eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
_مرغی که هر روز براتون تخم میکنه را به وسوسه‌ی یه وعده جوجه‌کباب سر نبرید. _ستونی که بهش تکیه دادید رو تخریب نکنید. _سقفی که زیرش پناه بردید رو تحقیر نکنید. خیلی وقتا فقط فکر میکنید که برنده شدین برنده شدن به بهایِ از دست دادن سقف و ستون، عین باختنه. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗بهلول_دانا_و_نادان روزی بهلول از کوچه ای میگذشت، شخصی بالایش صدا زده گفت: ای بهلول دانا! مبلغی پول دارم، امسال چه بخرم که فایده کنم؟ بهلول : برو، تنباکو بخر! مردک تنباکو خرید، وقتیکه زمستان شد، تنباکو قیمت پیدا کرد. به قیمت خوبی به فروش رسید. بقیه هر قدر که ماند، هر چند که از عمر تنباکو میگذشت، چون تنباکوی کهنه قیمت زیاد تری داشت، لذا به قیمت بسیار خوبتر فروخته میشد و سرانجام فایده بسیاری نصیب اوشد. یک روز باز بهلول از کوچه می گذشت که مردک بالایش صدا زده و گفت: ای بهلول دیوانه! پارسال کار خوبی به من یاد دادی، بسیار فاید ه کردم، بگو امسال چه خریداری کنم؟ بهلول : برو، پیاز بخر! مردک که از گفته پارسال بهلول فایده، خوبی برداشته بود، با اعتمادی که به گفته اش داشت هرچه سرمایه داشت و هر چه فایده کرده بود. همه را حریصانه پیاز خرید و به خانه ها گدام کرده منتظر زمستان نشست تا در هنگام قلت پیاز، فایده هنگفتی بر دارد. چون نگاهداری پیاز را نمی دانست، پیاز ها همه نیش کشیده و خراب شد و هر روز صد ها من پیاز گنده را بیرون کرده به خندق میریختند و عاقبت تمام پیاز ها از کار برامده خراب گردید و مردک بیچاره نهایت خساره مند شد. مردک این مرتبه با قهر و خشونت دنبال بهلول میگشت تا او را یافته و انتقام خود را از وی بگیرد. همینکه به بهلول رسید، گفت: ای بهلول! چرا گفتی که پیاز بخرم و اینقدرها خساره مند شوم؟ بهلول در جوابش گفت: ای برادر! آن وقت که مرا بهلول دانا خطاب کردی، از روی دانایی گفتم«برو، تنباکو بخر» این مرتبه که مرا بهلول دیوانه گفتی، از روی دیوانگی گفتم «برو، پیاز بخر» و این جزای عمل خود توست ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
<📘✍🏻> خوابهای خود را برای هرکسی تعریف نکنید! عصر پیامبر (ص) بود، زنى شوهرش به سفر رفت ، او در غیاب شوهر، خوابى دید و به حضور رسول خدا آمد و گفت : در خواب دیدم تنه درخت خرما در خانه ام شکسته شد. پیامبر به او فرمود: شوهرت با سلامتى باز مى گردد. پس از مدتى شوهرش ، با سلامتى بازگشت . بار دیگر شوهر او به سفر رفت ، و او همان خواب را دید و نزد پیامبر رفت و خواب خود را گفت ، پیامبر (ص) فرمود: شوهرت سالم باز مى گردد .پس از مدتى شوهرش با سلامتى بازگشت . بار سوم شوهر او سفر کرد، آن زن همان خواب را دید، وقتى که بیدار شد  اینبار خدمت پیامبر نرفت، همان اطراف مرد چپ دستى را دید و خواب خود را براى او نقل کرد، آن مرد گفت : واى! شوهرت میمیرد! این خبر به پیامبر (ص) رسید، پیامبر  فرمود: الا کان عبر لها خیرا: آیا او نمى توانست خواب آن زن را تعبیر نیک کند؟ ( چراتعبیر نیک نکرد؟) بر طبق روایات خواب آنگونه كه تعبیر می شود ،اتفاق می افتد .