2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن (همه رهگذرند)
زبان استخوانی ندارد ولی اینقدر قوی هست که بتواند به راحتی قلبی را بشکند (مراقب حرفهایت باش)
به کسانی که پشت سرت حرف میزنند بی اعتنا باش آنها جایشان همانجاست دقیقا پشت سرت (گذشت داشته باش)
گاهی خداوند برای حفاظت از تو کسی یا چیزی را از تو میگیرد اصرار به برگشتنش نکن پشیمان خواهی شد (خداوند وجود دارد پس حکمتش را قبول کن)
انسان به اخلاقش هست نه به مظهرش. اگرصدای بلند نشانگر مردانگی بود سگ سرور مردان بود.
قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته هايت را به پیش خدا گلایه کنی نظری به پایین بینداز و داشته هات را شاکر باش.
انسان بزرگ نمیشود جز به وسیله ی فکرش.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
آدما شاید تکراری بشن ؛
ولی وقتی که برن
«دیگه تکرار نمیشن»
پس تا هستن
قدرشون رو بدونید...
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
لطفا
برای آرامش هم دعا كنیم...
برای قضاوت نكردن...
برای زرنگی نكردن...
برای دروغ نگفتن...
برای وفای به عهد...
برای مهربان بودن...
برای دلی را آزرده نکردن..
برای انسانیت دعا كنیم...
شاید اگر بخواهیم و برای بهتر شدن تلاش كنیم...
دیگر لازم نباشد از همدیگر طلب حلالیت كنیم...
اگر خیرخواه هم باشیم...
شاید بشود كه دلهایمان را به یکدیگر نزدیكتر كنیم...
اگر قدر هم را بدانیم شاید همین امروزتقدیرمان را خودمان رو سفید كنیم ...
خـــــــــــدا هم قطعا همین را میخواهد....
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
648.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خيلي محشره اين متن :
گله هارا بگذار!
ناله هارا بس كن!
روزگارگوش ندارد كه تو هي شِكوه كني!
زندگي چشم ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را...
فرصتي نيست كه صرف گله وناله شود!
تابجنبيم تمام است تمام!!
مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت....
ياهمين سال جديد!!
بازكم مانده به عيد!!
اين شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نيست كه نيست!!
زندگي گاه به كام است و بس است؛
زندگي گاه به نام است و كم است؛
زندگي گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به نان است و كفايت بكند؛
زندگي گاه به جان است و جفايت بكند؛
زندگي گاه به آن است و رهايت بكند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگي صحنه بي تابي ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگي گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگي گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگي لحظه بيداري ماست...
زندگي ميگذرد...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
آدمهاوقتی کودک اند
میخواهند برای پدرومادرشان
هدیه بخرندولی پول ندارند.
وقتی که بزرگترمیشوند
پول دارندولی وقت هدیه
خریدن ندارند.
وقتی که پیرمیشوندپول دارند
وقت هم دارندولی پدرومادر ندارند.
مراقب پدر و مادرهامون باشیم.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
🍃چند كلمه حرف حساب🍃
با دستهای خالی به دنیا آمده ایم
با دستهای خالی هم از دنیا خواهیم رفت
پس
نگران چیزهایی ڪه آرامش را از تو
مى گیرند نباش...
نگرانی, مشڪل فردای تو را از بین
نخواهد برد
اما آرامشِ امروزت را قطعا از تو خواهد گرفت...
ﻧﮕﺮاﻥ ﻓﺮﺩاﻳﺖ ﻧﺒﺎﺵ..
ﺧﺪاﻱ ﺩﻳﺮﻭﺯ و اﻣﺮﻭﺯﺕ , ﻓﺮﺩا ﻫﻢ ﻫﺴﺖ..
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﺪا ....🕊
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به همسرت مثل مهمان احترام بزار..
#دکتر_شکوری👤
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
#تحلیل_ضربالمثل_متنی
🔸آبشان از یک جوی نمی رود🔸
----
هر گاه بین دو یا چند نفر در امری از امور توافق و سازگاری وجود نداشته باشد، به عبارت بالا استناد و استشهاد می كنند. در این عبارت مثلی به جای نمی رود گاهی فعل نمی گذرد هم به كار می رود، كه در هر دو صورت معنی و مفهوم واحد دارد.
اما ریشه این ضرب المثل: سابقا كه شهرها لوله كشی نشده بود سكنه هر شهر برای تامین آب مورد احتیاج خود از آب رودخانه یا چشمه و قنات، كه غالبا در جویهای سرباز جاری بود استفاده می كردند . به این ترتیب كه اول هر ماه ، یا هفته ای یك بار- بسته به قلت یا وفور آب- حوضها و آب انبارها را با آب جوی كوچه پر می كردند و از آن برای شربت و شستشو و نظافت استفاده می كردند.
طبیعی است در یك محله كه دها خانه دارد و همه بخواهند از آب یك جوی در دل شب استفاده كنند، چنانچه بین افراد خانواده ها سازگاری وجود نداشته باشد ، هر كس می خواهد زودتر آب بگیرد . همین عجله و شتاب زدگی و عدم رعایت تقدم و تأخر موجب مشاجره و منازعه خواهد شد. شبهای آب نوبتی در محله های تهران واقعأ تماشایی بود. زن و مرد و پیرو جوان از خانه ها بیرون می آمدند و چنان قشقرقی به راه می انداختند كه هیچكس نمی توانست تا صبح بخوابد.
شادروان عبد الله مستوفی می نویسد:« من كمتر دیده ام كه دو نفر كه از یك جوی آب می برند از همدیگر راضی باشند و اكثر بین دو شریك شكراب می شود. »
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
#داستان_آموزنده
این داستان، روایتی واقعی و تکاندهنده از ایثار است که نشان میدهد «معلمی» نه یک شغل، بلکه امتدادِ راه انبیاست.
