6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگر نه می پرسم ،
نه اعتراض می کنم ،
نه افسوس می خورم ...
فقط می بینم ،
نفسی عمیق می کشم و عبور می کنم .
که عبور ،
تنها مرهمِ زخمِ بی انصافیِ آدم هاست .
همیشه نباید ترمیم کرد ،
همیشه نباید فرصت داد ،
باید پذیرفت که آدم ها عوض نمی شوند ،
باید قبول کرد ؛
که بعضی ها وصله ی دنیایِ آدم نیستند ،
که بعضی ها ؛
فقط به دردِ فراموش شدن می خورند ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📚📒📚📕📚📙📚📘
🦋#داستان_کوتاه_عاشقانه 🦋
تو فامیل، یه حاج عمو داشتیم که قصه ی دلدادگیشو همه میدونستن
اینکه دلیل عذب موندگی حاجی،
عشق نافرجامش به دختری بوده کہ صداش میزده انار
ولی هیشکی از اصل قضیه خبر نداشت
تا اینکه حاج عمو دم مرگش، همه رو تو خونه باغش جمع کرد و سر باز کرد ازین کلاف دلدادگی;
انار
ثمر رسیده ی باغ دل من بود که افتاد دست مشتری..
دختر شاه پریون محله که دل منو برد و دیگه هیچ وقت پس نداد
انار، انار نبود
منیژه نامی بود
من صداش میکردم انار
از بس خوش بر و رو بود
قشنگ می خندید
قشنگ دل می برد
عینهو انار بهاره که صد دانه یاقوت تو نگاهش داشت..
انار رو من انارش کردم..
بغض کرده از غم صدای حاج عمو، اشک میریختیم
و عمو غمگین تر از همیشه گفت:
دلش با من نبود انار
ثمر رسیده ی باغ دل من بود
ولی افتاد دست مشتری
بعد هم شعر وحشی رو با خودش زمزمه کرد:
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم..
حالا بعد ۴۶ سال، انار برگشته و میگه;
حلال کن ندیدم عشق تو چشاتو
نشنیدم التماس صداتو..
انار برگشته اما ترک خورده
ولی ترک خورده تر از اون منم و دلم که چوب خط حیاتمون پر شده!
زن و زندگی ندارم
اولاد ندارم
هرچی ازم باقی بمونه
سلامتیِ سرتون
فقط یه حلقه طلا هست
که بعد مرگم بدید انار و بهش بگید
۴۶سال عاشقت بودم ولی منتظرت نبودم.. .
همون شب حاج عمو
تو بُهت و غصه ی ما از دنیا رفت..
ما هم هرگز انار رو ندیدیم تا امانتیشو بدیم
فقط همیشه قبل از ما، سر خاک عمو یه دست گل بود.. .
همه ی ما تو زندگیمون
یه انار داریم که دیر یا زود برمیگرده
یا رسیده و تازه
یا ترک خورده و رنجور
اما
امان ازون روز که ۴۶سالهای زیادی از رفتنش گذشته باشه و نشه
مشتاق بازگشتش بود.. .
#نسرین_قنواتی🦋
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🔻 سخاوت حاتم طایی
🟡 روزی حاتم طایی در صحرا عبور میکرد، درویشی راه بر او گرفت و از وی ده هزار دینار کمک بلاعوض خواست.
🟡 حاتم گفت: ده هزار دینار بسیار خواستی، درویش گفت: یک دینار بده.
🟡 حاتم گفت: آن زیاده طلبی چه بود و این کم خواستن از چه سبب است؟
🟡 درویش گفت: از شخصی چون تو کمتر از ده هزار دینار نباید درخواست کرد و به چون تویی کمتر از این مبلغ نمیتوان بخشید!
🟡 حاتم دستور داد ده هزار دینار درخواستی درویش را به او پرداخت کردند.
#سخاوت
#حاتم_طائی
#درویش
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
داستانی کوتاه و جالب از #حضرت_عیسی (ع):
🔵حضرت عیسی بن مریم علیه السلام با جمعی در جائی نشسته بود، مردی هیزم شکن از آن راه با خوشحالی و خوردن نان می گذشت،
حضرت عیسی علیه السلام به اطرافیان خود فرمود: شما تعجب ندارید از این که این مرد بیش از یک ساعت زنده نیست،
😳ولی آخر همان روز آن مرد را دیدند که با بسته ای هیزم می آید تعجب کردند و از حضرت علت نمردن او را پرسیدند. او بعد از احوالپرسی از مرد هیزم شکن، فرمود:
هیزمت را باز کن، وقتی که باز کرد مار سیاهی را در لای هیزم او دید، حضرت علیه السلام فرمود: این مار باید این مرد را بکشد ولی تو چه کردی که از این خطر عظیم نجات یافتی؟🤔
گفت: نان می خوردم فقیری از مقابل من گذشت، قدری به او دادم و او درباره من دعا کرد.🙏🙏
حضرت علیه السلام فرمود: در اثر همان دستگیری از مستمند خداوند این بلای ناگهانی را از تو برداشت و پنجاه سال دیگر زنده خواهی بود.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
سنجاق قفلی ها را دوست دارم...!
