هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
آدمهاوقتی کودک اند
میخواهند برای پدرومادرشان
هدیه بخرندولی پول ندارند.
وقتی که بزرگترمیشوند
پول دارندولی وقت هدیه
خریدن ندارند.
وقتی که پیرمیشوندپول دارند
وقت هم دارندولی پدرومادر ندارند.
مراقب پدر و مادرهامون باشیم.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
🍃چند كلمه حرف حساب🍃
با دستهای خالی به دنیا آمده ایم
با دستهای خالی هم از دنیا خواهیم رفت
پس
نگران چیزهایی ڪه آرامش را از تو
مى گیرند نباش...
نگرانی, مشڪل فردای تو را از بین
نخواهد برد
اما آرامشِ امروزت را قطعا از تو خواهد گرفت...
ﻧﮕﺮاﻥ ﻓﺮﺩاﻳﺖ ﻧﺒﺎﺵ..
ﺧﺪاﻱ ﺩﻳﺮﻭﺯ و اﻣﺮﻭﺯﺕ , ﻓﺮﺩا ﻫﻢ ﻫﺴﺖ..
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﺪا ....🕊
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به همسرت مثل مهمان احترام بزار..
#دکتر_شکوری👤
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
#تحلیل_ضربالمثل_متنی
🔸آبشان از یک جوی نمی رود🔸
----
هر گاه بین دو یا چند نفر در امری از امور توافق و سازگاری وجود نداشته باشد، به عبارت بالا استناد و استشهاد می كنند. در این عبارت مثلی به جای نمی رود گاهی فعل نمی گذرد هم به كار می رود، كه در هر دو صورت معنی و مفهوم واحد دارد.
اما ریشه این ضرب المثل: سابقا كه شهرها لوله كشی نشده بود سكنه هر شهر برای تامین آب مورد احتیاج خود از آب رودخانه یا چشمه و قنات، كه غالبا در جویهای سرباز جاری بود استفاده می كردند . به این ترتیب كه اول هر ماه ، یا هفته ای یك بار- بسته به قلت یا وفور آب- حوضها و آب انبارها را با آب جوی كوچه پر می كردند و از آن برای شربت و شستشو و نظافت استفاده می كردند.
طبیعی است در یك محله كه دها خانه دارد و همه بخواهند از آب یك جوی در دل شب استفاده كنند، چنانچه بین افراد خانواده ها سازگاری وجود نداشته باشد ، هر كس می خواهد زودتر آب بگیرد . همین عجله و شتاب زدگی و عدم رعایت تقدم و تأخر موجب مشاجره و منازعه خواهد شد. شبهای آب نوبتی در محله های تهران واقعأ تماشایی بود. زن و مرد و پیرو جوان از خانه ها بیرون می آمدند و چنان قشقرقی به راه می انداختند كه هیچكس نمی توانست تا صبح بخوابد.
شادروان عبد الله مستوفی می نویسد:« من كمتر دیده ام كه دو نفر كه از یك جوی آب می برند از همدیگر راضی باشند و اكثر بین دو شریك شكراب می شود. »
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
#داستان_آموزنده
این داستان، روایتی واقعی و تکاندهنده از ایثار است که نشان میدهد «معلمی» نه یک شغل، بلکه امتدادِ راه انبیاست.
داستانی که در آن، درسِ «ایثار» فراتر از تختهسیاه، بر صفحه جانِ دانشآموزان حک شد.
📝✨ حکایتِ آموزگاری که الفبای مهربانی را با «سَر» نوشت!📝✨
در یکی از روزهای سرد زمستان در شهرستان مریوان، وارد کلاسی شدیم که سکوتی سنگین بر آن حاکم بود. در گوشهی کلاس، دانشآموزی به نام « #ماهان» نشسته بود، که به دلیل بیماری خاص، تمام موهای سرش ریخته بود. ماهان دیگر آن پسر شاد و پرتحرک همیشگی نبود؛ او از نگاههای دیگران خجالت میکشید، گوشهگیر شده بود و لبخند از لبانش پر کشیده بود.
« آقا معلم»، یعنی محمدعلی محمدیان، هر روز با دیدنِ غمِ پنهان در چشمانِ ماهان، قلبش به درد میآمد. او میدانست که هیچ درسی، چه ریاضی و چه علوم، به اندازهی «اعتماد به نفس» برای ماهانِ کوچک حیاتی نیست.
یک شب، آقا معلم با خود خلوت کرد.
او به دنبال راهی بود تا ماهان را به دنیای شادی بازگرداند. صبح روز بعد، وقتی زنگ مدرسه به صدا درآمد، اتفاق عجیبی افتاد. آقای محمدیان وارد دفتر مدرسه شد در حالی که تمام موهای سرش را تراشیده بود!
او با لبخندی درخشان وارد کلاس شد. دانشآموزان با حیرت به معلمشان نگاه میکردند. آقا معلم مستقیم به سمت ماهان رفت، او را در آغوش گرفت و بلند گفت: «ماهان جان، از امروز من و تو شبیه هم هستیم و این مدلِ موی قهرمانان است!»
اشک در چشمان ماهان حلقه زد، اما این بار از سرِ شادی بود. او دیگر تنها نبود. چند روز بعد، اتفاق زیباتری افتاد؛ تمام دانشآموزان کلاس، به نشانه همدلی با ماهان و معلمشان، موهای سر خود را تراشیدند. آن کلاس دیگر یک کلاس معمولی نبود؛ آنجا «مدرسهی عشق» بود. ماهان با این حرکت معلمش، دوباره جان گرفت و بیماری را شکست داد.
