eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدر کسی‌که مراقبته، بدون! کسی‌که ازت میپرسه؛ غذا خوردی؟ رسیدی؟ خسته‌ای؟ شاید عادی به نظر بیاد؛ اما پشت همین سوالای ساده، یه عشق عمیق خوابیده؛ آدما همیشه نیستند؛ یه روز اینو میفهمی؛ که همین توجه کردنای ساده، نعمت بزرگ زندگیته ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗ضرب_المثل دم_روباه_از_زرنگی_در_تله_است پیرمرد کشاورزی بود که جالیزی داشت که هندوانه اش زیاد بود ولی از یک بابت خیلی ناراحت بود، چون یک روباه مکار شب که می شد، به طرف جالیز راه می افتاد و در چشم به هم زدن مقدار زیادی از خربزه و هندوانه های رسیده و کال را خرد می کرد و همه ی بوته ها را می کند، پیر مرد هر کاری که کرد نتوانست روباه را بگیرد. پیرمرد سر راه روباه یک چاه کند و روی آن را با ساقه و برگ نازک علف پوشاند ولی روباه از این حیله پیرمرد با خبر شد. ناچار آرد آورد و خمیری درست کرد و توی آن زهر ریخت و سر راه روباه گذاشت، ولی روباه مکار همین که خمیر را بو کشید فهمید که زهر دارد و آن را نخورد. عاقبت پیرمرد با یک نفر مشورت کرد و او به پیرمرد گفت که سر راه روباه تله ای در زمین کار بگذارد و به زمین، میخ کند و یک تکه گوشت سر راه روباه گذاشت، روباه شب که آمد و سفره چرب و نرمی دید جلو رفت، ولی از این فکر هم غافل نبود که ممکن است دامی برایش گذاشته باشند، به همین جهت دمش را به طرف تله نزدیک کرد و عقب عقب رفت که ناگهان دم روباه در تله گیر کرد روباه و به هر طرف که رفت و هر زرنگی که به خرج داد خلاص نشد که نشد تا صبح آنقدر تلاش کرد که خسته و بی حال افتاد. پیرمرد آمد و گفت: آقا روباه تو با آن زرنگی چطور شد که توی تله افتادی؟ روباه گفت: من که در تله نیستم بلکه این دم من است که در تله افتاده، من به این سادگی ها در تله نمی افتم! پیر مرد گفت: بله دم روباه از زرنگی در تله است.   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱زیباترین فتوا حضرت حافظ ... هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق ... بر او نمرده به فتوای من نماز کنید   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
. 🍃 بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ 🍃 🤲 الهی به امید تو 🗓 امروز چهارشنبه 26 فروردین ۱۴۰۵ 26 شوال 1447 15 آوریل 2026 📿 ذکر روز یا حی یا قیوم ✅💜سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان نفری ۳ تا صلوات بفرستیم🌹
📗داستان_کوتاه در زمان‌های دور، در شهری آباد پادشاهی زندگی می‌کرد که در ظاهر خردمند بود، اما در درون، غرور قدرت چشمانش را از حقیقت بسته بود. او باور داشت هر کاری با زر و فرمان ممکن است، و نیکی اگر بی‌پاداش باشد، ارزشی ندارد. روزی در میان گفت‌وگو با وزیرانش گفت: «مردمان نیکی می‌کنند چون چشم به مزد دارند، اگر پاداش نباشد، هیچ‌کس به دیگری خیر نمی‌رساند.» وزیر پیر، مردی باتجربه و خاموش بود. با احترام گفت: «پادشاها، نیکی چون بذر است؛ آن را باید کاشت و فراموش کرد، تا گاهِ ثمرش، خود به تو بازگردد. مزد در لحظه، نیکی را از حقیقت تهی می‌کند.» پادشاه خندید: «سخن زیبایی است، ولی من به عمل باور دارم نه خیال.» چند روز بعد، پادشاه همراه سپاهیان برای شکار به کوه رفت. ناگاه طوفان درگرفت، راه‌ها بسته شد و از سپاهش جدا شد. تنها و زخمی، در باران و سرمای شب گام برمی‌داشت تا به کلبه‌ای ساده رسید. در را کوبید، پیرزنی فقیر در را گشود، او را شناخت یا نامش را نپرسید، تنها گفت: «در این سرما هیچ رهگذر را نمی‌رانند.» پادشاه را به درون برد، برایش آتشی افروخت، نان خشک و شیر گرم پیشش نهاد، و تمام شب از او