eitaa logo
داستان های جذاب
71.1هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
📗داستان آموزنده روزی بهلول در کوچه‌های بغداد می‌گذشت که دید مردی به دیوار تکیه داده و با چهره‌ای درهم‌کشیده و ناامید به زمین خیره شده است. بهلول جلو رفت و پرسید: «ای مرد، چرا این‌گونه زانوی غم در بغل گرفته‌ای؟ چه چیزی تو را این‌چنین بی‌تاب و ناامید کرده است؟» مرد با صدایی لرزان گفت: «ای بهلول، روزگار بر من سخت گرفته است. تمام دارایی‌ام را در تجارت از دست داده‌ام، خانه‌ام در گرو است و هیچ راهی برای رهایی نمی‌بینم. احساس می‌کنم زندگی به پایان رسیده و دیگر هیچ امیدی به بهبود اوضاع ندارم.» بهلول لبخندی زد، تکه‌ای از نان خشک که در دست داشت را به دو نیم کرد، نیمی را به مرد داد و گفت: «بخور و گوش کن. در روزگاران گذشته، کشاورزی بود که در زمینی خشک و سنگلاخ بذر می‌پاشید. مردم به او می‌خندیدند و می‌گفتند: "این زمین هرگز سبز نخواهد شد." اما او هر روز می‌آمد، سنگ‌ها را برمی‌داشت، زمین را آبیاری می‌کرد و با لبخند به آن نگاه می‌کرد.» مرد پرسید: «آخر چطور؟ مگر عقلش نمی‌رسید که در خاک بی‌حاصل چیزی نمی‌روید؟» بهلول پاسخ داد: «او هم می‌دانست، اما می‌گفت: "اگر نکاشتم که قطعاً چیزی نخواهد رویید؛ اما اگر کاشتم، حداقل شانسی برای رویش هست."» بهلول مکثی کرد و ادامه داد: «ای مرد! ناامیدی همان زمینی است که بذر در آن کاشته نمی‌شود. تو فکر می‌کنی اوضاع درست نمی‌شود و همین فکر، سدی است در برابر هرگونه تغییر. ناامیدی، مرگِ پیش از موعد است. کسی که امید دارد، حتی اگر به در بسته بخورد، باز هم به دنبال کلیدی می‌گردد، اما کسی که ناامید است، پیش از رسیدن به در، تسلیم می‌شود.» مرد که گویی تلنگری به جانش خورده بود، سرش را بلند کرد و گفت: «یعنی هنوز راهی هست؟» بهلول خندید و با لحنی طنزآمیز گفت: «تا وقتی که چشمانت باز است و می‌توانی طلوع خورشید را ببینی، یعنی هنوز بازی تمام نشده است. خدا که از خزانه غیب روزی می‌رساند، برای مورچه در دل سنگ هم روزی گذاشته؛ چطور ممکن است بنده‌اش را فراموش کند؟ فقط یادت باشد، خدا به دست‌هایِ در حالِ کار برکت می‌دهد، نه به دست‌هایِ در بغل گرفته‌یِ ناامیدی!» مرد، نان را خورد، گرد و غبار ناامیدی را از لباسش تکاند و برخاست. بهلول با همان سبک خاص خود گفت: «آفرین! حالا برو و کاری بکن، که امید بدون تلاش، مثلِ خرِ بدونِ پالان است؛ هرچقدر هم که زیبا باشد، باری را از دوشت برنمی‌دارد!» و بهلول در حالی که دور می‌شد، با خودش زمزمه کرد: «مردمِ غمگین، امید را در پایانِ کار می‌بینند، در حالی که خردمندان، آن را در شروعِ دوباره می‌یابند.» ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولى همسرتون تنها غريبه ايه كه انتخاب كرده دوستون داشته باشه... . ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
✍🏻☕شکر نعمت، نعمتت افزون کند کفر نعمت، از کفت بیرون کند ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﻦ ٧٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ بیمار ﺷﺪ و ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯی ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﺩارو، ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺩﺍﺩ و ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ. ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ بیمارستان، برگه تسویه حساب ﺭﺍ به پیرمرد ﺩﺍﺩند تا هزینه جراحی را بپردازد. پیرﻣﺮﺩ همین که برگه را گرفت؛ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ. ﺑﻪ ﺍﻭ گفتند که ﻣﺎ می‌توانیم ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﺑﺪﻫﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮔﺮﯾﻪ می‌کرد. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ گفتند: می‌توانیم ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺭﺍ ﻗﺴﻄﯽ بگیریم ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩ ﮔﺮﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺷﺪﯾﺪﺗﺮ ﺷﺪ. ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪند و از او پرسیدند: ﭘﺪﺭﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ تو را ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ؟ نمی‌توانی هزینه را ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﯼ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻠﮑﻪ چیزی که مرا به گریه می‌اندازد این است ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ٧٠ ﺳﺎﻝ به من ﻧﻌﻤﺖ ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻋﻄﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﯿﭻ برگه تسویه حسابی ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ. ﭼﻘﺪﺭ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺭﺍ به ﻣﺎ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ داده ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﻫﯿﭻ‌ﭼﯿﺰﯼ نمی‌خوﺍﻫﺪ جز اینکه با او باشیم. ﻭﻟﯽ ما ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﺪﺭ ﺁﻥ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺭﺍ نمی‌دﺍﻧﯿﻢ ﻭ ﺷﮑﺮﺵ ﺭﺍ به‌جا نمی‌آوریم ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻌﻤﺖ ﺭﺍ از دست دهیم ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