📝معلمِ فداکار به ما آموخت که برای تدریسِ «انسانیت»، نیازی به کتاب نیست؛ گاهی باید از «خود» گذشت تا «دیگری» را ساخت. این است قدرتِ نفوذ یک مربی که با روحِ دانشآموز پیوند میخورد.
تقدیم به ساحت مقدس تمام معلمان و مربیانی که با جانِ خود، چراغِ راهِ آیندگان میشوند.
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
841.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصلا کار خدا سورپرایز کردنه ..
دقیقا همونجا که بریدی
همونجایی که میگی نمیشه
همونجایی که میگی کم آوردم
همونجا میشه😍
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
#داستان_های_ملانصرالدین
📝✨ملا و «دوستِ» چسبنده!📝✨
ملانصرالدین یک روز در بازار قدم میزد که مردی ناآشنا با خوشحالی جلو دوید و گفت:
«ملا! من تو رو خیلی دوست دارم! ما باید از این به بعد دوستهای خیلی صمیمی باشیم، همهجا با هم میریم، هر چی دارم مال تو، هر چی داری مال من!»
ملا که از این حجم از «دوستیِ ناگهانی» تعجب کرده بود، اولش سعی کرد مؤدبانه رد کنه، اما مرد ولکن نبود و تا دمِ درِ خانه دنبالش راه افتاد.
ملا که دید طرف قصد نداره به این زودیها دست از سرش برداره، درِ خانه را باز کرد، مرد را دعوت کرد داخل و گفت:
«بسیار خب! حالا که میخوای رفیق گرمابه و گلستان باشیم، اول باید این رسم دوستی رو یاد بگیری. برو تو اون اتاق، هر چی که داری بیار وسط تا با هم تقسیم کنیم.»
مردِ طمعکار با خوشحالی رفت و با یک کیسه پول و چند تکه لباس فاخر برگشت.
ملا نگاهی به اموال کرد و گفت:
«خیلی هم عالی! حالا نوبت منه.»
ملا رفت توی انباری، یک گرزِ بزرگ برداشت و برگشت وسط اتاق. مرد که ترسیده بود، گفت:
«ملا! این چیه دستت؟»
ملا با خونسردی گفت:
«مگه نگفتی هر چی داری مال منه؟ خب، منم دارم این گرز رو، فکر کردم بهتره اول با این یکم از سر و کولِ هم بریم بالا تا دوستیمون حسابی مستحکم بشه!»
مرد تا این صحنه را دید، با جیغ و داد، کیسهی پولش را برداشت و به سمت درِ خروجی دوید و طوری پا به فرار گذاشت که حتی کفشهایش را هم جا گذاشت.
ملا هم با آرامش نشست کنار حوض، یک چای ریخت و رو به الاغش که گوشهی حیاط بود گفت:
«میبینی رفیق؟ بعضیها تا وقتی فکر میکنن قراره ازت چیزی ببرن، دوستِ صمیمیان؛ به محض اینکه بویِ ضرر یا دردسر بهشون بخوره، سریعتر از باد غیب میشن!»
گرز:یه سلاح قدیمی سنگین بوده که معمولاً از آهن یا چوبِ ضخیم ساخته میشده و در نبردهای قدیم برای کوبیدنِ دشمن استفاده میکردند.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🌱تلنگر
از یخ پرسیدن که چرا اینقدر سردی ؟
یخ جواب خوبی داد
گفت: من که اوّلم آب و آخرم آب؛
پس "گرمی" را با من چه کار؟
حال اِی انسان؛
اوّلت "خاک" و آخَرت هم "خاک"
پس این همه غرور از کجا!
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
🌴روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت: من قویترم یا تو. پسر گفت: من. پدر جا خورده و دوباره پرسید: من قویترم یا تو. پسر گفت: من پدر.
🌴بغض کرد ودوباره پرسید: من قویترم یا تو. پسر گفت: من. پدر ازجابلند شد چند قدم با ناراحتی و اشک از پسرش دور شد و دوباره پرسید: من قویترم یا تو. پسر گفت: تو …
🌴پدر گفت: چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم؟ پسر گفت: نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم...
#داستانک
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
خیلی زیباست👌
"یخی که عاشق خورشید شد"
زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛
تکه یخی کنار سنگی بزرگ جای خوبی برای خواب داشت؛
از میان شاخه های درخت، نوری را دید
با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و با صدای بلند گفت: سلام خورشید...من تابحال دوستی نداشته ام با من دوست می شوی؟
خورشید گفت: سلام، اما…
یخ با نگرانی گفت: اما چه؟
خورشید گفت: تو نباید به من نگاه کنی،
باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم
اگر من باشم، تو نیستی! می میری، میفهمی؟
یخ گفت: چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی؟!
چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی؟!
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛
یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛
از جای یخ، جوی کوچکی جاری شده بود
چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید...
هر جا که خورشید می رفت گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد،
گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است…
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📎دو چیز شما را تعریف میکند:
بردباری تان ، وقتی هیچ چیز ندارید
و نحوه رفتارتان ، وقتی همه چیز دارید
📎تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی؛
یکی دیروز و یکی فردا
📎دو شخـص به تـو می آمـوزد:
یکی آمـوزگـار، یکی روزگـار
اولی به قیمت جـانش، دومی به قیمت جـانت
📎آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن
همه يادشون ميمونه باهاشون چيكار كردى،
ولـى يادشون نميمونه براشون چـكار كردى
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751