eitaa logo
داستان های جذاب
71.1هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
🖌داستان پند آموز روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت . ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند .... پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند . پسرک گفت : " اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . " " برای اینکه شما را متوقف کنم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم " مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد .... در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند ! خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .... اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
🍃 دنیا مانند گردویی است بی مغز! 📌ملا مهرعلی خویی، روزی در ڪوچه دید دو ڪودڪ بر سر یڪ گردو با هم دعوا می‌ڪنند... به خاطر یڪ گردو یڪی زد چشم دیگری را با چوب ڪور کرد. یڪی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن، گردو را روی زمین رها ڪردند و از محل دور شدند... ملا رفت گردو را برداشت و شڪست و دید، گردو از مغز تهی است. گریه ڪرد. پرسیدند تو چرا گریه میڪنی؟! گفت: از نادانی و حس ڪودڪانه، سر گردویی دعوا می‌ڪردند ڪه پوچ بود و مغزی هم نداشت... دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز! که بر سر آن می‌جنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها ڪرده و برای همیشه می‌رویم... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗داستان شنیدنی ✍خری و اشتری بدور از آبادی بطور آزادانه باهم زندگی می کردند... نیمه شبی در حال چریدن علف ، حواسشان نبود که ناگهان وارد آبادی انسانها شدند. شتر چون متوجه خطر گرديد رو به خر کرد و گفت: ای خر خواهش می کنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم و مبادا انسانها به حضورمان پی ببرند!" خر گفت: "اتفاقا درست همین ساعت، عادت نعره سر دادن من است." شتر التماس کرد که امشب نعره کردن را بی خیال گردد.تا مبادا بدست انسانها بیافتند. خر گفت : "متأسفم دوست عزیز! من عادت دارم همین ساعت نعره کنم و خودت می دانی ترک عادت موجب مرض است و هلاکت جان!" پس خر بی محابا نعره های دلخراش بر میداشت. از قضا کاروانی که در آن موقع از آن آبادی می گذشت، متوجه حضور آنان گرديدند و آدمیان هر دو را گرفته و در صف چارپايان بارکش گذاشتند. صبح روز بعد در مسیر راه، آبی عمیق پیش آمد که عبور از آن برای خر میسر نبود. پس خر را بر شتر نشانيده و شتر را به آب راندند. چون شتر به میان عمق آب رسید شروع به پایکوبی و رقصیدن نمود. خر گفت : ای شتر چه می کنی؟ نکن رفیق وگرنه می افتم و غرق می شوم." شتر گفت: خر جان، من عادت دارم در آب برقصم.!! ترک عادت هم موجب مرض و هلاکت است!" خر بیچاره هرچه التماس کرد اما شتر وقعی ننهاد. خر گفت تو دیگر چه رفیقی هستی؟!۱ شتر گفت: "چنانکه دیشب نوبت آواز بهنگام خر بود!!! امروز زمان رقص ناساز اشتر است!" شتر با جنبشی دیگر خر را از پشت بينداخت و در آب غرق ساخت. شتر با خود گفت: رفاقت با خر نادان ، عاقبتی غیر از این نخواهد داشت. هم خود را هلاک کرد و هم مرا به بند کشيد! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
676.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احمد عارف چه قشنگ میگه : مراقب خودت باش دیگر هیچ مادر تورا به دنیا نخواهد آورد🌝 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
زندگی مثل کتاب است..   بعضی صفحه‌ها غمگین‌اند   بعضی صفحه‌ها شیرین‌اند   اما اگر یک صفحه بد بود   هرگز کتاب را نبند!!   ورق بزن...!   زیرا شاید بهترین فصل زندگی‌ات   در صفحه بعدی باشد   امیدوار باش   تلاش کن   و هیچ‌وقت تسلیم نشو   آینده متعلق به کسانی است   که به رؤیاهای خود ایمان دارند ‌‌ ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
«سلام و صبح‌بخیر به همراهان همیشگی. امروز صبح که از خواب بیدار می‌شویم، خیلی‌ها در جاده‌های منتهی به کربلا، قدم‌هایشان را برای رسیدن به مقصدِ عشق تندتر کرده‌اند. بیایید امروز، قلباً با زائرانِ پیاده همراه شویم. اربعین یعنی زنده نگه داشتنِ نامِ حقیقت؛ امیدوارم امروز در میانِ مشغله‌های روزانه، لحظه‌ای هم برایِ تأمل در این مسیرِ نورانی داشته باشید. روزتان بخیر و پر از برکت.»🌸✨️ ‌
📗داستان آموزنده روزی بهلول در کوچه‌های بغداد می‌گذشت که دید مردی به دیوار تکیه داده و با چهره‌ای درهم‌کشیده و ناامید به زمین خیره شده است. بهلول جلو رفت و پرسید: «ای مرد، چرا این‌گونه زانوی غم در بغل گرفته‌ای؟ چه چیزی تو را این‌چنین بی‌تاب و ناامید کرده است؟» مرد با صدایی لرزان گفت: «ای بهلول، روزگار بر من سخت گرفته است. تمام دارایی‌ام را در تجارت از دست داده‌ام، خانه‌ام در گرو است و هیچ راهی برای رهایی نمی‌بینم. احساس می‌کنم زندگی به پایان رسیده و دیگر هیچ امیدی به بهبود اوضاع ندارم.» بهلول لبخندی زد، تکه‌ای از نان خشک که در دست داشت را به دو نیم کرد، نیمی را به مرد داد و گفت: «بخور و گوش کن. در روزگاران گذشته، کشاورزی بود که در زمینی خشک و سنگلاخ بذر می‌پاشید. مردم به او می‌خندیدند و می‌گفتند: "این زمین هرگز سبز نخواهد شد." اما او هر روز می‌آمد، سنگ‌ها را برمی‌داشت، زمین را آبیاری می‌کرد و با لبخند به آن نگاه می‌کرد.» مرد پرسید: «آخر چطور؟ مگر عقلش نمی‌رسید که در خاک بی‌حاصل چیزی نمی‌روید؟» بهلول پاسخ داد: «او هم می‌دانست، اما می‌گفت: "اگر نکاشتم که قطعاً چیزی نخواهد رویید؛ اما اگر کاشتم، حداقل شانسی برای رویش هست."» بهلول مکثی کرد و ادامه داد: «ای مرد! ناامیدی همان زمینی است که بذر در آن کاشته نمی‌شود. تو فکر می‌کنی اوضاع درست نمی‌شود و همین فکر، سدی است در برابر هرگونه تغییر. ناامیدی، مرگِ پیش از موعد است. کسی که امید دارد، حتی اگر به در بسته بخورد، باز هم به دنبال کلیدی می‌گردد، اما کسی که ناامید است، پیش از رسیدن به در، تسلیم می‌شود.» مرد که گویی تلنگری به جانش خورده بود، سرش را بلند کرد و گفت: «یعنی هنوز راهی هست؟» بهلول خندید و با لحنی طنزآمیز گفت: «تا وقتی که چشمانت باز است و می‌توانی طلوع خورشید را ببینی، یعنی هنوز بازی تمام نشده است. خدا که از خزانه غیب روزی می‌رساند، برای مورچه در دل سنگ هم روزی گذاشته؛ چطور ممکن است بنده‌اش را فراموش کند؟ فقط یادت باشد، خدا به دست‌هایِ در حالِ کار برکت می‌دهد، نه به دست‌هایِ در بغل گرفته‌یِ ناامیدی!» مرد، نان را خورد، گرد و غبار ناامیدی را از لباسش تکاند و برخاست. بهلول با همان سبک خاص خود گفت: «آفرین! حالا برو و کاری بکن، که امید بدون تلاش، مثلِ خرِ بدونِ پالان است؛ هرچقدر هم که زیبا باشد، باری را از دوشت برنمی‌دارد!» و بهلول در حالی که دور می‌شد، با خودش زمزمه کرد: «مردمِ غمگین، امید را در پایانِ کار می‌بینند، در حالی که خردمندان، آن را در شروعِ دوباره می‌یابند.» ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولى همسرتون تنها غريبه ايه كه انتخاب كرده دوستون داشته باشه... . ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
✍🏻☕شکر نعمت، نعمتت افزون کند کفر نعمت، از کفت بیرون کند ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﻦ ٧٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ بیمار ﺷﺪ و ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯی ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﺩارو، ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺩﺍﺩ و ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ. ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ بیمارستان، برگه تسویه حساب ﺭﺍ به پیرمرد ﺩﺍﺩند تا هزینه جراحی را بپردازد. پیرﻣﺮﺩ همین که برگه را گرفت؛ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ. ﺑﻪ ﺍﻭ گفتند که ﻣﺎ می‌توانیم ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﺑﺪﻫﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮔﺮﯾﻪ می‌کرد. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ گفتند: می‌توانیم ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺭﺍ ﻗﺴﻄﯽ بگیریم ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩ ﮔﺮﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺷﺪﯾﺪﺗﺮ ﺷﺪ. ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪند و از او پرسیدند: ﭘﺪﺭﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ تو را ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ؟ نمی‌توانی هزینه را ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﯼ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻠﮑﻪ چیزی که مرا به گریه می‌اندازد این است ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ٧٠ ﺳﺎﻝ به من ﻧﻌﻤﺖ ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻋﻄﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﯿﭻ برگه تسویه حسابی ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ. ﭼﻘﺪﺭ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺭﺍ به ﻣﺎ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ داده ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﻫﯿﭻ‌ﭼﯿﺰﯼ نمی‌خوﺍﻫﺪ جز اینکه با او باشیم. ﻭﻟﯽ ما ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﺪﺭ ﺁﻥ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺭﺍ نمی‌دﺍﻧﯿﻢ ﻭ ﺷﮑﺮﺵ ﺭﺍ به‌جا نمی‌آوریم ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻌﻤﺖ ﺭﺍ از دست دهیم ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
174.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای چشم هایت🥺🖇 ‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
✨داستان کوتاه روزی روزگاری، بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است. فکر می کنید آن مرد چه کرد؟ خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت؟ نه... او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا می خواهی که اکنون چه کنم؟ مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود: مغازه ام سوخت، اما ایمانم نسوخته است. فردا باز هم شروع به کار خواهم کرد... ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
‌ 🍁‌ای ناگهان‌تر از همه‌ی اتفاق‌ها پایان خوبِ قصه‌ی تلخِ فراق‌ها 🍁‌ای وارثِ شکوه اساطیر، جلوه کن تا گم شود ابهت این ادعاها ♥ اَلسّلامُ عَلی الحُسَین وَ عَلی علی اِبن الحُسَین وَ عَلی اَولاد الحُسَین وَ عَلی اَصحاب الحُسَین ذکر مخصوص روز چهارشنبه : «یا حَیُّ یا قَیّوم» ۱۰۰ مرتبه 📌صبح همگی بخیر شادی