eitaa logo
داستان های جذاب
71.2هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از داستان های جذاب
♥️🍃 خوشحال کسانی هستند که: - در لحظه زندگی می‌کنند - کمتر غُر میزنند - و برای هر چیز کوچکی در زندگیشان شکر گذارند... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
..🗞🩷✍🏻.. پیرزن و خانه‌ی کلنگی! ​ «گویند زمانی که انوشیروان دادگر، کاخِ عظیمِ کِسری (طاق کسری) را می‌ساخت، در مجاورت زمینِ کاخ، پیرزنی خانه‌ای کوچک و مخروبه داشت. مهندسان و وزیران به پیرزن گفتند: "خانه‌ات را به پادشاه بفروش تا کاخ به زیبایی و تقارن بنا شود." اما پیرزن نپذیرفت و گفت: "من در این کلبه خاطرات دارم و نمی‌خواهم آن را واگذار کنم." ​اطرافیان قصد داشتند با زور خانه را ویران کنند، اما انوشیروان مانع شد و گفت: "هرگز! بگذارید خانه‌ی او به همان شکل باقی بماند." پس کاخ را ساختند، اما در آن قسمت که به خانه‌ی پیرزن می‌رسید، دیوارِ عظیم کاخ را کج کردند تا حریم خانه حفظ شود. ​سال‌ها بعد، سفیری از روم به تیسفون آمد و عظمت کاخ را دید. وقتی به آن بخشِ کج و ناهماهنگ دیوار رسید، پرسید: "این کجی از بهرِ چیست؟ چرا معماران چنین خطای فاحشی کرده‌اند؟" پاسخ شنید: "این کجی، نشان از راستیِ انوشیروان است. او نخواست به قیمتِ تقارنِ کاخِ خود، خانه‌ی پیرزنی را به ستم تصاحب کند."» ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئو بسیار زیبا و آموزنده... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
. . 🖼 هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ آغاز کنیم: 📌امروز پنجشنبه ☀️۸ مرداد ۱۴۰۵ هجری شمسی 🌙۱۵ صفر ۱۴۴۸ هجری قمری ۳۰ ژوئیه 2026 میلادی 🌹ذکر پنجشنبه: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ المَلِک الحقّ المُبین به معنی “معبودی جز خدای حق و آشکار نیست اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ
📚🩷🌱... رازِ طوطی و بازرگان ​آورده‌اند که بازرگانی طوطی زیبایی در قفس داشت. روزی که عزم تجارت به هند کرد، به طوطی گفت: «در آن دیار چه سوغاتی برایت بیاورم؟» طوطی گفت: «چون به بیشه‌های هند رسیدی، سلام مرا به طوطیان آزاد برسان و بگو طوطی‌ای در قفس ماست که مشتاق دیدار شماست.» ​بازرگان چون به هند رسید، پیام را بازگفت. ناگهان یکی از طوطیان از درخت لرزید و بیجان بر زمین افتاد. بازرگان اندوهگین شد و با خود گفت: «شاید این مرغ، خویشاوند طوطی من بود که از غصه جان سپرد.» چون به خانه بازگشت، طوطی از سوغات پرسید. بازرگان با اکراه ماجرا را تعریف کرد. به محض تمام شدن سخن، طوطی در قفس لرزید و بر کف افتاد. بازرگان گریان، درِ قفس را باز کرد و پیکر طوطی را بیرون انداخت. ناگهان طوطی پرواز کرد و بر سر دیوار نشست! ​بازرگان حیران گفت: «این چه رازی بود؟» طوطی گفت: «آن مرغ در هند با عمل خویش به من آموخت که راه رهایی از قفس، خاموشی و "مردن پیش از مرگ" است. تا وقتی شیرین‌زبانی می‌کردم، در بند بودم؛ چون درس مرگ آموختم، آزاد گشتم.» ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
🌸🩷☕️... دنیا دار مکافات است ... توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که این بار من نظارت میکنم و شما عمل میکنید. به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر ... بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر ... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر.  عفونت از این جا بالاتر نرفته. لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد خیلی تلخ ... دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی میکردیم قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران به شدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی میکردند. شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که میگفت همسایه دلال ما با لحن خاصی میگفت: برو بالاتر ... برو بالاتر ... بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم چقدر آشنا بود وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت : بچه پامنار بودم گندم و جو میفروختم خیلی سال پیش قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم ... دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم خود را به حیاط بیمارستان رساندم من باور داشتم که ... از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید جو ز جو اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم. 