پس هرگاه یكی از شما خوابی رادید آن را به جز نزد عالم و یا ناصحی بازگو ننماید. پیامبر اکرم (ص) فرمود: کسى که خواب دیده، خواب او بر فراز او به صورت پرنده است تا آن هنگام که تعبیر نشده است، اما هنگام که تعبیر شد، آن پرنده سقوط مى کند(هر گونه که تعبیر شد ممکن است همان گونه اتفاق بیفتد) بنابراین خواب خود را جز براى آن کسى که دوست صمیمى تو است و یا تعبیر خواب مى داند، براى هر کس نقل نکن. و در جای دیگر فرمود: خواب خود را براى هیچکس جز مؤمنى که دور از حسادت است ، نقل نکن تعبیر بعضى از خوابها، فورى ، یا پس از ساعاتى ، آشکار مى شود، ولى تعبیر بعضى از خوابها ممکن است سالها یا دهها سال بعد از خواب دیدن ، واقع گردد. مثلا تعبیر خواب حضرت یوسف (که در خواب دید یازده ستاره و ماه و خورشید او را سجده مى کنند ) بعد از چهل سال ، آشکار شد. 📚فرازهای برجسته از سیره امامان شیعه (ع)محمد تقی عبدوس و محمد محمدی اشتهاردی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☆ «می‌پرسی‌: کدامین احساس در عشق شگفت‌انگیز است؟ می‌گویم: "اَمنیت"... اینکه حس کنی کسی "قلبت" را تنگ در آغوش می‌گیرد، نه دستانت را...!» 🌼🤍 ‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکس اونقدر ارزشمند نیست که اجازه بدی خنده هاتو ازت بگیره🥰🌱 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
🕊بسم‌الله الرحمن الرحیم 🕊 🕊✨امروز , یکشنبه ✧۳ خرداد 1405 ه.ش ❖۷ ذی الحجه ۱۴۴۷ ه.ق ✧ ۲۴ مه 2026 میلادی 🔘✨ ↯ ذڪر روز ؛ 🕊یا ذالجلال والاکرام 🕊 🌿نیایش صبحگاهی الحمدالله علی کل نعمة..... خدایا برای همه چیز شکرت...❤️ ‌
<📙🖋> پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد. تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید و بعد من از بین شما یکی را برای نخست وزیری انتخاب می کنم.» پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود. آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود! آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند.آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته! وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟» مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس را کردم، کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت. هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است.» پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید. در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد.» ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوجوان را بشناس، کافه رفتن 😊 ☕ 🌱 صحبت‌های دکتر سعید عزیزی ‌ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🏷📗"| ماجرای اذان معجزه آسای شهید « هادی» ✍ در یک سحرگاهی در یک جای بحرانی از جنگ، تصمیم می گیرد اذان بگوید. همه به او می گفتند: «چه شده که الان می خواهی اذان بگویی؟» ولی او دلیلش را برای هیچ کسی توضیح نمی دهد و با صدای بلند مشغول اذان گفتن می شود. وقتی که اذان می گوید: به سمت او تیراندازی می کنند و یکی از تیرها به گلوی او می خورَد. همه می گویند: «چرا این کار را انجام دادی؟!» بعد او را داخل سنگر می برند و در حالی که خون از بدنش جاری بود، کمک های اولیه امدادی را برایش انجام می دهند.بعد از مدتی یک دفعه ای می بینند که عراقی ها با دستمال سفید دارند می آیند این طرف. اول فکر می کنند شاید این فریب دشمن است. لذا اسلحه ها را آماده می کنند، اما بعد می بینند که این عراقی ها با فرمانده خودشان تسلیم شده اند. می گویند: چرا تسلیم شدید؟ می گویند: آن کسی که اذان می گفت کجاست؟ گفتند: او یکی از بچه های ما بود که شما به او تیر زدید. گفتند: ما به خاطر اذان او تسلیم شدیم و ماجرای خودشان را توضیح می دهند... این اثر نَفَس یک جوان ورزشکار است که اهل گود زورخانه بود. او در دوران دبیرستان در ورزش کُشتی، قهرمان بوده و می گوید: من همیشه در کُشتی مراقب بودم که روی نقطه ضعف های حریفم انگشت نگذارم. در حالی که رسم کشتی این است که طرف مقابل را از روی نقطه ضعف هایش به زمین می زنند. این نشان می دهد که ابراهیم هادی فوق قهرمان و فوق پهلوان بوده است. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
🌱🌱🌱 مشکل آدم‌های امروز باهم چیست و چرا رابطه‌ها دوامِ قبل را ندارند؟ منفعت‌طلب شده‌ایم و تقصیری هم نداریم! در شرایطی که شب می‌خوابی و صبح بهای همه چیز چند برابر شده، در شرایطی که هیچ پس‌اندازی پاسخگوی تورم نیست و هیچ چاره‌اندیشی و راه میانبری آدم‌‌ها را حتی به جاده‌‌ی آرزوهایشان نزدیک نمی‌کند؛ تو مجبوری به نفع خودت فکر کنی! تو مجبوری انتخاب کنی جایی باشی که نتیجه؛ بیش از دیگران، برای خودت خوشایند باشد! هر انسانی مسیر، دغدغه‌ها، مسئولیت‌ها و مشکلات خودش را دارد. در شرایطی که آدم‌ها دائما به‌هم می‌ریزند و دائما ناامید می‌شوند و دائما خشمگین می‌شوند؛ به مرور زمان؛ خودخواه هم می‌شوند، منفعت‌طلب هم می‌شوند و پیش از هر دوستی و همکاری و معاشرتی، به منافعشان هم فکر می‌کنند، به زمانی که صرف می‌کنند و به اینکه آیا جای درستی ایستاده‌اند و آیا ارزش صرف کردن زمان و انرژی‌شان را دارد؟؟؟ به مرحله‌ای رسیده‌ایم که اگر بیش از حد ساده و مهربان باشی و به ارتقای خودت فکر نکنی، می‌شوی کسی که قاعده‌ی بازی را بلد نیست و از قافله‌ی آدم‌ها جا مانده!!! با خودت می‌گویی چیز مهمی نیست و به مرور زمان، در جا می‌زنی و احساس قربانی نسبت به خودت پیدا می‌کنی و در نهایت؛ از زمین و زمانه، طلبکار می‌شوی! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستانک امشب يه آقايِ جااُفتاده ای اومد داخلِ مطب، سلام كرد و نشست كنارِ دستم . گفتم : بفرمائيد مشكلتون چيه ؟ گفت: بيابان را سراسر مَه گرفته است.... بي اختيار گفتم: چِراغِ قِريه پنهانست گفت: موجي گَرم در خونِ بيابان است.... گُفتم: نيما ؟ گفت: نخير شاملو ! نشوندِمش پُشتِ دستگاه و معاينه اش كردم. يعني تا حالا هيشكي دنيا را از پُشتِ آبِ مرواريد به اين قشنگی واسه ام توصيف نكرده بود. خنديدم و پرسيدم: چندسالتونه ؟ اونم خنديد و گفت: به پايان رسيديم اما نكرديم آغاز... بي اختيار گفتم: فروريخت پَرها نكرديم پرواز... اونم گفت: ببخشای ای روشنِ عشق بر ما ببخشای.. گفتم: فريدون مشيري ؟ بلافاصله گفت :نخير ! شفيعي كدكنی و هفتاد و شيش سالمه.... يعني تا حالا هيشكی گُذرِ عمر را اينقد قشنگ برام توصيف نكرده بود ؛ پاكِ معاينات را كه انجام دادم، دوباره نشستم پـشت ميزم و اونم كنارِ دستم ... پرسيدم: حالا ميخواين عمل كنين يا نه؟ گفت: آري آري زندگي زيباست... دوباره بي اختيار گفتم: زندگي آتشگهی ديرنده پابرجاست، گر بيفروزيش رقصِ شعله هايش هر كران پيداست... سَرِشو تكون داد و گفت : ورنه خاموش است و خاموشی گناهِ ماست... گفتم: حميد مصدق ؟ گفت: نخير سياوش كسرائی! يعني تا حالا هيشكي به اين قشنگی پوزمو نزده بود ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
آن که باورَت دارد یک قدم جلوتر از کَسی است که دوستَت دارد. و این متن چقد حق بود :) ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751