..
🌸✨ به نام خدای مهربان ✨🌸
سلام و صبحتون بخیر، دلهاتون روشن و روزهاتون لبریز از آرامش و برکت الهی 🤍🌿
🌹 میلاد باسعادت پیامبر مهربانی و رحمت، حضرت محمد مصطفی ﷺ و ولادت فرخندهٔ امام جعفر صادق علیهالسلام را به همهٔ شما عزیزان تبریک و شادباش میگوییم. 🌹
چه زیباست آغاز روزی که با نام پیامبر رحمت و امام دانش و اخلاق گره خورده است؛
امید که به برکت این میلادهای نورانی، دلهامان از محبت، زبانهامان از نیکی و زندگیمان از برکت و آرامش سرشار شود. 🕊️💚
🌷 صبحتان محمدی،
روزتان صادقی،
و دلتان همیشه روشن به نور خدا. 🌷
اللهم صل علی محمد و آل محمد 🤲✨
..
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
✍️داستان
یک سرگذشت جالب
سالها پیش پسربچهی فقیری ازجلوی یه مغازه ی میوه فروشی رد میشد که بطور اتفاقی چشمش به میوه های داخل مغازه افتاد، صاحب مغازه که پسرک را تو اون حال دید دلش سوخت ورفت یه سیب ازروی میوه ها برداشت و دادبه پسربچه.پسربچه باولع زیادسیب رابه دهانش بردو خواست یه گازمحکم به سیب بزند که یه فکری به ذهنش خطورکرد، اون باخودش گفت بهتره این سیب را ببرم دم یه مغازه ی دیگه و بادوتا سیب کوچکتر عوض کنم و این کارا انجام دادو بعدیکی از سیبها راخورد و اون یکی راهم به یه نفر فروخت و باپولش دوباره دوتا سیب خرید و این کار را اینقدر انجام داد تا اینکه تونست یه مقدارپول جمع کنه وبعدش با این پول ها دیگه برای خرید سیب سراغ میوه فروش نمیرفت و مستقیمأ از جایی که میوه فروش میوه تهیه میکرد میوه میخرید.چندسال گذشت و حالا دیگه اون پسرک بزرگترشده بودو با این کارش موفق شده بود مغازه ای دست وپا کنه و کم.کم بااین مغازه اوضاع مالیش خوب شده بود. اون جوان دیگه به این پول ها راضی نمیشد وسعی کرد برای خودش یه کاردیگه ای دست وپا کنه وباهمین هدف یه شرکت کوچیک تولیدقطعات الکترونیک دست وپا کردو چندنفر را هم سرکار گذاشت چندسالی گذشت واون شرکتش راگسترش داد و بجای چند نفر، چندین هزار نفر رو استخدام کردو بجای تولید قطعات شروع به ساخت موبایل ولب تاب کرد و موفق به تولید بزرگترین و باکیفیت ترین موبایلهای دنیا شد، اون شخص کسی نبود بجز "استیوجابز" مالک معتبرترین برند موبایل و لب تاب دنیا "اپل"
اون توی یه مصاحبه گفته علت اینکه شکل مارک جنسهای من عکسه سیبه، به این دلیله که یادم نره کی بودم و هرگاه خواستم مغرور بشم گذشتم رو بادیدن این سیب به یاد بیارم...
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
📜حکایت دو برادر
دو برادر بودند كه يكى از آنها در خدمت شاه به سر مى برد و زندگى خوشى داشت و ديگرى از كار بازو، نانى به دست مى آورد و مى خورد و همواره در رنج كار كردن بود. يك روز برادر توانگر به برادر زحمت كش خود گفت: چرا به شاه خدمت نمی كنى تا از رنج كار كردن نجات يابى ؟ برادر كارگر گفت: تو چرا كار نمی كنى تا از ذلت خدمت به شاه نجات يابى؟ كه خردمندان گفته اند:
"نان خود خوردن و نشستن بهتر از بستن شمشير طلايى به كمر براى خدمت شاه است."
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا نبی رحمت للعالمین داریم،
روز محشر بین ما و غم تناسب هیچ نیست
💐💐💐
میلاد پیامبر رحمت صلوات الله علیه وامام صادق علیه السلام بر مسلمانان مبارک باد.
#ضربالمثل 🌱
Where there's a will, there's a way.
«خواستن توانستن است.»
گاهی فکر میکنیم برای رسیدن به چیزی، باید همهچیز از قبل آماده باشد؛
اما واقعیت اینه که وقتی واقعاً چیزی رو بخوای، برایش راه پیدا میکنی.
شاید مسیر سخت باشه، شاید چند بار زمین بخوری،
شاید حتی یه جایی با خودت بگی: «دیگه نمیشه!»