👤 دکترمرتضی عبدالوهابی، استاد آناتومی دانشگاه تهران ‌‌‌‌‍‌‌ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📙🤍✍🏻 بهلول و خانه‌ی جهنم روزی بهلول در بازار راه می‌رفت که مردی متکبر و ثروتمند به او رسید و با تمسخر گفت: «ای بهلول! شنیده‌ام تو عقل نداری… برایم خانه‌ای در جهنم بخر!» بهلول لحظه‌ای مکث کرد، لبخندی زد و گفت: «چشم، خریدم!» مرد خندید و گفت: «خب، حالا بگو چقدر شد؟» بهلول جدی شد و گفت: «رایگان!» مرد گفت: «هه! معلوم است که جهنم مفت می‌ارزد!» چند روز بعد، همان مرد به بهلول رسید و گفت: «حالا برو برایم خانه‌ای در بهشت بخر!» بهلول نگاهش کرد و گفت: «نمیشه.» مرد با تعجب گفت: «چرا؟!» بهلول گفت: «چون بهشت را به رایگان نمی‌فروشند! برای بهشت باید دل بدهی، بخشش کنی، غرورت را کنار بگذاری… و تو حتی برای جهنم هم پول ندادی، چه رسد به بهشت!» مرد ساکت شد… و مردم خندیدند، اما آن روز به یاد گرفتند: آنچه رایگان می‌خواهی، همان است که سزاوارش هستی. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همسرت جلوی جمع چطوری باهات برخورد میکنه؟؟ یکی از فامیلای ما همیشه از این گله داره که شوهرش توی جمع با همه میگه و میحنده ولی به اون که میرسه عصبی و بداخلاقه🫠 . ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💜اگه قراره اینجا خاک بشیم چرا همینجا زندگی نکنیم... ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
📓☕️🌱 قاضی از زوج سالخورده می‌پرسد بعد از این همه سال چرا می‌خواهید جدا شوید ؟! زن سالخورده ای،جواب داد جناب قاضی تا یکماه به چنین چیزی،فکر نمیکردم. شوهرم یک گلدان گل زینتی،برایم هدیه اورد . من هم گل هارا خیلی دوستدارم اما این گل نیاز،زیادی به اب داشت و شوهرم گفت اگر در فواصل منڟم اب داده نشودمیمیرد. من بیماری،استخوانی دارم وشب ها مجبور میشدم از،خواب بیدار شده و گل را اب بدهم . یک روز،متوجه شدم با وجود درد وبیماری من ؛ شوهرم حتی یک بار هم شب ها بیدار،نشد تا گل را اب بدهد. بعد از،ان به این نتیجه رسیدم که نباید با انسانی اینقدرربی فکر زندگی کنم قاضی زن را حق به جانب دانست... اما طبق رسم از،مرد هم پرسید ‌// تو چیزی برای گفتن داری ؟؟/ پیرمرد پاسخ داد : همسرم هر چه گفت درست است جز،یک چیز ..گل مینای،زینتی اگر زیاد اب داده شود می میرد همسرم بیماری استخوانی داشت و پزشک گفته بود برای،بهبودی اش باید مرتب  ورزش کند اما او اینکار،را نمی کرد برای همین من این دروغ را گفتم تا برای  زنده ماندن گل  شب ها مجبور شود بیدار شود و حرکت کند هرشبی که بیدار میشد من هم بیدار بودم وقتی کارش،تمام میشد و دوباره میخوابید من اب گل را خالی،میکردم و بادستمال خاکش را خشک میکردم و  بعد به رختخواب بر میگشتم  وهمسرم  را که از،جانم بیشتر دوستش دارم و این زندگی زیبا را به من بخشید سیر نگاه میکردم ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📜☕️✍🏻.... «ولد به ادب زنده است، نه به نسب» می‌گویند در شهری قدیمی، دو نوجوان هم‌سن‌وسال زندگی می‌کردند. یکی فرزندِ خانواده‌ای نامدار و ثروتمند بود؛ دیگری، پسرِ مردی ساده و گمنام. روزی هر دو به مجلسی دعوت شدند. آن‌که نسبِ بلندبالا داشت، با تکیه بر نام پدر وارد شد؛ بی‌احترام نشست، سخن دیگران را برید و خود را برتر دید. اما آن یکی، آرام وارد شد، سلام کرد، گوش داد و سنجیده حرف زد. وقتی مجلس پایان یافت، بزرگان شهر نگفتند: «این پسرِ کیست؟» گفتند: «این پسر چه‌قدر باادب است.» و آن‌جا بود که معنی این مثل روشن شد: آدمی را نه نام پدر زنده نگه می‌دارد، نه شجره‌نامه و نه عنوان؛ این ادب است که انسان را ماندگار می‌کند. ولد به ادب زنده است، نه به نسب یعنی ارزش انسان به رفتار و منش اوست، نه به آن‌چه از پیش به ارث برده. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
📜🌱✍🏻 روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آندو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد. ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه می‌رود. دانشمند برمی‌خیزد، ازملانصرالدین تشکر می‌کند و به شهر خود بازمی‌گردد. مردم شهرش از او درباره ی گفتگویش می‌پرسند و او پاسخ می‌دهد که: ملانصرالدین دانشمند بزرگی است. من در ابتدادایره‌ای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است. او خطی میانش کشید که یعنی خط استواهم دارد. من تخم‌مرغی نشان او دادم که یعنی به عقیده‌ی بعضیها زمین به شکل تخم مرغاست. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج تن مثل ما بودند کار دنیا درست می‌شد و او دو انگشتش را نشان دادکه یعنی فعلاً ما دو نفریم. مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو درمورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دایره‌ای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان می‌خورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان می‌خورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخم‌مرغ می‌خورم. و من هم پیازی نشانش دادم که یعنی من نان و پیاز می‌خورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاک بر سرت. من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود🤣 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751