eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
📗حکایت آموزنده روزی بهلول در بازار نشسته بود و با دقت به رفت و آمد مردم نگاه می‌کرد. جمعی از بازاریان که از نزاع و درگیری لفظی خسته بودند، به او رو کردند و گفتند: «ای بهلول، تو که دانایی، راهی بنما که چگونه می‌توانیم از این غوغای بیهوده در امان بمانیم و به آرامش درونی دست یابیم؟» بهلول به یکی از آن‌ها که جامه‌ای فاخر پوشیده بود، نگریست و پرسید: «اگر این جامه‌ی تو پاره شود، چه می‌کنی؟» مرد گفت: «آن را وصله می‌زنم یا اگر ممکن نباشد، جامه دیگری می‌پوشم.» بهلول پرسید: «و اگر دلت اندوهگین شود، چه؟» مرد پاسخی نداشت. سپس به مردی دیگر که مشغول جمع‌آوری اندک دارایی خود بود، اشاره کرد و گفت: «این مرد کیسه‌ی پولش را به چه قیمتی نگه می‌دارد؟» گفتند: «به هر قیمتی، ای بهلول!» بهلول آهی کشید و گفت: «شما برای حفظ متاع فانی دنیا، جان و دل خود را در معرض خطر قرار می‌دهید، اما برای حفظ گوهر وجودتان، هیچ تلاشی نمی‌کنید. این همان نادانی است که شما از آن در امان نیستید.» مردم با تعجب پرسیدند: «پس راه چیست، ای بهلول؟» بهلول گفت: «راه، در نگاه است. وقتی به دنیا و آنچه در آن است، از دریچه‌ی فنا و زوال بنگرید، دیگر دلبستگی‌های پوچ، شما را آزار نخواهد داد. بدانید که همه‌ی این رفت و آمدها، همه‌ی این خرید و فروش‌ها، همه‌ی این نزاع‌ها، جز بازیچه‌ای در برابر ابدیت نیست.» او ادامه داد: «وقتی به سخن کسی گوش می‌دهید، نه برای یافتن نقص و ایراد در کلامش، که برای درک پیام نهفته در آن بکوشید. وقتی با کسی گفتگو می‌کنید، نه برای پیروزی در بحث، که برای رسیدن به فهم مشترک تلاش کنید. اگر چنین کنید، نزاع‌ها فروکش می‌کند و آرامش در دلتان جای می‌گیرد.» بهلول سپس از جا برخاست و گفت: «بزرگترین جهل، این است که عمر خود را صرف جمع‌آوری چیزهایی کنیم که هیچ‌گاه نمی‌توانیم با خود به سرای دیگر ببریم. حکمت، در رهایی از این بندهاست.» مردم با سکوت به سخنان او گوش دادند و هرکدام در اندیشه‌ی فرو رفتند. درک کردند که گاهی حقیقت، نه در فریاد و غوغا، که در سکوت و نگاهی ژرف به درون نهفته است. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ وقت آبروی کسی رو نبر! 🌱استاد_دانشمند ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
در زندگی مردم شَر نندازیم! دختری درسش را میخواند و سر کار میرود، فامیلی او را در مهمانی می‌بیند میگوید "شوهر نکردی؟ میتُرشیا!" حرفش را میزند و میرود ولی روح و روان دختر را به هم میریزد. زنی بچه‌ دار شد، دوستش گفت "برای تولد بچه،‌ شوهرت برات هیچی نخرید؟ یعنی براش هیچ ارزشی نداری؟" بمب را انداخت و رفت. ظهر که شوهر به خانه آمد کار به دعوا کشید و تمام! جوانی از رفیقش پرسید "کجا کار می‌کنی؟ ماهانه چند می‌گیری؟ صاحبکار قدر تو رو نمیدونه!" از شغلش دلسرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد، صاحب کار هم قبول نکرد و اخراجش کرد! پدری در نهایت خوشبختیست؛ یکی میگوید "پسرت چرا بهت سر نمی‌زند؟ یعنی برات وقت نمیگذاره؟" با این حرف صفای قلب پدر را تیره و تار می‌کند! این است سخن گفتن به زبان شیطان؛ در طول روز خیلی سؤال ها را ممکن است از همدیگر بپرسیم: "چرا نخریدی؟ چرا نداری؟ چطور زندگی می‌کنی؟" ممکن است هدفمان صرفا کسب اطلاع باشد، یا از روی کنجکاوی یا... اما نمی‌دانیم چه آتشی به جان شنونده می‌اندازیم! مفسد و شرور نباشیم👌 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📖حکایت : (پیشگویی برای پادشاه نادان) روزی پیش‌گویی به پادشاه گفت در زمان مشخصی بلای بزرگی به او می‌رسد. پادشاه خوشحال شد و دستور داد محکم‌ترین قلعه را برایش بسازند. معماران قلعه‌ای بسیار استوار ساختند و او با نگهبانان فراوان، در امن‌ترین اتاق آن پناه گرفت. اما وقتی دید حتی نوری از شکاف‌ها وارد می‌شود، دستور داد همه را ببندند تا هیچ راهی به بیرون نماند. سرانجام در اتاقی بی‌هوا حبس شد و خفه شد. پیشگویی به حقیقت پیوست. نتیجه: دل انسان هم مثل همان قلعه است. اگر آن را با خشم، غرور، کینه و تعصب کاملاً ببندیم، شاید از دیگران دور بمانیم، اما خودمان درونش دچار خفگی خواهیم شد.🍃 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
🕊بسم‌الله الرحمن الرحیم 🕊 🕊✨امروز , یکشنبه ✧ ۲۰ اردیبهشت 1405 ه.ش ❖ ۲۲ ذی القعده ۱۴۴۷ ه.ق ✧ ۱۰ مه 2026 میلادی 🔘✨ ↯ ذڪر روز ؛ 🕊یا ذالجلال والاکرام 🕊 🌿نیایش صبحگاهی الحمدالله علی کل نعمة..... خدایا برای همه چیز شکرت...❤️ ‌‌‌‌
حکایت 📝✨ «پیرِ روشن‌ضمیر و پادشاه»  📝✨ در روزگاری پادشاهی بود که در اوج توانگری، آرامشی در دل نداشت. شب‌ها بیدار می‌ماند و در اندیشه این بود که چرا با وجود گنج و قدرت، جانش از اضطراب تهی نمی‌شود. وزیرانش درمان را در شکار و جشن و خزانه بیشتر می‌جستند، اما درد پادشاه از جنس دیگری بود. روزی کاروانی از مردمان کوهستان به شهر آمد. در میان آنان پیری آرام‌چهره بود؛ چهره‌اش نه از آسودگی دنیوی، که از رضای درونی می‌درخشید. پادشاه او را به قصر فراخواند و گفت: «تو که این‌گونه آرامی، گنجت چیست؟ آیا دعایی سرّی داری؟ یا دانشی نهان؟» پیر تبسمی کرد و پاسخ داد: «گنج من چیزی نیست جز توجّه به درون. من هر روز دلم را می‌روبم چنان‌که دیگران خانه می‌روبند. غبار اندوه و حرص و حسد را گرد آمدن نمی‌گذارم. آرامش نتیجه پاکی ضمیر است، نه وفور زر.» پادشاه گفت:  «اگر راست می‌گویی، راهی بیاموز که در این دل آشوب من نیز کارگر شود.» پیر شاخه خشکیده‌ای آورد و پیش پادشاه گذاشت:  «این چوب نه سایه دارد نه میوه، زیرا ریشه‌اش خشک است. دلِ بی‌توجهی نیز چنین است؛ هرچه مال بر آن بریزی، بارور نمی‌شود. اگر دل را آب دهی، باغی می‌گردد.» پادشاه پرسید:  «چگونه دل را آب دهم؟» پیر گفت:  «به سه چیز:  اول انصاف با خلق،  دوم قناعت از دنیا،  سوم حضور با خویشتن.» پادشاه چندی سخن پیر را به کار بست: در قضاوت انصاف ورزید، از اسراف دست کشید، و هر صبح دقایقی به خود می‌پرداخت. اندک‌اندک روشنایی درونی‌ای یافت که پیش‌تر نشناخته بود. روزی به پیر گفت: «عجیب است؛ گویی سال‌ها خواب بوده‌ام و اکنون بیدار شده‌ام.» پیر پاسخ داد: «هر که خود را بیابد، جهان را یافته است. گمشده آدمی در بیرون نیست؛ در درون است، همان‌که جامی گفت:  ای دل تو به خود اگر نظر می‌کردی  در گنج تو بود هر چه در عالم هست.» پادشاه چون این را شنید، دانست که آرامش نه در تصرف جهان، که در تصرف دل است. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
