eitaa logo
داستان های جذاب
71.1هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایت زیبا 😍 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
📙🧡✍🏻 پیرمرد محتضری که احساس می کرد مردنش نزدیک است، به پسرش گفت: مرا به حمام ببر. پسر، پدرش را به حمام برد. پدر تشنه اش شد. آب خواست. پسر قنداب خنکی سفارش داد برایش آوردند و آن را به آرامی در دهان پدر ریخت و پس از شست وشو پدر را به خانه برد. پس از چندی پدر از دنیا رفت و روزگار گذشت و پسر هم به سن کهولت رسید روزی به پسرش گفت: فرزندم مرگ من نزدیک است مرا به حمام ببر و شست وشو بده. پسر نااهل بود و با غر و لند پدر را به حمام برد و کف حمام رهایش کرد و با خشونت به شستن پدر پرداخت. پیرمرد رفتار خود با پدرش را به یاد آورد. آهی کشید و به پسر گفت: پسرم تشنه هستم. پسر با تندی گفت: این جا آب کجا بود و طاس را از گنداب حمام پر کرد و به حلقوم پدر ریخت. پدر اشک از دیده اش سرازیر شد و گفت: من قنداب دادم، گنداب خوردم. تو که گنداب می دهی ببین چه می خوری؟ که چرخ فلک گرد است و می‌چرخد ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
<📔🌸> جوان ثروتمندی نزد یک استادی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. استاد وی را به کنار پنجره برد و پرسید:" پشت پنجره چه می بینی؟ "جواب داد: "آدم‌هایي که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد." بعد آینه‌ي بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:" دراین آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟" جواب داد: "خودم را می بینم." استاد گفت :" تو دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هردو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته ودر آن چیزی جز شخص خودت را نمیبینی. این دو شی‌ شیشه‌ای رابا هم مقایسه کن.وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت میکند. اما وقتی از نقره «یعنی ثروت» پوشیده میشود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری." ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
. 🍃 بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ 🍃 🤲 الهی به امید تو 🗓 امروز چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ ۱۴ صفر 1448 ۲۹ ژوئیه 2026 📿 ذکر روز یا حی یا قیوم ✅💜سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان نفری ۳ تا صلوات بفرستیم🌹 ‌‌‌‌
..📒🪴✍🏻.. لباسی که رنگ پس می‌دهد را یا دور بینداز، یا جدا بشوی، وگرنه تمام لباس‌ها را خراب می‌کند. حکایت خاطرات تلخ و ناخوشی‌ست که اگر نادیده‌شان نگیری و در ذهنت محو یا کم‌رنگشان نکنی، رنگ پس می‌دهند به همه چیز و زهر رخوت‌انگیزشان نشت می‌کند وسط تمام خاطرات شیرینی که داری و بافت صیقلی و یک‌دستشان را خراب می‌کند. آدم بخاطر یک لباس بی‌کیفیت، کلی لباس با کیفیت و قشنگ را که نابود نمی‌کند! پس رها کن عزیز من، وقتِ خوبی‌ست برای آرام شدن، برگ‌ها دارند یکی یکی می‌ریزند، غصه‌ها و خاطرات ناجورت را آویزشان کن تا بریزند و حالت جور شود. به این فکر کن که به زودی باران‌های دلبرانه می‌بارد و کوچه‌ها و پیاده‌روها و خیابان‌ها خیس می‌شوند، کسی را برای قدم زدن داری؟ یا تنهایی بیشتر می‌چسبد؟! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
📜🌱✍🏻 روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آندو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد. ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه می‌رود. دانشمند برمی‌خیزد، ازملانصرالدین تشکر می‌کند و به شهر خود بازمی‌گردد. مردم شهرش از او درباره ی گفتگویش می‌پرسند و او پاسخ می‌دهد که: ملانصرالدین دانشمند بزرگی است. من در ابتدادایره‌ای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است. او خطی میانش کشید که یعنی خط استواهم دارد. من تخم‌مرغی نشان او دادم که یعنی به عقیده‌ی بعضیها زمین به شکل تخم مرغاست. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج تن مثل ما بودند کار دنیا درست می‌شد و او دو انگشتش را نشان دادکه یعنی فعلاً ما دو نفریم. مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو درمورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دایره‌ای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان می‌خورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان می‌خورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخم‌مرغ می‌خورم. و من هم پیازی نشانش دادم که یعنی من نان و پیاز می‌خورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاک بر سرت. من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود🤣 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایت پیرمرد وگنج و حکمت های خدا... ☺️💚 ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
♥️🍃 خوشحال کسانی هستند که: - در لحظه زندگی می‌کنند - کمتر غُر میزنند - و برای هر چیز کوچکی در زندگیشان شکر گذارند... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
..🗞🩷✍🏻.. پیرزن و خانه‌ی کلنگی! ​ «گویند زمانی که انوشیروان دادگر، کاخِ عظیمِ کِسری (طاق کسری) را می‌ساخت، در مجاورت زمینِ کاخ، پیرزنی خانه‌ای کوچک و مخروبه داشت. مهندسان و وزیران به پیرزن گفتند: "خانه‌ات را به پادشاه بفروش تا کاخ به زیبایی و تقارن بنا شود." اما پیرزن نپذیرفت و گفت: "من در این کلبه خاطرات دارم و نمی‌خواهم آن را واگذار کنم." ​اطرافیان قصد داشتند با زور خانه را ویران کنند، اما انوشیروان مانع شد و گفت: "هرگز! بگذارید خانه‌ی او به همان شکل باقی بماند." پس کاخ را ساختند، اما در آن قسمت که به خانه‌ی پیرزن می‌رسید، دیوارِ عظیم کاخ را کج کردند تا حریم خانه حفظ شود. ​سال‌ها بعد، سفیری از روم به تیسفون آمد و عظمت کاخ را دید. وقتی به آن بخشِ کج و ناهماهنگ دیوار رسید، پرسید: "این کجی از بهرِ چیست؟ چرا معماران چنین خطای فاحشی کرده‌اند؟" پاسخ شنید: "این کجی، نشان از راستیِ انوشیروان است. او نخواست به قیمتِ تقارنِ کاخِ خود، خانه‌ی پیرزنی را به ستم تصاحب کند."» ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئو بسیار زیبا و آموزنده... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
. . 🖼 هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ آغاز کنیم: 📌امروز پنجشنبه ☀️۸ مرداد ۱۴۰۵ هجری شمسی 🌙۱۵ صفر ۱۴۴۸ هجری قمری ۳۰ ژوئیه 2026 میلادی 🌹ذکر پنجشنبه: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ المَلِک الحقّ المُبین به معنی “معبودی جز خدای حق و آشکار نیست اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ
📚🩷🌱... رازِ طوطی و بازرگان ​آورده‌اند که بازرگانی طوطی زیبایی در قفس داشت. روزی که عزم تجارت به هند کرد، به طوطی گفت: «در آن دیار چه سوغاتی برایت بیاورم؟» طوطی گفت: «چون به بیشه‌های هند رسیدی، سلام مرا به طوطیان آزاد برسان و بگو طوطی‌ای در قفس ماست که مشتاق دیدار شماست.» ​بازرگان چون به هند رسید، پیام را بازگفت. ناگهان یکی از طوطیان از درخت لرزید و بیجان بر زمین افتاد. بازرگان اندوهگین شد و با خود گفت: «شاید این مرغ، خویشاوند طوطی من بود که از غصه جان سپرد.» چون به خانه بازگشت، طوطی از سوغات پرسید. بازرگان با اکراه ماجرا را تعریف کرد. به محض تمام شدن سخن، طوطی در قفس لرزید و بر کف افتاد. بازرگان گریان، درِ قفس را باز کرد و پیکر طوطی را بیرون انداخت. ناگهان طوطی پرواز کرد و بر سر دیوار نشست! ​بازرگان حیران گفت: «این چه رازی بود؟» طوطی گفت: «آن مرغ در هند با عمل خویش به من آموخت که راه رهایی از قفس، خاموشی و "مردن پیش از مرگ" است. تا وقتی شیرین‌زبانی می‌کردم، در بند بودم؛ چون درس مرگ آموختم، آزاد گشتم.» ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1