📙🤍✍🏻
بهلول و خانهی جهنم
روزی بهلول در بازار راه میرفت که مردی متکبر و ثروتمند به او رسید و با تمسخر گفت:
«ای بهلول! شنیدهام تو عقل نداری… برایم خانهای در جهنم بخر!»
بهلول لحظهای مکث کرد، لبخندی زد و گفت:
«چشم، خریدم!»
مرد خندید و گفت:
«خب، حالا بگو چقدر شد؟»
بهلول جدی شد و گفت:
«رایگان!»
مرد گفت: «هه! معلوم است که جهنم مفت میارزد!»
چند روز بعد، همان مرد به بهلول رسید و گفت:
«حالا برو برایم خانهای در بهشت بخر!»
بهلول نگاهش کرد و گفت:
«نمیشه.»
مرد با تعجب گفت: «چرا؟!»
بهلول گفت:
«چون بهشت را به رایگان نمیفروشند!
برای بهشت باید دل بدهی، بخشش کنی، غرورت را کنار بگذاری…
و تو حتی برای جهنم هم پول ندادی، چه رسد به بهشت!»
مرد ساکت شد…
و مردم خندیدند،
اما آن روز به یاد گرفتند:
آنچه رایگان میخواهی، همان است که سزاوارش هستی.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همسرت جلوی جمع چطوری باهات برخورد میکنه؟؟
یکی از فامیلای ما همیشه از این گله داره که شوهرش توی جمع با همه میگه و میحنده ولی به اون که میرسه عصبی و بداخلاقه🫠
.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💜اگه قراره اینجا خاک بشیم چرا همینجا زندگی نکنیم...
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
📓☕️🌱
قاضی از زوج سالخورده میپرسد بعد از این همه سال چرا میخواهید جدا شوید ؟!
زن سالخورده ای،جواب داد
جناب قاضی تا یکماه به چنین چیزی،فکر نمیکردم.
شوهرم یک گلدان گل زینتی،برایم هدیه اورد .
من هم گل هارا خیلی دوستدارم
اما این گل نیاز،زیادی به اب داشت و شوهرم گفت اگر در فواصل منڟم اب داده نشودمیمیرد.
من بیماری،استخوانی دارم وشب ها مجبور میشدم از،خواب بیدار شده و گل را اب بدهم . یک روز،متوجه شدم با وجود درد وبیماری من ؛ شوهرم حتی یک بار هم شب ها بیدار،نشد تا گل را اب بدهد. بعد از،ان به این نتیجه رسیدم که نباید با انسانی اینقدرربی فکر زندگی کنم
قاضی زن را حق به جانب دانست...
اما طبق رسم از،مرد هم پرسید
// تو چیزی برای گفتن داری ؟؟/
پیرمرد پاسخ داد :
همسرم هر چه گفت درست است جز،یک چیز ..گل مینای،زینتی اگر زیاد اب داده شود می میرد
همسرم بیماری استخوانی داشت و پزشک گفته بود برای،بهبودی اش باید مرتب ورزش کند اما او اینکار،را نمی کرد
برای همین من این دروغ را گفتم تا برای زنده ماندن گل شب ها مجبور شود بیدار شود و حرکت کند هرشبی که بیدار میشد من هم بیدار بودم
وقتی کارش،تمام میشد و دوباره میخوابید من اب گل را خالی،میکردم و بادستمال خاکش را خشک میکردم و بعد به رختخواب بر میگشتم وهمسرم را که از،جانم بیشتر دوستش دارم و این زندگی زیبا را به من بخشید سیر نگاه میکردم
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
📜☕️✍🏻....
«ولد به ادب زنده است، نه به نسب»
میگویند در شهری قدیمی، دو نوجوان همسنوسال زندگی میکردند.
یکی فرزندِ خانوادهای نامدار و ثروتمند بود؛
دیگری، پسرِ مردی ساده و گمنام.
روزی هر دو به مجلسی دعوت شدند.
آنکه نسبِ بلندبالا داشت، با تکیه بر نام پدر وارد شد؛
بیاحترام نشست، سخن دیگران را برید و خود را برتر دید.
اما آن یکی، آرام وارد شد، سلام کرد، گوش داد و سنجیده حرف زد.
وقتی مجلس پایان یافت، بزرگان شهر نگفتند:
«این پسرِ کیست؟»
گفتند:
«این پسر چهقدر باادب است.»
و آنجا بود که معنی این مثل روشن شد:
آدمی را نه نام پدر زنده نگه میدارد،
نه شجرهنامه و نه عنوان؛
این ادب است که انسان را ماندگار میکند.
ولد به ادب زنده است، نه به نسب
یعنی ارزش انسان به رفتار و منش اوست، نه به آنچه از پیش به ارث برده.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
📜🌱✍🏻
روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد میشود و میخواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین میبرند. آندو روبروی هم مینشینند و مردم هم گرد آنها حلقه میزنند.
آن دانشمند دایرهای روی زمین میکشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم میکند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمیآورد و کنار دایره میگذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار میدهد. دانشمند پنجة دستش را باز میکند و به سوی ملانصرالدین حواله میدهد. ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه میرود. دانشمند برمیخیزد، ازملانصرالدین تشکر میکند و به شهر خود بازمیگردد.
مردم شهرش از او درباره ی گفتگویش میپرسند و او پاسخ میدهد که: ملانصرالدین دانشمند بزرگی است. من در ابتدادایرهای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است. او خطی میانش کشید که یعنی خط استواهم دارد. من تخممرغی نشان او دادم که یعنی به عقیدهی بعضیها زمین به شکل تخم مرغاست. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج تن مثل ما بودند کار دنیا درست میشد و او دو انگشتش را نشان دادکه یعنی فعلاً ما دو نفریم.
مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو درمورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دایرهای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان میخورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان میخورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخممرغ میخورم. و من هم پیازی نشانش دادم که یعنی من نان و پیاز میخورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاک بر سرت. من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود🤣
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
✍حکایت مردحلوا فروش
مردی، حلوافروش را گفت که کمی حلوایم به نسیه ده.
حلوافروش گفت: بچش، حلوای خوبی است.
گفت: من به قضای رمضان سال پیش روزه دارم.
حلوافروش گفت: پناه به خدا!اگر با چون تو معامله کنم تو قرض خدا را سالی به دیگر سال عقب اندازی با من چه خواهی کرد؟
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
🍂گرفته قلبم و آه هم مدد مرا ندهد
برای درد فراقت کسی دوا ندهد
🍂بهراه مانده نگاهم بیا گل نرگس
کسی به جز تو پناهی به بینوا ندهد
#سلامحضرتخورشید
#امام_زمان♥
اَلسّلامُ عَلی الحُسَین وَ عَلی علی اِبن الحُسَین
وَ عَلی اَولاد الحُسَین وَ عَلی اَصحابخ الحُسَین
ذکر مخصوص روز جمعه :
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم» ۱۰۰ مرتبه
📌
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
📘🩵🌱....
آوردهاند که شخصی به مهمانی دوست خسیس رفت.
به محض این که مهمان وارد شد.
میزبان پسرش را صدا زد و گفت: پسرم امروز مهمان عزیزی داریم، برو و نیم کیلو از بهترین گوشتی که در بازار است برای او بخر.
پسر رفت و بعد از ساعتی دست خالی بازگشت. پدر از او پرسید: پس گوشت چه شد؟!
پسر گفت: به نزد قصاب رفتم وبه او گفتم از بهترین گوشتی که در مغازه داری به ما بده، قصاب گفت: گوشتی به تو خواهم داد که مانند کره باشد.
با خودم گفتم اگر این طور است پس چرا به جای گوشت کره نخرم، پس به نزد بقال رفتم و به او گفتم: از بهترین کره ای که داری به ما بده.
او گفت: کره ای به تو خواهم داد که مثل شیره ی انگور باشد، با خود گفتم اگر این طور است چرا به جای کره شیره ی انگور نخرم پس به قصد خرید آن وارد دکان شدم، و گفتم از بهترین شیره ی انگورت به ما بده، او گفت: شیره ای به تو خواهم داد که چون آب صاف و زلال باشد، با خود گفتم اگر این طور است چرا به خانه نروم، زیرا که ما در خانه به قدر کفایت آب داریم.
این گونه بود که دست خالی برگشتم.
پدر گفت: چه پسر زرنگ و باهوشی هستی؛ اما یک چیز را از دست دادی، آنقدر از این مغازه به آن مغازه رفتی که کفشت مستهلک شد.
پسر گفت: نه پدر، کفش های مهمان را پوشیده بودم!!
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولى همسرتون تنها غريبه ايه كه انتخاب كرده دوستون داشته باشه...
.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
{ 📙🧡✍🏻. .}
خانمی وارد دفتر یک وکیل دادگستری شد و پرسید: آقای وکیل جریمه بچه ای که با سنگ، شیشه پنجاه ریالی را شکسته چقدر است؟
وکیل لحظه ای فکر کرد و گفت: پنجاه ریال از پدرش مطالبه کنید.
خانم گفت: بسیار خوب پس خواهش می کنم پنجاه ریال مرحمت کنید زیرا این هنر پسر شما است که شیشه ما را شکسته است.
وکیل بلافاصله گفت: خانم ببخشید، شما باید پنجاه ریال لطف کنید زیرا حق مشاوره قضایی من در هر نوبت صد ریال است.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از داستان های جذاب
📓☕️🌱
قاضی از زوج سالخورده میپرسد بعد از این همه سال چرا میخواهید جدا شوید ؟!
زن سالخورده ای،جواب داد
جناب قاضی تا یکماه به چنین چیزی،فکر نمیکردم.
شوهرم یک گلدان گل زینتی،برایم هدیه اورد .
من هم گل هارا خیلی دوستدارم
اما این گل نیاز،زیادی به اب داشت و شوهرم گفت اگر در فواصل منڟم اب داده نشودمیمیرد.
من بیماری،استخوانی دارم وشب ها مجبور میشدم از،خواب بیدار شده و گل را اب بدهم . یک روز،متوجه شدم با وجود درد وبیماری من ؛ شوهرم حتی یک بار هم شب ها بیدار،نشد تا گل را اب بدهد. بعد از،ان به این نتیجه رسیدم که نباید با انسانی اینقدرربی فکر زندگی کنم
قاضی زن را حق به جانب دانست...
اما طبق رسم از،مرد هم پرسید
// تو چیزی برای گفتن داری ؟؟/
پیرمرد پاسخ داد :
همسرم هر چه گفت درست است جز،یک چیز ..گل مینای،زینتی اگر زیاد اب داده شود می میرد
همسرم بیماری استخوانی داشت و پزشک گفته بود برای،بهبودی اش باید مرتب ورزش کند اما او اینکار،را نمی کرد
برای همین من این دروغ را گفتم تا برای زنده ماندن گل شب ها مجبور شود بیدار شود و حرکت کند هرشبی که بیدار میشد من هم بیدار بودم
وقتی کارش،تمام میشد و دوباره میخوابید من اب گل را خالی،میکردم و بادستمال خاکش را خشک میکردم و بعد به رختخواب بر میگشتم وهمسرم را که از،جانم بیشتر دوستش دارم و این زندگی زیبا را به من بخشید سیر نگاه میکردم
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751