ﺯﻥ، ﺑﺎﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻮﺍﺧﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺑﺮﻭﯼ ...! "ﺁﺳﻤﺎﻥ" ﺍﺳﺖ؛ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ! ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﺶ ﮐﻨﯽ ...! "ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ" ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ ... ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﺟﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ...! " ﮐﺘﺎﺏ" ﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ... ﺍﻭ ﯾﮏ "ﺯﻥ" ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ "ﻣﺮﺩ" ﺑﺎﺵ ...! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان_کوتاه می‌گویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده. بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده. در ‌‌نهایت هم ر‌هایش می‌کرده. تا اینجای داستان مشکلی نیست. درست است روباه مسافت، زیادی را دَویده، وحشت کرده، خسته هم شده، اما زنده و سالم است. هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. می‌ماند فقط آن زنگوله!... از اینجای داستان، روباه هر جا که برود یک زنگوله توی گردنش صدا می‌کند. دیگر نمی‌تواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری می‌دهد. بنابراین «گرسنه» می‌ماند. صدای زنگوله، جفتش را هم فراری می‌دهد، پس «تنها» می‌ماند. از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را هم «آشفته» می‌کند، «آرامش» ‌اش را به هم می‌زند و در نهايت از گرسنگي و انزوا ميميرد. دقیقا این‌‌ همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش می‌آورد. دنبال خودش می‌کند، خودش را اسیر توهماتش می‌کند. زنگوله‌ای از افکار منفی، دور گردنش قلاده می‌کند. بعد خودش را گول می‌زند و فکر می‌کند که آزاد است، ولی نیست. برده افکار منفی خودش شده و هر جا برود آن‌ها را با خودش می‌برد. آن هم با چه سر و صدایی، درست مثل سر و صدای تکان دادن پشت سر هم یک زنگوله... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
یه آدم موفق سالها تلاش، استرس و روزهای ناموفقی رو پشت سرش گذاشته. ولی بقیه فقط همون لحظه موفقیتش رو میبینن و مقایسه میکنن. با خودت تکرار کن، هر موفقیت بزرگی حاصل هزاران تلاش کوچیکیه که دیده نمیشه ... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗«کلاه‌دوز و آینهٔ تمسخر» روزی ملا نصرالدین با کلاه کهنه‌اش وارد بازار شد. کلاه در باد می‌لرزید و رنگش رفته بود. مردم گفتند: «ملا، این کلاه دیگر به تو نمی‌آید. وقتش رسیده یکی نو بخری.» ملا که اهل تکلف نبود، اما دلش خواست ببیند هنرمندان شهر چه می‌کنند، به دکان کلاه‌دوز معروف رفت؛ همان که در بازار به طعنه و مزه‌پرانی مشهور بود. کلاه‌دوز تا ملا را دید، لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت: «ملا جان، تو را چه به کلاه نو؟! مگر کسی که دنیا را وارونه می‌بیند، کلاه هم لازم دارد؟» ملا