174.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای چشم هایت🥺🖇 ‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
✨داستان کوتاه روزی روزگاری، بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است. فکر می کنید آن مرد چه کرد؟ خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت؟ نه... او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا می خواهی که اکنون چه کنم؟ مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود: مغازه ام سوخت، اما ایمانم نسوخته است. فردا باز هم شروع به کار خواهم کرد... ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
‌ 🍁‌ای ناگهان‌تر از همه‌ی اتفاق‌ها پایان خوبِ قصه‌ی تلخِ فراق‌ها 🍁‌ای وارثِ شکوه اساطیر، جلوه کن تا گم شود ابهت این ادعاها ♥ اَلسّلامُ عَلی الحُسَین وَ عَلی علی اِبن الحُسَین وَ عَلی اَولاد الحُسَین وَ عَلی اَصحاب الحُسَین ذکر مخصوص روز چهارشنبه : «یا حَیُّ یا قَیّوم» ۱۰۰ مرتبه 📌صبح همگی بخیر شادی
🔷حکایت شنیــــــــ‌دنی در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ... او همیشه شادمانه آواز می خواند، کفش وصله می زد و هر شب با عشق و امید نزد خانواده خویش باز می گشت. و امّا در نزدیکی بساط کفاش، حجره تاجری ثروتمند و بدعنق بود؛ تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند، کم کم از آوازه خوانی های کفاش خسته و کلافه شد ... یک روز از کفاش پرسید درآمد تو چقدر است؟ کفاش گفت روزی سه درهم تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت: بیا این از درآمد همه ی عمر کار کردنت هم بیشتر است! برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم؛ آواز خواندنت مرا کلافه کرده ... کفاش شکه شده بود، سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت. آن دو تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند ...! از ترس دزد شبها خواب نداشتند، از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند، خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواظبت از آن کیسه ی زر ... تا اینکه پس از مدتی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد تاجر رفت ، کیسه ی زر را به تاجر داد و گفت : بیا ! سکه هایت را بگیر و آرامشم را پس بده . ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادت باشه زمانی که میخوای پیشرفت کنی یه مدت تا گردن میری تو فشار اما صبر داشته باش این یه قانونه 😌 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🔶داستان کوتاه پند آموز در قصه ها آمده است «پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد. یکی از جوجه ها گفت: آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم!» وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپاسی نبینیم اما بیشتر اوقات می بینیم. مرز میان ناسپاسی و خودخواهی باریک است. هر دو جزو صفت های بد به شمار می روند اما هر آدمی حق دارد زندگی کند. حق دارد خودخواه باشد. کسی برای فداکاری بی اندازه هم مدال نمی دهد. عموماً آدم های خیلی فداکار در تنهایی شان گله می کنند از ناسپاسی اما ترجیح می دهند فداکار شناخته شوند تا آدمی که به فکر خودش است. گاهی به فکر خودتان باشید. از زندگی تان لذت ببرید. اینطور در گذر زمان کمتر پشیمان می شوید. کسی برای فداکاری بی اندازه به آدم مدال نمی دهد. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
📗داستان شنیدنی پادشاهی صبح زود برای شکار بیرون رفت. مردی زشت برابر او ظاهر شد، آن را به فال بد گرفت و دستور داد تا او را حسابی بزنند. اتفاقاً شکار خوبی داشت و حیوانات زیادی شکار کرد و خوشحال بازگشت. یادش آمد که آن مرد فقیر را بدون دلیل اذیت کرده است به همین خاطر تصمیم گرفت او را صدا کند و از او عذرخواهی کند. دستور داد او را حاضر کنند، وقتی آمد، پادشاه از او عذر خواست و خلعتی همراه با هزار درهم به او داد. مرد گفت: ای پادشاه من خلعت و انعام نمیخواهم اما اجازه بده یک سخن بگویم، گفت: بگو. گفت صبح اولین کسی را که تو دیدی من بودم و اولین کسی را که من دیدم تو بودی، امروز تو همه به شادی و طرب گذشت و روز من به رنج و سختی، خودت انصاف بده، بین ما دو تا کدام شومتر هستیم ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗حکایت کوتاه، شنیــــــــ‌دنی و پندآموز این حکایت را باید سر لوحه ی زندگیمان قرار دهیم : ‌به ملانصرالدین گفتند آش بردن گفت: به من چه؟! گفتند آخه خونه شما بردن، گفت:به شما چه؟؟ یاد بگیریم در زندگی و کار دیگران تجسس نکنیم! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱حکایت پند آموز ✍پیرمرد فقیر و مرد هنداونه فروش ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1