eitaa logo
داستان های جذاب
71.3هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
.. 🌸 سلام، صبح‌تون بخیر و دلتون روشن 🌸 صبح را با نام خدا آغاز کنیم؛ با دلی آرام، نگاهی امیدوار و قلبی که می‌داند پشت هر سختی، حکمتی از جانب اوست. 🍃 📖 «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» آگاه باشید که تنها با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد. 🌿 سوره رعد، آیه ۲۸ امروز را به خدا بسپاریم و با امید قدم برداریم؛ شاید همین صبح، آغاز یک اتفاق خوب باشد... ☀️🤍 سلام بر دل‌های ادبی و مهربانِ کانال؛ صبحتون سرشار از آرامش، عشق و اتفاق‌های قشنگ 🌷📚 .. ‌‌‌‌
حکایت حاجت غلام در حرم حضرت امام رضا(ع) روا شد ابوالحسن محمّد بن عبداللّه هروى مى گويد: مردى از اهالى بلخ با غلامش به زيارت حضرت امام رضا عليه السلام آمد، خود و غلامش آن حضرت را زيارت كردند. ارباب بالاى سر حضرت آمد و مشغول نماز شد و غلام پايين پاى حضرت به نماز ايستاد. چون هر دو از نماز فارغ شدند به سجده رفتند و سجده را طولانى نمودند، ارباب پيش از غلام سر از سجده برداشت و غلام را صدا كرد، غلام سر از سجده برداشت و گفت: لبيك اى مولاى من! به غلام گفت: مى خواهى آزادت كنم؟ گفت: آرى، گفت: تو در راه خدا آزادى و فلان كنيز من هم كه در بلخ است در راه خدا آزاد است و من در اين حرم مطهر او را با اين مقدار مهريه به همسرى تو درآوردم و پرداخت آن را نيز ضامن شدم و فلان زمين حاصل خيز خود را هم وقف بر شما دو نفر و اولادتان و اولاد اولادتان و همين طور نسل و ذريه شما كردم و حضرت امام رضا عليه السلام را هم به اين برنامه شاهد گرفتم. غلام گريست و به خدا و به حضرت رضا عليه السلام سوگند ياد كرد كه من در سجودم جز اين امور را نخواستم و به اين سرعت اجابتش از سوى خدا برايم معلوم شد! برگرفته از اهل بيت عليهم السلام عرشيان فرش نشين نوشته استاد حسین انصاریان ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
اصطلاح مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان ! به این معناست که اگر نفعی نمی رسانی، لااقل مزاحمت و دردسر هم ایجاد نکن. این مثل در واقع بخشی از شعر یکی از حکایت های گلستان سعدی است که در باب چهارم آن آمده است و شنیدن آن خالی از لطف نیست. آورده اند كه ... یكی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و او را ثنا گفت ، امیر دزدان دستور داد جامه آن بینوا را از تنش بركشیدند و از ده بیرون كردند . شاعر برهنه و بخت برگشته در سرما می رفت تا خود را به سرپناهی برساند ، که سگان آن آبادی به ناگهان به دنبال او افتادند ، خواست تا سنگی بردارد و سگ ها را با آن از خود دور کند اما زمین یخ بسته بود و سنگ از زمین کنده نمی شد در همان حال زار شاعر گفت : «این حرامزاده مردمان هستند كه سنگ را بسته و سگ را گشوده اند !» امیر دزدان از دور این سخن بشیند و بخندید و گفت : «ای حكیم از من چیزی بخواه» ، گفت : «جامهٔ خود را خواهم اگر از روی كرم انعام فرمایی .» امیدوار بود آدمی به خیر كسان مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
هدایت شده از داستان های جذاب
📗در یكی از آبادی‌های اربابی ظالم و ستمگر بود. او یك روز حكم می‌كند رعیت‌‌ها جفتی دو من كره برای سر سلامتی او بیاورند. رعیت‌‌ها هم چیزی نداشتند. هرچه فكر می‌كنند چه كنند عقلشان به جایی نمی‌رسد. آخرش می‌روند و دست به دامن كدخدا می‌شوند و از او می‌خواهند كه پیش ارباب برود و بخواهد كه آنها را ببخشد و از دادن كره معافشان كند. كدخدا هم بادی به غبغب می‌اندازد و قول می‌دهد كه كارشان را درست كند و پیش ارباب برود.  كدخدا پیش ارباب می‌رود و می‌گوید: "ارباب! رعیت‌‌ها امسال كار زیادی ندارند، قوه‌شان نمی‌رسد جفتی دو من كره بدهند یك لطفی بهشان بكن". مالك از خدا بی‌خبر هم كه رعیت‌هاش را خوب می‌شناخته و می‌دانسته كه چقدر صاف و صادقند می‌گوید: "والله كدخدا هرچه فكر می‌كنم ترا ناراضی بفرستم دلم راضی نمیشه، برو به رعیت‌‌ها بگو كره را بهشان بخشیدم جفتی دومن روغن بیارن!" كدخدا هم به خیال اینكه برای رعیت‌‌ها كاری كرده خوشحال و خندان می‌آید و رعیت‌‌ها را جمع می‌كند و می‌گوید: "مردم! هی بگید كدخدا آدم خوبی نیست، رفتم پیش ارباب آنقدر التماس كردم تا راضی شد به جای دو من كره، دو من روغن بدین! حالا برید و به جان من دعا كنين!
