eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
به راحتی از یکدیگر گذر نکنید به سادگی آب خوردن بردیگری تهمت ناروانبندید و حریم آبروی دیگری را بدون اجازه واردنشوید آدم‌ها ...!! دنیادوروز است هوای دل یکدیگررابیشتر داشته باشیم ‌  ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
حکایت شنیدنی پندآموز کودکی از پدرش پرسید: بابا مرد یعنی چه؟ پدر گفت؛ مرد به کسی میگن که بدون هیچ چشم داشتی خودشو وقف راحتی، آسایش و رفاه خانوادش میکنه کودک گفت:کاش منم میتونستم مثل مادرم یه مرد بشم!    ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هر چقدر کمتر جواب انسان های منفی رو بدید آرامش بیشتری خواهیدداشت. به خاطر حرف مردم زندگیتو خراب نکن این مردم‌ اگر پیامبر هم بودند هزار ایراد از کار خدا میگرفتند شما که جای خود دارید ...!!! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
از بهلول پرسیدند: زندگی آدمی به چه ماند؟ بهلول گفت : به نردبانی دو طرفه که از یک طرف؛ سن بالا می‌رود و از طرف دیگر ؛ زندگی پایین می‌آيد...  ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗حکایت کوتاه ☘رانندۂ کامیونی در جنگلی، الوار درختان قطع‌شده بر پشت کامیون خویش بار کرده بود تا به سمت شهر حرکت کند. 🌱بعد از این‌که مسافتی را طی کرد به ناگاه در مسیر جادۂ جنگل هنگام پیچیدن از پیچ جاده، لبهٔ سپر کامیون به درختی در کنار جاده برخورد کرد و کامیون از توقف ایستاد و از این تصادف تکانی که به کامیون خورد، تمام الوار از درب عقب کامیون به بیرون پرتاب شدند. 🌿رانندۂ کامیون که همراه پسرش در کامیون بودند بعد از آن اتفاق به پایین از کامیون آمدند و صحنه را دیدند. پدر گفت: پسرم! با دیدن این حادثه بیاموز که یک درخت صاحبِ ریشه توانست صد درخت بی‌ریشه را جابجا و واژگون کند. ☘ همیشه سعی کن ریشهٔ خانوادگی و خداباوری خود را حفظ کنی که یک انسان صاحبِ ریشه می‌ارزد به صد انسان بی‌ریشه!!! و تکیه بر یک انسان صاحبِ ریشه تو را بسیار سودمندتر از تکیه بر صدها انسان بی‌ریشه است. یک انسان صاحبِ ریشه در برابر مشکلات مقاومت می‌کند. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
داستانک روباه را پرسیدند که در گریختن از سگ چند حیلت دانی؟ گفت: از صد فزون باشد، اما نیکوتر از همه اینست که من و او را با یکدیگر اتفاق دیدار نیفتد... عبید زاکانی    ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
🕊بسم‌الله الرحمن الرحیم 🕊 🕊✨امروز , یکشنبه ✧۲۶ اردیبهشت 1405 ه.ش ❖۲۸ ذی القعده ۱۴۴۷ ه.ق ✧ ۱۶ مه 2026 میلادی 🔘✨ ↯ ذڪر روز ؛ 🕊یا ذالجلال والاکرام 🕊 🌿نیایش صبحگاهی الحمدالله علی کل نعمة..... خدایا برای همه چیز شکرت...❤️ ‌‌‌‌
♦️داستان شنیدنی جنوب ایتالیا زیستگاه نوعی عروس دریایی بنام "مدوز" و انواع حلزون های دریایی است. هر از گاهی این عروس دریایی حلزونهای کوچک دریا را قورت می دهد و آنها را به مجرای هاضمه اش انتقال می دهد. اما پوسته سخت حلزون از او محافظت می کند و مانع هضم آن می شود. حلزون به دیواره ی مجرای هاضمه ی عروس دریایی می چسبد و آرام آرام شروع به خوردن عروس دریایی از درون به بیرون می کند. زمانی که حلزون به رشد کامل خود می رسد، دیگر خبری از عروس دریایی نیست، چون حلزون به تدریج آن را از درون خورده است. بعضی از ما همانند عروس دریایی هستیم که حلزون درونمان، ما را آرام آرام از درون می خورد. حلزون درون ما می تواند: عصبانيت، دلواپسی، فکر و خیال بیهوده، افسردگی، خشم، نگرانی، طمع، حرص و زیاده خواهی و... باشد. این حلزونها آرام آرام در وجود ما رشد می کنند و با دندانهای خود، وجود ما را می جوند آرامتر از آنچه که فکر می کنیم. حال زمان آن است که به خود بیاییم و متوجه شویم چه اتفاقی در درونمان رخ داده است. کمی بیشتر برای شناخت درون خود وقت بگذاریم ... 🖌 دکتر جانیس وب ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
