هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
💕 "یا قناعت یا خاک گور"
سعدى مى گويد: در شيراز كسى ما را شام دعوت كرد، رفتيم ديديم كمرش خميده، يك موى سياه در سر و صورت نيست، با عصا به زحمت راه مىرود.
صاحبخانه بود، نشست، احترامش كرديم، گفتم: حالت چطور است پيرمرد؟
گفت: خوبم، كارى را مى خواهم به خواست خدا انجام بدهم...
سعدى مى گويد: به او گفتم چه كارى؟
گفت: از شيراز مى خواهم جنس ببرم چين بفروشم، از بازار چين چينى بخرم بيايم شام، شنيده ام آنجا چينى خوب مى خرند، بيايم آنجا بفروشم، ديباى رومى بخرم و ببرم در حلب، شنيده ام ديباى رومى را حلب خيلى خوب مى خرند، گوگرد احمر را بخرم، ان شاء الله اين كشورها كه رفتم، جنس ها را كه خريدم و فروختم بيايم شيراز، بقيه عمر را مى خواهم عبادت كنم.!
سعدى مى گويد: من به او نگاه مى كردم امكان داشت فردا به ختم او بروم، اما مى گفت: بروم و بيايم، بقيه عمر را مى خواهم مشغول عبادت شوم.
بعد سعدى در جواب تاجر گفت:
آن شنيدستم در اقصاى غور
بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنيا دار را
يا قناعت پر كند يا خاك گور
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
ممکنه برای تو هم پیش اومده باشه که وقتی داری استراحت میکنی، عذابوجدان بگیری...
چون باور داری که همیشه باید فعال و مفید باشی و کاری انجام بدی و اگه بیکار باشی و استراحت کنی یعنی داری وقتت رو تلف میکنی و تنبلی!
اما یادت باشه که استراحت کردن، هدر دادن وقت نیست. هم بدن هم روان ما به استراحت کردن نیاز داره.
اینکه زمانی رو به استراحت کردن اختصاص بدی یعنی حواست به جسم و روانت هست و خودمراقبتی داری، پس بابتش خودت رو سرزنش نکن. ✨
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ده پند لقمان:
1نان خود را بر سفره ی دیگران مخور!
2در هیچ کاری شتاب مکن.
3برای جمع آوری بیش از حد مال و ثروت حرص مخور!
4به هنگاه خشم شکیبا باش و سخن سنجیده بگو!
5از پیش دیگران غذا و میوه بر مدار!
6 در راه رفتن از بزرگان پیشی مگیر!
7سخن و کلام دیگران را قطع مکن!
8به هنگام راه رفتن جز به ضرورت چپ و راست خود را نگاه مکن!
9در حضور مهمان بر کسی خشم مگیر!
10مهمان را به هیچ کاری دستور مده
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
باغبان نابینا
مردی در یك خانهی كوچك، با باغچهای بزرگ و بسیار زیبا زندگی می كرد. او چند سال پیش در اثر یك تصادف، بینایی خود را از دست داده بود و همهی اوقات فراغتش را در آن باغچه به سر می برد. گیاهان را آب می داد، به چمنها می رسید و رزها را هرس می كرد. باغچه در بهار، تابستان و پاییز، منظرهای دلانگیز داشت و سرشار از رنگهای شاد بود.
روزی، شخصی كه ماجرای باغبان كور را شنیده بود، به دیدار او آمد. از باغبان پرسید: «خواهش می كنم، به من بگویید چرا این كار را می كنید؟
آن گونه كه شنیدهام، شما اصلاً قادر به دیدن نیستید.»
«بله، من كاملاً نابینا هستم!»
«پس چرا این همه برای باغچهی خود زحمت می كشید؟ شما كه قادر به تشخیص رنگها نیستید، پس چه بهرهای از این همه گلهای رنگارنگ می برید؟»
باغبان كور به پرچین باغچه تكیه داد و لبخندزنان به مرد غریبه گفت:
«خب، من دلایل خوبی برای این كار خود دارم. من همواره از باغبانی خوشم می آمد.
به نظرم میرسد كه دست كشیدن از این كار به سبب نابینایی، دلیل قانعكنندهای نیست. البته نمیتوانم ببینم كه چه گیاهانی در باغچهام می رویند؛ ولی هنوز می توانم آنها را لمس و احساس كنم. من نمی توانم رنگها را از هم تشخیص دهم، ولی می توانم عطر گلهایی را كه می كارم، ببویم و دلیل دیگر من، شما هستید.»