792.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه دیالوگ خیلی قشنگ بود که میگفت: بعضی اتفاقا دلت رو میشکنن اما چشمات رو باز میکنن اینارو  بُرد حساب کن عزیزم… ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با دیدن این ویدیو به حکمت خدا در زندگیت پی میبری...🙏 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
بهترین احساس در دنیا، احساس رهایی است. رهایی از نظرها، نگاه ها، سوء تفاهم ها... رهایی از اینکه خودت را و مقصود خودت را برای کسی توضیح دهی. بالاترین لذت این است که رها باشی از فکر کردن به برداشت های بی اساس و نگاه های نامفهوم، از تفسیر و ترجمه‌ی حرف ها و نظرهای آدم ها... رها که باشی؛ در هر شرایطی آرامی، در هرجمعی بدون دلواپسی، حضور می یابی، چون باورهای ذهنیِ تو، به سانِ جزیره ایست که تنها ساکن و معیارش تویی و اطراف جزیره‌ات دریای امن و آرامی‌ست که با هر کنایه و نگاهی، به هم نمی‌ریزد! رها که باشی؛ همه را داری، حتی آنان که زندگی و مسائل را از پنجره‌های مخالفِ تو می‌بینند، آنان که باورهای تو را دوست ندارند، حتی آنان که زخمی اند و با گوشه های تیزِ باورشان، زخم می زنند... خیلی حرف ها را کن و خیلی دیدن ها را نادیده بگیر، و فراموش نکن که هرکس، دلیلِ خودش را دارد! تو ناخدای کشتیِ زندگی‌ات باش. ناخدا فقط برای مهارِ کشتی اش، لنگر می‌اندازد، برای پیش رفتن و برای در جا نزدن؛ باید رها شد... ‌‌‌‌‌‌
هدایت شده از ضرب المثل
معنی ضرب المثل ادب از که آموختی؟ از بی ادبان از لقمان حکیم پرسیدند: ادب را از چه کسی آموختی؟ در پاسخ گفت: از بی ادبان. هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از انجام آن پرهیز کردم. 1- یعنی نکات منفی انسان های بی ادب را می بینی و آن ها را انجام نمی دهی. 2- زمانی به کار می رود که شخصی رفتار زشت آدم های بی ادب را ببیند ولی خلاف آن را انجام دهد. 3- کسی با ادب است که خوب و بد را بتواند تشخیص دهد و باتوجه به شناختی که دارد، خوب را انتخاب کند. https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
.. پنجره را گشوده‌ام رو به هوای زندگی چند غزل سروده‌ام باز برای زندگی❤️🍃 چشم دلم پر از افق گشته و همچنان رسد از همه جا به گوش من باز صدای زندگی🍃❤️ سلام‌ زندگی😍✨ صبحتون‌ بخیر رفقای جان🍀🌸 ..
✍حکایت دلسوزی مادرانه دو زن در حال دعوا بر سر اینکه کدام ‌یک مادر حقیقی هستند نزد حکیم آمدند. مرد فرزانه به آن‌ها گفت که تنها چاره آن است که زورآزمایی کنند. او روی زمین خطی کشید و از یکی از دو زن خواست سر کودک را بگیرد و از دیگری خواست پاهای کودک را بگیرد. به آن دو زن گفته شد که کودک را به ‌طرف خود بکشند. برنده کودک را صاحب می‌شد. البته کودک شروع به جیغ زدن کرد و مادر حقیقی با دست کشیدن از ادعای خود نسبت به کودک ماهیت حقیقی خود را نشان داد تا کودک را از آسیب دیدن حفظ کند. این حکایت یک درس می‌دهد و آن این است که عشق حقیقی یعنی فداکاری. اگر ما حقیقتاً عاشق کسی باشیم، گاهی اوقات باید او را رها کنیم. ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1