اما خیلی وقتها فرق آدمی که میرسه با کسی که جا میزنه، فقط در همون خواستن و ادامه دادنه. ✨
پس اگر چیزی برات مهمه، قبل از اینکه بگی «نمیشه»،
یک بار از خودت بپرس:
«واقعاً میخوامش؟»
اگر جواب «آره» است، پس راهش هم پیدا میشه. 🤍
https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
✍حکایت قدرت دعای پاک
زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست
کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان
بی غذا ماندهاند صاحب مغازه با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم
مغازه دار گفت نسیه نمیدهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین این خانم چه میخواهد؟ خرید این خانم با من .
خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟ زن گفت : اینجاست.
مغازه دار با طعنه گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر !
زن با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .
خواربارفروش باورش نمیشد . مشتری از سر رضایت خندید .
مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند .
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .
کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود ” ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن “
مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس با ارزش به مغازه دار داد و گفت : فقط خداست که میداند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
✍حکایت قدرت دعای پاک
زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست
کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان
بی غذا ماندهاند صاحب مغازه با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم
مغازه دار گفت نسیه نمیدهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین این خانم چه میخواهد؟ خرید این خانم با من .
خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟ زن گفت : اینجاست.
مغازه دار با طعنه گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر !
زن با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .
خواربارفروش باورش نمیشد . مشتری از سر رضایت خندید .
مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند .
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .
کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود ” ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن “
مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس با ارزش به مغازه دار داد و گفت : فقط خداست که میداند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗حکایت شنیــــــــدنی
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.
پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.
اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.
شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.
ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:
آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟
استاد در جواب گفت:
تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.
این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی وقتی زیباست
که دلت هنوز بلد است دوست بدارد و امیدوار بماند
سلام صبح بخیر
🤯
📘داستان پندآموز
نقاش مشهوری در حال اتمام نقاشی اش بود
آن نقاشی بطور باورنکردنی زیبا بود و میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد
نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد
شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند میخواست فریاد بزند، اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود، مرد به سرعت قلمویی را برداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد!
نقاش که این صحنه را دید با سرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.
براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم، اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای ما را خراب میکند...
📗داستان های ملانصرالدین
ملا و مهمانی دوستان
روزی از روزها، ملا نصرالدین را چند نفر از دوستانش به مهمانی دعوت کردند.
همه میدانستند ملا شوخطبع است و حرفهایش همواره نکتهای در خود دارد، اما این بار تصمیم گرفتند او را هم کمی اذیت کنند!
وقتی ملا وارد شد، لباسهایش خاکی و ساده بود. یکی از مهمانها پچپچ کرد:
«این هم شد لباس؟! کاش لااقل قبای تمیزی میپوشید!»
دیگری گفت:
«بگذار بنشیند گوشه، تا بوی خاکش ما را اذیت نکند!»
ملا با لبخند نشست، ولی وقتی سفره را باز کردند، هیچکس صدایش نزد. فقط برای خودش نان و دو لقمه گذاشتند.
ملا ساکت بود، چیزی نگفت.
اما بعد از دقایقی، ناگهان از جا برخاست و گفت:
«الان برمیگردم!»
رفت به خانه، قبای نو و گرانقیمتش را پوشید، عطر زد و کلاه قبادوزیشدهاش را گذاشت، و دوباره برگشت.
همه مهمانها ایستادند و گفتند:
«بهبه ملا! خوش آمدی! بفرما بالای مجلس!»
به گرمی دستش را گرفتند و بهترین غذاها را جلوش گذاشتند.
ملا چند لقمه خورد. بعد ناگهان لقمهای برداشت، آن را به سمت آستین قبای خود برد و گفت:
«بفرما آقا قبا، بخور جانم! این غذاها از آنِ توست!»
همه با تعجب نگاه کردند. یکی پرسید:
«ملا! چرا با لباسات حرف میزنی؟!»
ملا گفت:
«چون گویا این شما نبودید که منِ ملا را دعوت کردید، بلکه قبای مرا دعوت کرده بودید! وقتی قبایم خاکی بود، کسی مرا نمیدید؛ حالا که گرانقیمت است، همه تعارف میکنند!»
مهمانها خجالتزده شدند و همه خندیدند. ملا ادامه داد:
«دوستان! انسان را به لباس و ظاهرش نمیسنجند؛ آدمی، ارزشش به عقل و دل است، نه به دوخت و دوز!»
از آن روز به بعد، هر وقت یکی از آن دوستان میخواست دربارهی ظاهر کسی قضاوت کند، بلافاصله میگفتند:
«یادت باشه! قبا را دعوت نکن!»
ظاهر فریبنده است. احترام حقیقی، برای انسان است، نه لباسش.
آدمی هرچه دارد از کرامت درون و کردار نیک دارد، نه از تجمل ظاهری.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از داستان های جذاب
داستانک کوتاه اما شنیــــــــدنی
از مادرت دعا بخواه و از پدرت اندرز، سپس بر سختی های زندگی پیروز شو ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751