از همان کودکی دوستشان داشتم
نه اینکه حس #نوستالژی باشند ها ! نه !
آنها بانی وصل اند اما خودشان بی وصل میمانند...
خم میشوند ؛ ولی خم به ابرو نمیآورند
زنگ میزنند ؛ کج میشوند ولی خودشان زنگار به دلت نمیزنند...
تیزند ؛ یکرنگ ؛ ساده و بی آلایش ...
کاش هیچ وقت سنجاق زندگی گم نشود، همان سنجاقی که تو را به این زندگی وصلت میکند...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به همسرانتان کادوی گران بدهید...
👌❤️
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر قدمی که برمیداری، تو را به نسخهی زیباترت نزدیک میکند. با آرامش قدم بردار. 🚶♂️✨
صبحت زیبا 🌸☕
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
☘داستانی ازحکمت خداوندی👇
پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز٬ انگشت خود را قطع کرد. وقتی که نالان طبیبان را میطلبید٬ وزیرش گفت: «هیچ کار خداوند بیحکمت نیست.»
پادشاه از شنیدن این حرف ناراحتتر شد و دستور داد وزیر را زندانی کنند.
روزها گذشت ووزیرهمچنان درزندان بود تا اینکه پادشاه برای شکار به جنگل رفت ودرجنگل به ناگاه پادشاه وهمراهانش اسیر قبیلهای وحشی شدندو آنان پادشاه ویارانش را و به قصد کشتنش به درختی بستند.
اما رسم عجیبی هم داشتند که بدن قربانیانشان باید کاملاً سالم باشد و چون پادشاه یک انگشت نداشت او را رها کردند و او به قصر خود بازگشت. در حالی که به سخن وزیر میاندیشید دستور آزادی وزیر را داد. وقتی وزیر به خدمت شاه رسید٬ شاه گفت: «درست گفتی، قطع شدن انگشتم برای من حکمتی داشت ولی این زندان رفتن برای تو جز رنج کشیدن چه فایدهای داشته؟»
وزیر در پاسخ پادشاه لبخند زد و پاسخ داد: «برای من هم پر فایده بود چرا که من همیشه در همه حال با شما بودم و اگر آن روز در زندان نبودم حالا حتماً کشته شده بودم.»
ای کاش از الطاف پنهان حق سر در میآوردیم که این گونه ناسپاس خدا نباشیم.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
اگر تغییر نكنیم زندگی مختل میشود ، بهتر است تغییراتی را در نوع نگاهمان به وجود آوریم.
کليدهاي اين تغييرات عبارتند از:
كلید اول : خواستن
كلید دوم: خالی كردن ذهن از تعصب ها
كلید سوم: داشتن باور مثبت نسبت به خود
كلید چهارم: دست به عمل زدن
به یاد داشته باشیم كه عظمت زندگی به علم نیست به عمل است.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🍁
✍️ حواسمان
به چروک هایِ دور چشم
مادرانمان و لرزش دست های پدرانمان باشد
حواسمان به ترشدن های
گاه و بیگـاهِ چشم هایِ
کم سو و دلتنگیِ شان باشد
حواسمان باشد آن ها
خیلی زود پیــر می شوند
و خیلی زودتر از آنـچه
فکـرش را می کنیـم
از کنارمان می رونـد....
حواسمان باشد به دلگیـریِ
غروب هایِ تنهاییِ شان...
حواسمـان باشد که آن ها
تمامِ عمـر حواسشان به مـا،
به آرام قد کشیدنمان،
نیاز ها وناز هایمان بوده است....
آن ها یک روز آنقدر
پیـر میشوند که
حتی اسم هایمان را هم
فراموش می کنند....
حواسمان به گرانترین
و بی همتا ترین عشق هایِ زندگیمان به "بابا" به "مامان" ها خیلی باشـد
خیلی لطفـا....
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
با نمک بودن با بی شعور بودن
فرق داره !
رک بودن با بی ادب بودن
فرق داره !
اجتماعی بودن با لش و چتر بودن
فرق داره !
زرنگ بودن با مارمولک بودن
فرق داره !
و تمام مشکلات ما به خاطر عبور
از این مرزهاست ...!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
#حکایت_قدیمی
پیرمرد داخل سالن یه گوشه ای تنها نشسته بود. داماد جلو آمد و گفت: سلام استاد ، من رو یادتون هست؟ معلم گفت خیر عزیزم فقط می دانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.
داماد خودش رو معرفی کرد و گفت: مگه میشه من رو از یاد برده باشید؟ یادتان هست ساعت گرانقیمت یکی از بچه ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانش آموزان کلاس را بگردید. گفتید همه ما باید سمت دیوار بایستیم ومن هم که ساعت را از روی بچگی دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم ، که آبرویم را میبرید ،
ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید و تفتیش جیب بقیه دانش آموزان را تا آخر انجام دادید. تا پایان آن سال و سال های بعد هم در آن مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد.
معلم گفت: من باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانش آموزان چشم هایم را بسته بودم.
تربیت و حکمت معلمان، دانش آموز را بزرگ می نماید.
درود بر همه معلم هایي كه هم بذر علم و دانش را در دل و جان شاگردان مي كارند و هم تخم پاكي و انسانيت و جوانمردي را.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751