«چرا من؟ شما كه اصلاً مرا نمی شناسید!»
«البته من شما را نمی شناسم، ولی گاهی اوقات، شخصی چون شما از اینجا رد می شود و كنار باغچهی من می ایستد. اگر این تكه زمین، باغچهای بدون گیاه و خشك بود، دیدن منظرهی آن برای شما خوشایند نبود. به نظر من نباید از انجام كاری به این سبب چشمپوشی كنیم كه در نگاه نخست، سود چندانی برای خود ما ندارد؛ در صورتی كه ممكن است كمك ناچیزی به دیگران بكند.»
مرد به فكر فرو رفت و گفت: «من از این زاویه به موضوع نگاه نكرده بودم.»
باغبان پیر لبخندزنان به سخن خود ادامه داد:
«به علاوه مردم از اینجا رد می شوند و با دیدن باغچهی من، احساس شادی می كنند؛ می ایستند و كمی با من سخن می گویند. درست مانند شما؛ این كار برای یك انسان نابینا ارزش زیادی دارد.»
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼داستان پسر پول دار و دختر فقیر ...
🌱استاد قرائتی
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام امام زمانم 🕊
صبح جمعتون بخیر باشه🍃✨
برای تعجیل فرج آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه صلوات🕊
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
📗 داستان کوتاه
تاجر خرمایی که هرگز ضرر نمی کند
حکایت چنین است که ...
تاجری دمشقی همیشه به دوستانش می گفت که من در زندگی ام هرگز تجارتی نکرده ام که در آن زیان کنم حتی برای یک بار !
دوستانش به او می خندیدند و می گفتند که چنین چیزی ممکن نیست که حتی یکبار هم ضرر نکرده باشی ...
تا اینکه یکبار تاجر آنها را به مبارزه طلبید تا به آنها نشان دهد که راست می گوید .. او از دوستانش خواست که چیزی محال و نشدنی از او بخواهند تا او انجام دهد ..
دوستانش به او گفتند : اگر راست می گویی به عراق برو و خرما ببر و بفروش و در این امر موفق شو زیرا که آنجا خرما مثل خاک صحرا زیاد است و کسی خرمای تو را نمی خواهد .. تاجر قبول کرد و خرمایی که از عراق آمده بود را خریداری کرد و به طرف بغداد راهی شد ..
آورده اند که در آن هنگام خلیفه عراق برای تفریح و استراحت به طرف موصل رفته بود .. زیرا موصل شهری زیبا و بهاریست که در شمال عراق قرار دارد و به خاطر طبیعت زیبایش اسم دوبهاره را رویش گذاشته اند زیرا در سرما وگرما همچون بهار است
دختر خلیفه گردنبند خود را در راه بازگشت از سفر گم کرده بود ، پس گریه کنان شکایت پیش پدرش برد که طلایش را گم کرده است .. خلیفه دستور به پیدا کردنش داد .. وبه ساکنان بغداد گفت هرکس گردنبند دخترش را بیابد پس پاداش بزرگی نزد خلیفه دارد و دختر خود را به او خواهد داد ..
تاجر دمشقی وقتی به نزدیکی بغداد رسید مردم را دید که دیوانه وار همه جا را می گردند ... از آنها سؤال کرد که چه اتفاقی افتاده است ؟!
آنها نیز ماجرا را تعریف کردند و بزرگشان گفت : متاسفانه فراموش کردیم برای راه خود توشه و غذایی بیاوریم و اکنون راه بازگشت نداریم تا اینکه گردنبند را پیدا کنیم زیرا مردم از ما سبقت می گیرند و ممکن است گردنبند را زودتر پیدا کنند ..
پس تاجر دمشقی دستانش را به هم زد و گفت : من به شما خرما می فروشم ...
مردم خرماها را با قیمت گرانی از او خریدند ...و او گفت : هاااا ... من برنده شدم در مبارزه با دوستانم ...
این سخن به گوش خلیفه رسید که تاجری دمشقی خرماهایش را در عراق فروخته است !!
این سخن بسیار عجیب بود زیرا که عراق نیازی به خرمای جاهای دیگر نداشت !
