی به زادگاه خود رسید دید که خانه ها و آدمها تغییر کرده اند با دقت به اطراف خود نگاه کرد تا مسیر خانه خود را یافت و به نزدیک منزل خود آمد.در آنجا پیرزنی لاغر اندام و خمیده قامت و نابینا را دید از او پرسید:آیا منزل عزیر همین جا است؟ پیرزن گفت:آری همین جا است.سپس به دنبال این سخن گریه کرد و گفت:دهها سال است که عزیر مفقود شده و مردم او را فراموش کرده اند چطور تو نام عزیر را به زبان آوردی؟ عزیر گفت:من خود عزیر هستم.خداوند صد سال مرا از این دنیا برد و جزء مردگان در آورد و اینک بار دیگر مرا زنده کرده است. آن پیرزن مادر عزیر بود که با شنیدن این سخن پریشان شد و گفت:صد سال قبل عزیر گم شد.اگر تو واقعا عزیر هستی و راست می گویی(او مردی صالح و مستجاب الدعوه بود) دعا کن تا من بینا شوم و ضعف پیری از من برود.عزیر دعا کرد.پیرزن بینا شد و سلامتی خود را بازیافت و با چشم تیزبین خود پسرش را شناخت و دست و پای پسرش را بوسید و سپس او را نزد بنی اسراییل برد.بزرگ قوم بنی اسراییل به عزیر گفت:ما شنیدیم هنگامی که بخت النصر،بیت المقدس را ویران کرد و تورات را سوزاند فقط چند نفر انگشت شمار حافظ تورات بودند.یکی از آنها عزیر(ع) بود. اگر تو همان عزیر هستی تورات را از حفظ بخوان.عزیر تورات را بدون کم و کاست و از حفظ خواند.آنگاه او را تصدیق کردند و به او تبریک گفتند و با او پیمان وفاداری به دین خدا بستند.امام باقر(ع) گفته است عزیر و عذره هر دو از یک مادر؛دوقلو بدنیا آمدند.عزیر در سی سالگی از آنها جدا شد و صد سال به مردگان پیوست و سپس زنده شد و نزد خاندانش بازگشت.او بیست سال دیگر با برادرش زیست و سپس باهم از دنیا رفتند در نتیجه عزیر پنجاه سال و عذره صد و پنجاه سال عمر کردند. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
  . ‌واحد اندازه گیری انسانیت دست هایی است که گرفتیم گره هایی است که از مشکلات دیگران باز کردیم دلهایی است که به دست آوردیم... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
میگن ساکت شدی عوض شدی حرفی برای گفتن نداری دوست دارم بهشون بگم ؛ نه این که حرفی نباشد، هست … خیلی هم هست اما دلشکسته ها می دانند غم به استخوان که برسد می شود “سڪـــوت”… ⠀‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌ ⠀‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751