داستانی که در آن، درسِ «ایثار» فراتر از تختهسیاه، بر صفحه جانِ دانشآموزان حک شد.
📝✨ حکایتِ آموزگاری که الفبای مهربانی را با «سَر» نوشت!📝✨
در یکی از روزهای سرد زمستان در شهرستان مریوان، وارد کلاسی شدیم که سکوتی سنگین بر آن حاکم بود. در گوشهی کلاس، دانشآموزی به نام « #ماهان» نشسته بود، که به دلیل بیماری خاص، تمام موهای سرش ریخته بود. ماهان دیگر آن پسر شاد و پرتحرک همیشگی نبود؛ او از نگاههای دیگران خجالت میکشید، گوشهگیر شده بود و لبخند از لبانش پر کشیده بود.
« آقا معلم»، یعنی محمدعلی محمدیان، هر روز با دیدنِ غمِ پنهان در چشمانِ ماهان، قلبش به درد میآمد. او میدانست که هیچ درسی، چه ریاضی و چه علوم، به اندازهی «اعتماد به نفس» برای ماهانِ کوچک حیاتی نیست.
یک شب، آقا معلم با خود خلوت کرد.
او به دنبال راهی بود تا ماهان را به دنیای شادی بازگرداند. صبح روز بعد، وقتی زنگ مدرسه به صدا درآمد، اتفاق عجیبی افتاد. آقای محمدیان وارد دفتر مدرسه شد در حالی که تمام موهای سرش را تراشیده بود!
او با لبخندی درخشان وارد کلاس شد. دانشآموزان با حیرت به معلمشان نگاه میکردند. آقا معلم مستقیم به سمت ماهان رفت، او را در آغوش گرفت و بلند گفت: «ماهان جان، از امروز من و تو شبیه هم هستیم و این مدلِ موی قهرمانان است!»
اشک در چشمان ماهان حلقه زد، اما این بار از سرِ شادی بود. او دیگر تنها نبود. چند روز بعد، اتفاق زیباتری افتاد؛ تمام دانشآموزان کلاس، به نشانه همدلی با ماهان و معلمشان، موهای سر خود را تراشیدند. آن کلاس دیگر یک کلاس معمولی نبود؛ آنجا «مدرسهی عشق» بود. ماهان با این حرکت معلمش، دوباره جان گرفت و بیماری را شکست داد.
📝معلمِ فداکار به ما آموخت که برای تدریسِ «انسانیت»، نیازی به کتاب نیست؛ گاهی باید از «خود» گذشت تا «دیگری» را ساخت. این است قدرتِ نفوذ یک مربی که با روحِ دانشآموز پیوند میخورد.
تقدیم به ساحت مقدس تمام معلمان و مربیانی که با جانِ خود، چراغِ راهِ آیندگان میشوند.
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
841.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصلا کار خدا سورپرایز کردنه ..
دقیقا همونجا که بریدی
همونجایی که میگی نمیشه
همونجایی که میگی کم آوردم
همونجا میشه😍
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
#داستان_های_ملانصرالدین
📝✨ملا و «دوستِ» چسبنده!📝✨
ملانصرالدین یک روز در بازار قدم میزد که مردی ناآشنا با خوشحالی جلو دوید و گفت:
«ملا! من تو رو خیلی دوست دارم! ما باید از این به بعد دوستهای خیلی صمیمی باشیم، همهجا با هم میریم، هر چی دارم مال تو، هر چی داری مال من!»
ملا که از این حجم از «دوستیِ ناگهانی» تعجب کرده بود، اولش سعی کرد مؤدبانه رد کنه، اما مرد ولکن نبود و تا دمِ درِ خانه دنبالش راه افتاد.
ملا که دید طرف قصد نداره به این زودیها دست از سرش برداره، درِ خانه را باز کرد، مرد را دعوت کرد داخل و گفت:
«بسیار خب! حالا که میخوای رفیق گرمابه و گلستان باشیم، اول باید این رسم دوستی رو یاد بگیری. برو تو اون اتاق، هر چی که داری بیار وسط تا با هم تقسیم کنیم.»
مردِ طمعکار با خوشحالی رفت و با یک کیسه پول و چند تکه لباس فاخر برگشت.
ملا نگاهی به اموال کرد و گفت:
«خیلی هم عالی! حالا نوبت منه.»
ملا رفت توی انباری، یک گرزِ بزرگ برداشت و برگشت وسط اتاق. مرد که ترسیده بود، گفت:
«ملا! این چیه دستت؟»
ملا با خونسردی گفت:
«مگه نگفتی هر چی داری مال منه؟ خب، منم دارم این گرز رو، فکر کردم بهتره اول با این یکم از سر و کولِ هم بریم بالا تا دوستیمون حسابی مستحکم بشه!»
مرد تا این صحنه را دید، با جیغ و داد، کیسهی پولش را برداشت و به سمت درِ خروجی دوید و طوری پا به فرار گذاشت که حتی کفشهایش را هم جا گذاشت.
ملا هم با آرامش نشست کنار حوض، یک چای ریخت و رو به الاغش که گوشهی حیاط بود گفت:
«میبینی رفیق؟ بعضیها تا وقتی فکر میکنن قراره ازت چیزی ببرن، دوستِ صمیمیان؛ به محض اینکه بویِ ضرر یا دردسر بهشون بخوره، سریعتر از باد غیب میشن!»
گرز:یه سلاح قدیمی سنگین بوده که معمولاً از آهن یا چوبِ ضخیم ساخته میشده و در نبردهای قدیم برای کوبیدنِ دشمن استفاده میکردند.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1