24.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئویی 🔸کار نیکو کردن از پر کردن است🔸 ‌‌‌‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: چه کسی بر مرده‌های شما نماز می‌خواند؟ چوپان گفت ما شخصِ خاصی را برای این کار نداریم، خودم نمازِ آن‌ها را می‌خوانم مرد گفت خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان .. چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله زمزمه کرد و گفت: نمازش تمام شد. مرد تعجب کرد و گفت: این چه نمازی بود؟!  چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم، مرد از روی ناچاری، پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام در عالمِ رویا پدرش را دید که روزگارِ خوبی دارد، و از پدرش پرسید چه شده که این‌گونه راحت و آسوده‌ای؟! پدرش گفت: هرچه دارم از دعای آن چوپان دارم. مرد فردای آن روز، به سراغِ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنارِ جنازه پدرش چه دعایی خوانده؟ چوپان گفت: وقتی‌ کنارِ جــنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد با خدا گفتم: خدایا اگر این مرد امشب مهمانِ من بود یک گوسفند برایش زمین می‌زدم، حالا که این مرد امشب مهمان توست ببینم با او چگونه رفتار می‌کنی! "گاهی دعایِ یک دلِ صاف از صد نمازِ یک دلِ پرآشوب بهتر است"  ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃مجنون چو حدیث عشق بشنید اول بگریست پس بخندید از جای چو مار حلقه برجست در حلقهٔ زلف کعبه زد دست می‌گفت گرفته حلقه در بر که‌امروز منم چو حلقه بر در در حلقهٔ عشق جان فروشم بی‌حلقهٔ او مباد گوشم گویند ز عشق کن جدایی این نیست طریق آشنایی من قوت ز عشق می‌پذیرم گر میرد عشق‌، من بمیرم پروردهٔ عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم آن دل که بود ز عشق خالی سیلاب غمش براد حالی یارب به خدایی خداییت وآنگه به کمال پادشا‌ییت کز عشق به غایتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم از چشمهٔ عشق ده مرا نور وین سرمه مکن ز چشم من دور گرچه ز شراب عشق مستم عاشق‌تر ازین کنم که هستم گویند که خو ز عشق واکن لیلی‌طلبی ز دل رها کن یارب تو مرا به روی لیلی هر لحظه بده زیاده میلی از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای...❤️ ✍نظامی ‌‌‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
روزی بهلول از کنار باغی می‌گذشت. دید مردی زیر سایه درختی نشسته، نان خشکی در دست دارد و همان را با آرامش می‌خورد. بهلول جلو رفت و گفت: «ای مرد، آیا این غذای ساده تو را راضی می‌کند؟» مرد لبخندی زد و گفت: «چرا راضی نباشم؟ من امروز نان دارم، آب دارم، سایه دارم، و تنم سالم است. این‌ها برای شکر کافی نیست؟» بهلول با شنیدن این سخن، کنارش نشست و گفت: «بسیار نیک گفتی. اما بسیاری از مردم، سفره‌ای پُر دارند و دلشان تهی است. تو نان خشکی داری، ولی دلت پر از سپاس است؛ و چه بسا آن سپاس، از هزاران نعمت بیشتر باشد.» مرد پرسید: «پس چرا برخی همیشه ناراضی‌اند، حتی اگر همه چیز داشته باشند؟» بهلول چوبی از زمین برداشت و گفت: «ببین! اگر این چوب را در آب بگذاری، چون سبک است روی آب می‌ماند. اما اگر سنگی بزرگ باشد، هرقدر هم ارزشمند، در آب فرو می‌رود. دل آدم هم همین‌گونه است: اگر درحالت غرور و حرص باشد، در نعمت‌ها هم غرق نمی‌شود و آرام نمی‌گیرد؛ اما اگر در حالت شکر گزاری باشد، با اندک نعمت هم بر سطح زندگی می‌ماند و غرق غم نمی‌شود.» مرد گفت: «یعنی شکرگزاری، خودش یک نعمت است؟» بهلول جواب داد: «آری، و از بزرگ‌ترین نعمت‌هاست. خیلی‌ها چشم دارند اما زیبایی نمی‌بینند؛ گوش دارند اما سخن خیر نمی‌شنوند؛ مال دارند اما آرامش ندارند. اما کسی که شکر می‌کند، از همان اندکِ خود، باغی از آرامش می‌سازد.» سپس بهلول برخاست و گفت: «یاد بگیر که هر صبح، پیش از آنکه از کمبودها بنالی، سه نعمت را بشمار: نفس کشیدن، تندرستی، و فرصتی برای بهتر بودن. آن‌گاه خواهی دید که دل، از شکایت خالی و از نورِ شکر پر می‌شود.» مرد سر به زیر انداخت و گفت: «ای بهلول، امروز از تو نانی نخواستم، اما نانِ جان گرفتم.» بهلول خندید و پاسخ داد: «اگر جانت سیر شد، شکم هم روزی سیر می‌شود؛ اما اگر جان گرسنه بماند، هزار سفره هم تو را سیر نخواهد کرد.» ‌‌‌‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751