گفت: «درست می‌گویی. من دنیا را وارونه می‌بینم، اما وای به حال آن‌که خودش را سرپا می‌پندارد و دیگران را مسخره می‌کند.» کلاه‌دوز کمی از این پاسخ جا خورد، اما همچنان برای اثبات برتری‌اش کلاهی دوخت؛ اما کلاهی که کارش نبود: نخ‌ها شل، لبه‌ها کج، و اندازه‌اش گشادتر از حدّ معمول. او با شیطنت گفت: «کلاه حاضر است؛ فقط مواظب باش باد نبردش!» ملا کلاه را بر سر گذاشت. کلاه چپ و راست می‌چرخید، گاهی روی چشم می‌آمد و گاهی روی گوش. مردم که از کنارشان می‌گذشتند، پچ‌پچ می‌کردند و می‌خندیدند. اما ملا آرام بود. لبش به تبسمی نرم آراسته، گویی از چیزی باخبر است که دیگران نیستند. کلاه‌دوز که از دیدن خندهٔ مردم کیف کرده بود، جلو آمد و گفت: «راحت است ملا؟» ملا گفت: «از راحتی‌اش که بگذریم، یک فایده بزرگ دارد.» کلاه‌دوز با غرور پرسید: «چه فایده‌ای؟» ملا آهسته و شمرده گفت: «این کلاه به من نشان داد تمسخر، مثل آینه است. هرکس می‌خندد، چهرهٔ خودش را می‌بیند، نه مرا. مردم به این کلاه نمی‌خندند؛ به دستان تو که آن را دوخته‌اند می‌خندند.» کلاه‌دوز خشک شد. ملا ادامه داد: «آدمِ مسخره‌کننده خیال می‌کند دیگران را کوچک می‌کند، اما خودش را در چشم آنان کوتاه می‌سازد. خنده‌ای که از تمسخر برآید، همیشه اول به صاحبش برمی‌گردد؛ مثل سنگی که در چاه بیفتد، صدایش به همان دستی می‌رسد که پرتابش کرده.» کلاه‌دوز سرش را پایین انداخت. ملا کلاه را برداشت، روی میز گذاشت و گفت: «کلاه را نمی‌خواهم. پندی که داد، کافی بود.» از آن روز به بعد کلاه‌دوز هرگاه وسوسه می‌شد کسی را مسخره کند، صدای ملا در گوشش می‌پیچید: «تمسخر، پیش از آن‌که به دیگری برسد، صاحبش را رسوا می‌کند.»😄👌 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
306.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱این جمله را باید از طلا نوشت...... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📚طنز 🌱 ‌ یک روز از همکارم پرسیدم: چکار کردی که مشکلی با همسرت نداری؟ گفت :"هرکاری راهی داره" . گفتم مثلا. گفت:" مثلا وقتی میخوام برم بیرون و خانومم میگه فلان چیزو بخر، نمیگم پول ندارم چون میدونم این جمله چالش برانگیزه! فقط دست روی چشمم میذارم و میگم به روی چشممممم. وقتی هم که برمیگردم و خانوم سراغ خریداشو میگیره، محکم روی زانوم میزنم و میگم دیدی یادم رفت. استفاده از این دو عضو، یعنی "چشم " و "زانو" راز موفقیت منه". به خونه که برگشتم تصمیم گرفتم رفتار همکارم را الگو قرار بدم و از چشم و زانو برای شیرین شدن زندگی استفاده کنم! این الگو چند وقتی خوب جواب داد تا یک روز که برای مرمت سیم سرپیچ لامپ، بالای چارپایه رفته بودم! از همسرم خواستم فیوز را بکشه! همسرم هم دست روی چشمش گذاشت و گفت: "به روی چشممم ". رفت و من هم دست به کار مرمت سیم شدم با خیال اینکه همسرم برقو قطع کرده! که یهو در اثر برق گرفتگی از اتاق با مغز به بیرون پرتاب شدم!!! وقتی با حال زار به خانمم گفتم چرا فیوز رو نکشیدی؟ محکم روی زانوش زد و گفت: "وااااای دیدی یادم رفت. ♥️ اگه آقایون زرنگن یادشون نره که خانوما هم زرنگن هم باهوش😂 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751