eitaa logo
داستان های جذاب
70.9هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
..📗🌵☕️.. یک زندانی  از زندان می‌گریزد به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود ؛ درِ واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد .... او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است ، روی تکه کاغذی می نویسد : این مجازات رفتار های بد من است که باید منجمد شوم. وقتی قطار به ایستگاه می رسد ، مامورین با جسد او روبرو می شوند ، در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است! ذهن پرقدرت ترین سلاحی است که انسان در اختیار دارد ، هر آنچه را که میگوییم شلیکی است که میتواند در دم کشنده باشد. 🌱کاترین_پاند ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه اگه چیزی خواستی به خدا بگو..🕊❤️ ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌دکتر هلاکویی میگه: «بعضی وقت ها سکوت کردن شما نسبت به کسی که قصد داره با حرفاش آزارت بده؛ با روانش بازی میکنه و از پا درش میاره!!! پس گاهی، راه رسیدن به آرامش بی تفاوت بودن، کری و کوریه..!» ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
♦️داستان شنیدنی شبلی عارف معروف؛ به مسجدی رفت كه دو ركعت نماز بخواند. در آن مسجد كودكان درس می خواندند و وقت نان خوردن كودكان بود. دو كودك نزدیك شبلی نشسته بودند. یكی پسر ثروتمندی بود و دیگری پسر فقیری.  در زنبیل پسر ثروتمند پاره ای حلوا بود و در زنبیل پسر فقیر نان خشك. پسر فقیر از او حلوا میخواست. آن كودك می گفت: اگر خواهی كه پاره ای حلوا به تو دهم، سگ من باش و چون سگان بانگ كن. آن بیچاره بانگ سگ كرد و پسر ثروتمند پاره ای حلوا بدو می داد. باز دیگر باره بانگ میكرد و پاره ای دیگر می گرفت. همچنین بانگ می كرد و حلوا می گرفت. شبلی در آنان می نگریست و می گریست. كسی از او پرسید: ای شیخ تو را چه رسیده است كه گریان شده ای؟ شبلی گفت: نگاه كنید كه طمع كاری به مردم چه رسانَد؟ اگر آن كودك بدان نان تهی قناعت می كرد و طمع از حلوای او برمی داشت، سگ همچون خویشتنی نمی شد....  ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
حکایت حکایت "خر گمشده ملانصرالدین" روزی ملانصرالدین به بازار رفت و خرش را گم کرد. او شروع کرد به دویدن در کوچه‌ها و با صدای بلند می‌گفت: «شکر خدا! شکر خدا!» مردم با تعجب گفتند: «ملا! خر گم کردی و شکر خدا میکنی؟!» ملانصرالدین با خونسردی جواب داد: «البته که شکر می‌کنم! چون اگر من سوار خر بودم، الآن من هم با خر گم شده بودم!» 🔸پیام حکایت🔸 گاهی در سختی‌ها هم میتوان به نکات مثبت نگاه کرد و شکرگزار بود. شاید چیزی که از دست میرود، جلوی از دست رفتن چیزهای مهم‌تری را بگیرد! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر نمیخواین بچه هاتون جذب نُخاله های خیابونی بشن ، بهشون محبت کنید...👌👌 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
﷽ 🔘✨سـ💚ــلام 🕊✨روزتـــون 🔘✨پر از خیر و برکت 🕊✨امروز شنبه↶ ✧ ۳ مرداد 1۴۰۵ ه.ش ❖ ۱۰ صفر ۱۴۴۸ ه.ق ✧۲۵ ژوئیه 2026 میلادی ┄┄┄┅┅❅✾❅┅┅┄┄┄ 🔘✨↯ ذڪر روز ؛ 🕊✨《 یا رب العالمین 》 🧡❤️سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان نفری ۳ تا سوره توحید که ثوابی برابر با یه ختم قرآن داره تلاوت میکنیم🌹 ‌
📗حکایت پند آموز روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود  و به بازرگان گفت :  از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت وپیرزن  رفت  .. سپس تاجر به معاونش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کند وبرایش یک بشکه عسل ببرد  ... آن مرد تعجب کرد وگفت  ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی .  تاجر جواب داد :  ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند ومن در حد و اندازه خودم به او میدهم  ..                    اگر کسی که صدقه میداد به خوبی میدانست ومجسم میکرد که صدقه ی او پیش از دست نیازمند در دست خدا قرار می گیرد  ... هراینه لذت دهنده بیش از لذت گیرنده بود  این یک معامله با خداست. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
كوروش كبير: سه نوع آهنگ مرا آزار ميدهد: ١-صداي كودكي از بي مادري ٢-صداي مجرمي از بيگناهي ٣-صداي عاشقي از جدایي ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از داستان های جذاب
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌دکتر هلاکویی میگه: «بعضی وقت ها سکوت کردن شما نسبت به کسی که قصد داره با حرفاش آزارت بده؛ با روانش بازی میکنه و از پا درش میاره!!! پس گاهی، راه رسیدن به آرامش بی تفاوت بودن، کری و کوریه..!» ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
..🗞🩵✍🏻.. جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.» حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟» جوان گفت: «آری.» حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.» جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟» حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟» جوان گفت: «آری.» حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش» ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توی هیچ کاری به بچه هاتون اجبار نکنید... ‌‌═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1