eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
📗 ✅️ لقمان و میوه ها روزگاری، لقمان حکیم در خدمت خواجه ای بود. خواجه، غلام های بسیار داشت. لقمان بسیار دانا همواره مورد توجّه خواجه بود. غلامان دیگر بر او حسد می ورزیدند و همواره پی بهانه ای می گشتند برای بدنام کردن لقمان پیش خواجه. روزی از روزها، خواجه به لقمان و چند تن از غلامانش دستور داد تا برای چیدن میوه به باغ بروند. غلام ها و لقمان، میوه ها را چیدند و به سوی خانه حرکت کردند. در بین راه غلام ها میوه ها را یک به یک خوردند و تا به خانه برسند، همه میوه ها تمام شد و سبد خالی به خانه رسید. خواجه وقتی درباره میوه ها پرسید، غلام ها که میانه خوشی با لقمان نداشتند. گفتند: میوه ها را لقمان خورده است. خواجه از دست لقمان عصبانی شد. خواجه پرسید: «ای لقمان، چرا میوه ها را خوردی؟ مگر نمی دانستی که من امشب، مهمان دارم؟ اصلاً به من بگو ببینم، چگونه توانستی آن همه میوه را به تنهایی بخوری؟!» لقمان گفت: من لب به میوه ها نزده ام. این کار، خیانت به خواجه است!» خواجه گفت: «چگونه می توانی ثابت کنی که تو میوه ها را نخورده ای؟ در حالی که همه غلام ها شهادت می دهند که تو میوه ها را خورده ای!» لقمان گفت: «ای خواجه، ما را آزمایش کن، تا بفهمی که میوه ها را چه کسی خورده است! خواجه برآشفت: «ای لقمان، مرا دست می اندازی؟ چگونه بفهمم که میوه ها را چه کسی خورده است؟ هر کسی که میوه ها را خورده است، میوه ها در شکمش است. برای این کار باید شکم همه شما را پاره کنم تا بفهمم میوه ها در شکم کیست لقمان لبخندی زد و گفت: «کاملاً درست است. میوه ها در شکم کسی است که آن ها را خورده است. اما برای اینکه بفهمید چه کسی میوه ها را خورده است، لازم نیست که شکم همه ما را پاره کنید! لقمان گفت: دستور بده تا همه آب گرم بخورند و خودت با اسب و ما پیاده به دنبالت بدویم. خواجه پرسید: «بسیار خوب، اما این کار چه نتیجه ای دارد لقمان گفت: «نتیجه اش در پایان کار آشکار می گردد خواجه نیز فرمان داد تا آب گرمی آوردند و همه از آن خوردند و خود با اسب در صحرا می رفت و غلامان به دنبال او می دویدند پس از ساعتی لقمان و همه غلام ها به استفراغ افتادند. آب گرمی که خورده بودند، هر چه را که در معده شان بود، بیرون ریخت! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱واقعا این جمله‌ی قشنگی بود که راجب کارما شنیدم زندگیت پر از آدمایی میشه که برای دیگران بودی👌 حالا برو فکرکن ببین چیکار کردی خدا یکی‌رو مثل خودت سر راهت قرار میده این میتونه بهترین یا بدترین دعای ممکن برای یه نفر باشه اینکه برای دیگران چطور آدمی بوده و چیکارا کرده👌 حواسمون باشه یوقت به جایی نرسیم، که اگر کسی این دعارو برامون کرد تحمل آدمی مثل خودمون‌رو نداشته باشیم   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
139.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می گویند قلب هر کس به اندازه مشت بسته اوست ... اما من قلب هایی را دیده ام که به اندازه دنیایی از “محبت” عمیقند دلهای بزرگی که هیچ وقت در مشت های بسته جای نمی گیرند ! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗نتیجه سخن ناسنجیده گفتن ▪️مردی برای تامین هزینه و عائله اش شب و روز کار زربافتی میکرد او،پیوسته در حال کار،زبان خود را موئظه میکرد که:ای زبان!مبادا مرا به کشتن دهی و آبرویم را بر باد دهی و بچه هایم را یتیم سازی. از قضا نیمه شبی که سلطان زمان به طور ناشناس در کوچه های شهر گردش میکرد تا از وضع مردم باخبر شود به خان مرد زر باف رسید. روشنایی داخل کارگاه و زمزمه مرد بافنده نظر شاه را جلب کرد.از روزنه درب،اندرون را نگریست و از سخن های مرد زرباف آگاه شد و به راه خود ادامه داد. روز بعد مرد زرباف کار خود را به پایان رسانید.با خود اندیشید که بهتر است این طاقه زربافت را به دربار سلطان ببرد و جایزه ای بگیرد.از این رو به دربار سلطان شتافت و اجازه ورود خواست و طاقه زربافت را ارائه نمود. ▫️سلطان از دیدن پارچه زیبا و هنرمندی آن بسیار خوشحال و شگفت زده شده بود از همه وزیران در مورد چگونگی استفاده از آن نظر خواست. یکی از وزرا گفت:این پارچه زربافت برای انداختن روی مرکب شاه مناسب است. دیگری گفت:برای روی تخت شاه مناسب تر است. سومی گفت:برای پرده درب کاخ سلطنتی بهتر است. شاه گفت:بهتر است گه نظر بافنده هنرمند را نیز جویا شویم.شاید سلیقه اش بهتر از دیگران باشد.آنگاه رو به مرد کرد و پرسید:این پارچه زربافت براس چه مصرفی مناسب است؟ بافنده بیچاره که همواره زبان خود را از سخن نسنجیده بر حذر میداشت گفت:قربان!این پارچه فقط برای انداختن روی نعش پادشاه خوب است،در موقع تشیه جنازه به کار گرفته شود. ▪️این سخن ناگهان شور و نشاط ناشی از دیدن این پارچه به سردی و ناراحتی تبدیل کرد. وزیران و درباریان همه از این سخن بر آشفتند و یکی حکم به زندان انداختن او میکرد دیگری حکم تبعید و .... ▫️بافنده بیچاره نیز بارنگی پریده و بدنی لرزان در انتظار سرنوشت خود بود. اماسلطان که در آن شب سخنان مرد زرباف را با زبانش شنیده بود به حلت او رحمت آورد و اورا بخشید. ▪️آری،مرد زرباف هنرمند که میتوانست سود کلانی به چنگ آرد،تنها جانی به سلامت برد و بر اثر سخن ناسنجیده اش از دریافت جایزه محروم و محصول کارش نیز از بین رفت. ▫️چه خوب گفته شاعر: به پای شمع شنیدم ز قیچی فولاد زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد ▪️وسعدی نیز گفته است: تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