بنابراین خلیفه او را طلبید و ماجرا را از او سؤال کرد ؛
پس تاجر گفت :
هنگامی که کودکی بودم، یتیم شدم و مادرم توانایی کاری نداشت ، من از همان کودکی کار می کردم و به مادرم رسیدگی می کردم ، و نان زندگی مان را در می آوردم .. در حالیکه پنج سال داشتم ... و کارم را ادامه دادم و کم کم بزرگ شدم تا به بیست سالگی رسیدم ..
و مادرم را اجل دریافت ... او دستانش را بلند کرد و دعا کرد که خداوند مرا موفق گرداند و هرگز روی خسارت و زیان را نبینم در دین و دنیایم .. و ازدواج مرا از خانه حاکمان میسر گرداند و خاک را در دستانم به طلا تبدیل کند ...
دراین هنگام که دعاهای مادر را برای خلیفه تعریف می کرد ناخودآگاه دستش را در خاک برد و بالا آورد و مشغول صحبت کردن بود که خلیفه گردنبند دخترش را در دست او دید !
خلیفه تبسمی کرد ، تاجر که آنچه در دستش بود را احساس کرد فهمید چیزی غیر از خاک را برداشته به دستان خود نگاه کرد دانست که این گردنبند دختر خلیفه است پس آن را برگرداند و دانست که از دعای مادرش بوده است ...
اینچنین بود که برای اولین بار خرما از دمشق برای فروش وارد عراق شد .. و او نیز داماد خلیفه گشت !!
سبحان الله از دعای مستجاب مادر که چنین زندگی فرزند را می سازد ... خداوندا برّ و نیکی به والدین را به ما عطا کن
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخته؛
اما گاهی در زندگی باید از چیزی
که دوستش داری بگذری
تا به چیزی که صلاحته برسی ...
آدم ها فقط ادم هستند
نه بیشتر نه کمتر !
اگر کمتر از چیزهایی که هستند
نگاهشان کنی انها را شکسته ای
اگر بیشتر از ان حسابشان کنی
انها تو را می شکنند
بین این آدمها فقط باید
عاقلانه زندگی کرد نه عاشقانه ...!!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
ممکنه برای تو هم پیش اومده باشه که وقتی داری استراحت میکنی، عذابوجدان بگیری...
چون باور داری که همیشه باید فعال و مفید باشی و کاری انجام بدی و اگه بیکار باشی و استراحت کنی یعنی داری وقتت رو تلف میکنی و تنبلی!
اما یادت باشه که استراحت کردن، هدر دادن وقت نیست. هم بدن هم روان ما به استراحت کردن نیاز داره.
اینکه زمانی رو به استراحت کردن اختصاص بدی یعنی حواست به جسم و روانت هست و خودمراقبتی داری، پس بابتش خودت رو سرزنش نکن. ✨
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
گاهی فقط باید ندیده و نشنیده بگیری و قید همهچیز را بزنی
و زمانی که میدانی هیچ کاری از دست تو ساخته نیست،
نه حرص بخوری، نه غوغا بهپا کنی و نه دست و پا بزنی... چارهی دیگری نداری!
باید حجم خالیِ لیوان را بپذیری و زل بزنی به تهمانده و به همان ذرهی باقیمانده -دلخوش- باشی
و با خودت بگویی: میشد همین هم نباشد، ولی هست!
گاهی تنها کار عاقلانهای که میتوانی بکنی؛ رها کردن است و دست کشیدن است و پذیرفتن است و دور شدن...
✍🏻نرگس صرافیان طوفان
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹خدای من
آنقدر می خوانمت تا جوابم دهی
تو را می خوانم تا جواب بگیرم
آنقدر برایت می نویسم تا جوابم دهی
من نشانه نمی خواهم
خودت را می خواهم
بیا هوایم را داشته باش
خدایا دلم گرم است که نزدیکی
و جوابم را میدهی
چون در کلام زیبایت گفته ای:
«من نزدیکم
دعای دعا کننده را
به هنگامی که مرا میخواند پاسخ میدهم»
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
📝حکایت دوستان
شخصى چندی با ابراهيم ادهم گذراند. چون قصد رفتن نمود رو به ابراهيم كرد وگفت: در اين مدت چه عيب درمن بديدي؟
ابراهيم گفت هيچ
گفت چگونه؟
گفت چون به چشم دوستى درتو نگريستم هيچ عيب در تو نديدم
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1