.
.
🖼 هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ آغاز کنیم:
📌امروز پنجشنبه
☀️۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ هجری شمسی
🌙۲۶. ذی القعده ۱۴۴۷ هجری قمری
🎄۱۴ مه 2026 میلادی
🌹ذکر پنجشنبه:
لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ المَلِک الحقّ المُبین به معنی “معبودی جز خدای حق و آشکار نیست
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ
#تقویم
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴 چرا زن ها زودتر از مردان پیر میشوند؟
مرحوم آیت الله مجتهدی ره : در رحم مادر، خداوند بچه را در آبی بسیار شور قرار داده تا جسمش تمیز بماند و مادر سنگینی بچه را کمتر احساس کند.
و خداوند روزی جنین را از طریق بند ناف که به مادر وصل است به او میرساند...
پس اگر مادر در غذا خوردن کوتاهی کند، از غذای جنین چیزی کم نمیشود، چون او مواد لازمش را از دندانها و استخوان مادر تأمین میکند
و به همین دلیل است که مادران با پیشروی در سن، دندان و پا و زانو درد میگیرند، و در آخر میگویند: زن زودتر از مرد پیر میشود..
اگر آدم ها بدانند که مادرشان بخاطر آنها استخوانش آب میشده در این میمانند که چگونه قدردانی بکنند..
📘در محضر آیت الله مجتهدی (ره)
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مراقب وجدان خودمون باشیم ...!
کـــــــاری که برای خود نمیپسندی
برای دیگران هم نپسند تا
وجدانی آسوده داشته باشی !
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان_کوتاه
میگویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه با اسبش میتاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین میشده. بعد آن بیچاره را میگرفته و دور گردنش، زنگولهای آویزان میکرده. در نهایت هم رهایش میکرده. تا اینجای داستان مشکلی نیست. درست است روباه مسافت، زیادی را دَویده، وحشت کرده، خسته هم شده، اما زنده و سالم است. هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. میماند فقط آن زنگوله!... از اینجای داستان، روباه هر جا که برود یک زنگوله توی گردنش صدا میکند. دیگر نمیتواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری میدهد. بنابراین «گرسنه» میماند. صدای زنگوله، جفتش را هم فراری میدهد، پس «تنها» میماند. از همه بدتر، صدای زنگوله، خود روباه را هم «آشفته» میکند، «آرامش» اش را به هم میزند و در نهايت از گرسنگي و انزوا ميميرد.
دقیقا این همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش میآورد. دنبال خودش میکند، خودش را اسیر توهماتش میکند. زنگولهای از افکار منفی، دور گردنش قلاده میکند. بعد خودش را گول میزند و فکر میکند که آزاد است، ولی نیست. برده افکار منفی خودش شده و هر جا برود آنها را با خودش میبرد. آن هم با چه سر و صدایی، درست مثل سر و صدای تکان دادن پشت سر هم یک زنگوله...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
آن روز که یکدیگر را یافتیم،
یافتنمان هنر نبود؛
هنر این است که یکدیگر را گم نکنیم...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
اگر توی دنیا پول داشته باشی؛
افتخار ، اعتبار ، شرف ،
ناموس و همه چیز داری؛
عزیز بی جهت میشی
میهن پرست و باهوش هستی؛
همه تملقت را میکنند و همه کار
هم برایت میکنند ...
پول ستّارالعیوبه ...
اگر پول دزدی بود
میتوانی حلالش بکنی
و از شیر مادر حلالتر میشه
و برای آن دنیا هم
نماز و روزه و حج را میشه خرید؛
این دنیا و آن دنیا را هم داری ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی جالبه👆👆
🍀جوانی از پیر مردی پرسید راز لذت بردن از زندگی و دستیابی به خوشبختی و موفقیت چیست؟
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﮐﻔﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺧﺮﯾﺪﻣﺶ!
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪه ﻣﯽﮔﻔﺖ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ، ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﯽکنه!
ﻣﺪت ها ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ؛
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎه ﻣﯽﭘﻮﺷﻤﺶ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺫﯾﺘﻢ میﮐﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮه ﯾﻪ ﺭﻭﺯ، ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ!
ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺑﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ؛ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺳﺎﯾﺰ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ.. ﺩﺭﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻤﺶ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩ!
ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﻢ ﻧﻤﻮﻧﺪ ﺟﺰ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
بعضی ﺍﺯ ﺁﺩمها ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﻧﺪ!