پرستاری کرد. صبح هنگام، پادشاه برخاست و گفت: «به‌راستی که مرا از مرگ رهانیدی، بگو چه پاداشی خواهی؟» پیرزن لبخند زد و گفت: «من از آنچه دارم بخشیدم، نه برای مزد، که اگر از سر مزد بود، این نان طعم لطف نداشت.» سال‌ها گذشت و آن پیرزن درگذشت. پادشاه، که آن شب را هرگز فراموش نکرده بود، دگرگون شد؛ فرمان داد در شهر مدرسه‌ای بسازند از مال خود، بی‌هیچ نامی و نشانی. می‌گفت: «بگذار نیکوکاری بی‌نام، چون باران ببارد، نه چون چاه، که تنها به یک جا می‌رسد.» روزی جوانی بینوا که در همان مدرسه خوانده بود، به دربار آمد. او طبیب شده و جان پادشاه را از بیماری سخت نجات داد. وقتی پادشاه پرسید از کجا درس آموختی، گفت: «در مدرسه‌ای که بی‌نام ساخته بودند، تنها نوشته‌ای بر درش بود: *نیکی اگر شناخته شود، کوچک می‌شود؛ اگر بی‌نام بماند، شبیه نور می‌گردد.*» آن‌گاه پادشاه دانست همان کاری که با دلی بی‌طمع کرده بود، به گونه‌ای دیگر به او بازگشته است. ▪️نیکی را چنان کن که فراموشش کنی؛ زیرا نیکی، چرخه‌ای پنهان است که بازمی‌گردد، نه از راه پاداش، بلکه از راه دل‌های پاکی که به دست تو گرم شده‌اند. قدرت و مال، ثمر نمی‌آورند، ولی نیکی بی‌نام، تا ابد در جهان می‌گردد.   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دکتر الهی قمشه ای چه زیبا گفت: انسان بودن زیاد سخت نیست کافیست مهربانی کنی زبانت که نیش نداشته باشد و کسی را نرنجاند همین انسانیت است :) ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 ✅️ لقمان و میوه ها روزگاری، لقمان حکیم در خدمت خواجه ای بود. خواجه، غلام های بسیار داشت. لقمان بسیار دانا همواره مورد توجّه خواجه بود. غلامان دیگر بر او حسد می ورزیدند و همواره پی بهانه ای می گشتند برای بدنام کردن لقمان پیش خواجه. روزی از روزها، خواجه به لقمان و چند تن از غلامانش دستور داد تا برای چیدن میوه به باغ بروند. غلام ها و لقمان، میوه ها را چیدند و به سوی خانه حرکت کردند. در بین راه غلام ها میوه ها را یک به یک خوردند و تا به خانه برسند، همه میوه ها تمام شد و سبد خالی به خانه رسید. خواجه وقتی درباره میوه ها پرسید، غلام ها که میانه خوشی با لقمان نداشتند. گفتند: میوه ها را لقمان خورده است. خواجه از دست لقمان عصبانی شد. خواجه پرسید: «ای لقمان، چرا میوه ها را خوردی؟ مگر نمی دانستی که من امشب، مهمان دارم؟ اصلاً به من بگو ببینم، چگونه توانستی آن همه میوه را به تنهایی بخوری؟!» لقمان گفت: من لب به میوه ها نزده ام. این کار، خیانت به خواجه است!» خواجه گفت: «چگونه می توانی ثابت کنی که تو میوه ها را نخورده ای؟ در حالی که همه غلام ها شهادت می دهند که تو میوه ها را خورده ای!» لقمان گفت: «ای خواجه، ما را آزمایش کن، تا بفهمی که میوه ها را چه کسی خورده است! خواجه برآشفت: «ای لقمان، مرا دست می اندازی؟ چگونه بفهمم که میوه ها را چه کسی خورده است؟ هر کسی که میوه ها را خورده است، میوه ها در شکمش است. برای این کار باید شکم همه شما را پاره کنم تا بفهمم میوه ها در شکم کیست لقمان لبخندی زد و گفت: «کاملاً درست است. میوه ها در شکم کسی است که آن ها را خورده است. اما برای اینکه بفهمید چه کسی میوه ها را خورده است، لازم نیست که شکم همه ما را پاره کنید! لقمان گفت: دستور بده تا همه آب گرم بخورند و خودت با اسب و ما پیاده به دنبالت بدویم. خواجه پرسید: «بسیار خوب، اما این کار چه نتیجه ای دارد لقمان گفت: «نتیجه اش در پایان کار آشکار می گردد خواجه نیز فرمان داد تا آب گرمی آوردند و همه از آن خوردند و خود با اسب در صحرا می رفت و غلامان به دنبال او می دویدند پس از ساعتی لقمان و همه غلام ها به استفراغ افتادند. آب گرمی که خورده بودند، هر چه را که در معده شان بود، بیرون ریخت! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱واقعا این جمله‌ی قشنگی بود که راجب کارما شنیدم زندگیت پر از آدمایی میشه که برای دیگران بودی👌 حالا برو فکرکن ببین چیکار کردی خدا یکی‌رو مثل خودت سر راهت قرار میده این میتونه بهترین یا بدترین دعای ممکن برای یه نفر باشه اینکه برای دیگران چطور آدمی بوده و چیکارا کرده👌 حواسمون باشه یوقت به جایی نرسیم، که اگر کسی این دعارو برامون کرد تحمل آدمی مثل خودمون‌رو نداشته باشیم   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
139.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می گویند قلب هر کس به اندازه مشت بسته اوست ... اما من قلب هایی را دیده ام که به اندازه دنیایی از “محبت” عمیقند دلهای بزرگی که هیچ وقت در مشت های بسته جای نمی گیرند ! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗نتیجه سخن ناسنجیده گفتن ▪️مردی برای تامین هزینه و عائله اش شب و روز کار زربافتی میکرد او،پیوسته در حال کار،زبان خود را موئظه میکرد که:ای زبان!مبادا مرا به کشتن دهی و آبرویم را بر باد دهی و بچه هایم را یتیم سازی. از قضا نیمه شبی که سلطان زمان به طور ناشناس در کوچه های شهر گردش میکرد تا از وضع مردم باخبر شود به خان مرد زر باف رسید. روشنایی داخل کارگاه و زمزمه مرد بافنده نظر شاه را جلب کرد.از روزنه درب،اندرون را نگریست و از سخن های مرد زرباف آگاه شد و به راه خود ادامه داد. روز بعد مرد زرباف کار خود را به پایان رسانید.با خود اندیشید که بهتر است این طاقه زربافت را به دربار سلطان ببرد و جایزه ای بگیرد.از این رو به دربار سلطان شتافت و اجازه ورود خواست و طاقه زربافت را ارائه نمود. ▫️سلطان از دیدن پارچه زیبا و هنرمندی آن بسیار خوشحال و شگفت زده شده بود از همه وزیران در مورد چگونگی استفاده از آن نظر خواست. یکی از وزرا گفت:این پارچه زربافت برای انداختن روی مرکب شاه مناسب است. دیگری گفت:برای روی تخت شاه مناسب تر است. سومی گفت:برای پرده درب کاخ سلطنتی بهتر است. شاه گفت:بهتر است گه نظر بافنده هنرمند را نیز جویا شویم.شاید سلیقه اش بهتر از دیگران باشد.آنگاه رو به مرد کرد و پرسید:این پارچه زربافت براس چه مصرفی مناسب است؟ بافنده بیچاره که همواره زبان خود را از سخن نسنجیده بر حذر میداشت گفت:قربان!این پارچه فقط برای انداختن روی نعش پادشاه خوب است،در موقع تشیه جنازه به کار گرفته شود. ▪️این سخن ناگهان شور و نشاط ناشی از دیدن این پارچه به سردی و ناراحتی تبدیل کرد. وزیران و درباریان همه از این سخن بر آشفتند و یکی حکم به زندان انداختن او میکرد دیگری حکم تبعید و .... ▫️بافنده بیچاره نیز بارنگی پریده و بدنی لرزان در انتظار سرنوشت خود بود. اماسلطان که در آن شب سخنان مرد زرباف را با زبانش شنیده بود به حلت او رحمت آورد و اورا بخشید. ▪️آری،مرد زرباف هنرمند که میتوانست سود کلانی به چنگ آرد،تنها جانی به سلامت برد و بر اثر سخن ناسنجیده اش از دریافت جایزه محروم و محصول کارش نیز از بین رفت. ▫️چه خوب گفته شاعر: به پای شمع شنیدم ز قیچی فولاد زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد ▪️وسعدی نیز گفته است: تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
819.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا خدا را داري نترس خدا اونطرف درهای سختی منتظرته...   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
پنجشنبه‌تون گلباران الهی روزگارتون بر وفق مراد غم هاتون کم و زندگیتون پراز عشق و محبت سلام صــبـــح🌤ــــــــتون بخیر