819.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا خدا را داري نترس خدا اونطرف درهای سختی منتظرته...   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
پنجشنبه‌تون گلباران الهی روزگارتون بر وفق مراد غم هاتون کم و زندگیتون پراز عشق و محبت سلام صــبـــح🌤ــــــــتون بخیر
☯️ ميگويند كه در زمان موسی خشکسالی پيش آمد. آهوان در دشت، خدمت موسی رسيدند كه ما از تشنگی تلف می شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن. موسی به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل نمود. خداوند فرمود: موعد آن نرسيده موسی هم برای آهوان جواب رد آورد. تا اينكه يكی از آهوان داوطلب شد كه برای صحبت و مناجات بالای كوه طور رود. به دوستان خود گفت: اگر من جست و خیز کنان پایین آمدم بدانيد كه باران می آيد وگرنه اميدی نيست. آهو به بالای كوه رفت و حضرت حق به او هم جواب رد داد. اما در راه برگشت وقتی به چشمان منتظر دوستانش نگاه كرد ناراحت شد. شروع به جست و خیز کرد و با خود گفت: دوستانم را خوشحال می كنم و توكل می نمایم. تا پایین رفتن از کوه هنوز امید هست. تا آهو به پائين كوه رسيد باران شروع به باريدن كرد موسي معترض پروردگار شد. خداوند به او فرمود: همان پاسخ تو را آهو نیز دریافت کرد با این تفاوت که آهو دوباره با توکل حرکت کرد و اين پاداش توكل او بود. هیچوقت نا امید نشويد... شايد لحظه اخر نتيجه عوض شود، پس مجددا توكل كنيد.   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است…! ادعایشان آدمیت، کلامشان انسانیت، رفتارشان صمیمیت… ! حال ، من دنبال یکی میگردم که نه آدم باشد، نه انسان، نه دوست و رفیق صمیمی ! تنها صاف باشد و صادق ... پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن ...! هیچ نگوید… فقط همان باشد که سایه اش میگوید ….! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت: شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم. خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی. پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام. این را بگفت و روانه شد. خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد. از او بخواه که دارد و میخواهد که از او بخواهی... از او مخواه که ندارد و می ترسد که از او بخواهی...! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
اﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﯾﮑﯽ ﺑﺰﺭﮒ، ﯾﮑﯽ ﺑﻠﻨﺪ، ﯾﮑﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﯾﮑﯽ ﻗﻮﯼ، ﯾﮑﯽ ﺿﻌﯿﻒ ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮔﺎﻩ ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻟﻬﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺎﯾﯿﻨﺘﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﯿﻢ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷـﺪ ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺎﺳﺖ ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺧـﺪﺍﯼ ﻣﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪ ﺑﺎ ﻫـﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫـﻢ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻟﺬﺕ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است…! ادعایشان آدمیت، کلامشان انسانیت، رفتارشان صمیمیت… ! حال ، من دنبال یکی میگردم که نه آدم باشد، نه انسان، نه دوست و رفیق صمیمی ! تنها صاف باشد و صادق ... پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن ...! هیچ نگوید… فقط همان باشد که سایه اش میگوید ….! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
حکایت جنگ مستاجر و صاحب خانه و حقه بازی مستاجر کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند. بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد. وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنا بر صحبت های کشاورز، قانون بیشتر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را. بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم؟! وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! این رشوه است! کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه محترمانه است، نه بیشتر. وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن! خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد! کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم. وکیل گفت: نه؟!... جدی که نمیگی؟! کشاورز گفت : چرا؟! اما به اسم صاحب خونه ام فرستادم!   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1