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﺸﻮﻥ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺰ قلبتون ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﻥ!
ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﻭستشون ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشی!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
29.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با حرفامون قلب همدیگه رو
نشکونیم...❤️🩹
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
حکایت_های_ملانصرالدین
🔸«کلاهدوز و آینهٔ تمسخر»🔸
روزی ملا نصرالدین با کلاه کهنهاش وارد بازار شد. کلاه در باد میلرزید و رنگش رفته بود.
مردم گفتند: «ملا، این کلاه دیگر به تو نمیآید. وقتش رسیده یکی نو بخری.»
ملا که اهل تکلف نبود، اما دلش خواست ببیند هنرمندان شهر چه میکنند، به دکان کلاهدوز معروف رفت؛ همان که در بازار به طعنه و مزهپرانی مشهور بود.
کلاهدوز تا ملا را دید، لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت:
«ملا جان، تو را چه به کلاه نو؟! مگر کسی که دنیا را وارونه میبیند، کلاه هم لازم دارد؟»
ملا گفت:
«درست میگویی. من دنیا را وارونه میبینم، اما وای به حال آنکه خودش را سرپا میپندارد و دیگران را مسخره میکند.»
کلاهدوز کمی از این پاسخ جا خورد، اما همچنان برای اثبات برتریاش کلاهی دوخت؛ اما کلاهی که کارش نبود: نخها شل، لبهها کج، و اندازهاش گشادتر از حدّ معمول.
او با شیطنت گفت:
«کلاه حاضر است؛ فقط مواظب باش باد نبردش!»
ملا کلاه را بر سر گذاشت. کلاه چپ و راست میچرخید، گاهی روی چشم میآمد و گاهی روی گوش. مردم که از کنارشان میگذشتند، پچپچ میکردند و میخندیدند.
اما ملا آرام بود. لبش به تبسمی نرم آراسته، گویی از چیزی باخبر است که دیگران نیستند.
کلاهدوز که از دیدن خندهٔ مردم کیف کرده بود، جلو آمد و گفت:
«راحت است ملا؟»
ملا گفت:
«از راحتیاش که بگذریم، یک فایده بزرگ دارد.»
کلاهدوز با غرور پرسید:
«چه فایدهای؟»
ملا آهسته و شمرده گفت:
«این کلاه به من نشان داد تمسخر، مثل آینه است.
هرکس میخندد، چهرهٔ خودش را میبیند، نه مرا.
مردم به این کلاه نمیخندند؛
به دستان تو که آن را دوختهاند میخندند.»
کلاهدوز خشک شد. ملا ادامه داد:
«آدمِ مسخرهکننده خیال میکند دیگران را کوچک میکند،
اما خودش را در چشم آنان کوتاه میسازد.
خندهای که از تمسخر برآید، همیشه اول به صاحبش برمیگردد؛
مثل سنگی که در چاه بیفتد، صدایش به همان دستی میرسد که پرتابش کرده.»
کلاهدوز سرش را پایین انداخت.
ملا کلاه را برداشت، روی میز گذاشت و گفت:
«کلاه را نمیخواهم. پندی که داد، کافی بود.»
از آن روز به بعد کلاهدوز هرگاه وسوسه میشد کسی را مسخره کند، صدای ملا در گوشش میپیچید:
«تمسخر، پیش از آنکه به دیگری برسد، صاحبش را رسوا میکند.»😄👌
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
49.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😁 یه درس جالب از زندگی حسنی بهتون بدم؟
🌱مجتبی تمسکی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📚 #داستانــــــڪ
ﻓﺮﺩﯼ ﺳﺮﺍﻍ ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻫﻤﻪﯼ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ ،ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺪﺍﺩ ..
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪ ..
ﭘﺲ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯿﺪ ..
ﺍﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ..
ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻫﯿﺪ ..
ﻭ ﺑﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﺩﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩﮐﻪ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﺳﻮﻡ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ ..
ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺵ ﮐﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ: ﺯﺭﻧﮕﯽ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﯾﮑﯽ، ﯾﮑﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﮐﻨﯽ.
ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺳﻤﺞ ﮔﻔﺖ : ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ
ﻋﻤﺮ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺵ،
ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﻭﻟﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ،ﯾﮑﯽ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﯽﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ..
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ،
ﻧﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ،
ﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ،
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯾﺪ.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751