eitaa logo
داستان های جذاب
71.2هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
📜حکایت دو برادر دو برادر بودند كه يكى از آنها در خدمت شاه به سر مى برد و زندگى خوشى داشت و ديگرى از كار بازو، نانى به دست مى آورد و مى خورد و همواره در رنج كار كردن بود. يك روز برادر توانگر به برادر زحمت كش خود گفت: چرا به شاه خدمت نمی كنى تا از رنج كار كردن نجات يابى ؟ برادر كارگر گفت: تو چرا كار نمی كنى تا از ذلت خدمت به شاه نجات يابى؟ كه خردمندان گفته اند: "نان خود خوردن و نشستن بهتر از بستن شمشير طلايى به كمر براى خدمت شاه است." ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا نبی رحمت للعالمین داریم، روز محشر بین ما و غم تناسب هیچ نیست 💐💐💐 میلاد پیامبر رحمت صلوات الله علیه وامام صادق علیه السلام بر مسلمانان مبارک باد.
🌱 Where there's a will, there's a way. «خواستن توانستن است.» گاهی فکر می‌کنیم برای رسیدن به چیزی، باید همه‌چیز از قبل آماده باشد؛ اما واقعیت اینه که وقتی واقعاً چیزی رو بخوای، برایش راه پیدا می‌کنی. شاید مسیر سخت باشه، شاید چند بار زمین بخوری، شاید حتی یه جایی با خودت بگی: «دیگه نمی‌شه!» اما خیلی وقت‌ها فرق آدمی که می‌رسه با کسی که جا می‌زنه، فقط در همون خواستن و ادامه دادنه. ✨ پس اگر چیزی برات مهمه، قبل از اینکه بگی «نمی‌شه»، یک بار از خودت بپرس: «واقعاً می‌خوامش؟» اگر جواب «آره» است، پس راهش هم پیدا می‌شه. 🤍 https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
✍حکایت قدرت دعای پاک زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم مغازه دار گفت نسیه نمی‌دهد مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت : ببین این خانم چه می‌خواهد؟ خرید این خانم با من . خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو ؟ زن گفت : اینجاست. مغازه دار با طعنه گفت : لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر ! زن با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت . خواربارفروش باورش نمی‌شد . مشتری از سر رضایت خندید . مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند . در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است . کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود ” ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن “ مغازه ‌دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس با ارزش به مغازه ‌دار داد و گفت : فقط خداست که می‌‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
✍حکایت قدرت دعای پاک زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم مغازه دار گفت نسیه نمی‌دهد مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت : ببین این خانم چه می‌خواهد؟ خرید این خانم با من . خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو ؟ زن گفت : اینجاست. مغازه دار با طعنه گفت : لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر ! زن با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت . خواربارفروش باورش نمی‌شد . مشتری از سر رضایت خندید . مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند . در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است . کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود ” ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن “ مغازه ‌دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس با ارزش به مغازه ‌دار داد و گفت : فقط خداست که می‌‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗حکایت شنیــــــــ‌دنی روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت. اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است. ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟ استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی وقتی زیباست که دلت هنوز بلد است دوست بدارد و امیدوار بماند سلام صبح بخیر 🤯
📘داستان پندآموز نقاش مشهوری در حال اتمام نقاشی اش بود آن نقاشی بطور باورنکردنی زیبا بود و میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند میخواست فریاد بزند، اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود، مرد به سرعت قلمویی را برداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد! نقاش که این صحنه را دید با سرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود. براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم، اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای ما را خراب میکند...
📗داستان های ملانصرالدین ملا و مهمانی دوستان روزی از روزها، ملا نصرالدین را چند نفر از دوستانش به مهمانی دعوت کردند.  همه می‌دانستند ملا شوخ‌طبع است و حرف‌هایش همواره نکته‌ای در خود دارد، اما این بار تصمیم گرفتند او را هم کمی اذیت کنند! وقتی ملا وارد شد، لباس‌هایش خاکی و ساده بود. یکی از مهمان‌ها پچ‌پچ کرد:  «این هم شد لباس؟! کاش لااقل قبای تمیزی می‌پوشید!»  دیگری گفت:  «بگذار بنشیند گوشه، تا بوی خاکش ما را اذیت نکند!»  ملا با لبخند نشست، ولی وقتی سفره را باز کردند، هیچ‌کس صدایش نزد. فقط برای خودش نان و دو لقمه گذاشتند.  ملا ساکت بود، چیزی نگفت.  اما بعد از دقایقی، ناگهان از جا برخاست و گفت:  «الان برمی‌گردم!»  رفت به خانه، قبای نو و گران‌قیمتش را پوشید، عطر زد و کلاه قبا‌دوزی‌شده‌اش را گذاشت، و دوباره برگشت.  همه مهمان‌ها ایستادند و گفتند:  «به‌به ملا! خوش آمدی! بفرما بالای مجلس!»  به گرمی دستش را گرفتند و بهترین غذاها را جلوش گذاشتند.  ملا چند لقمه خورد. بعد ناگهان لقمه‌ای برداشت، آن را به سمت آستین قبای خود برد و گفت:  «بفرما آقا قبا، بخور جانم! این غذاها از آنِ توست!»  همه با تعجب نگاه کردند. یکی پرسید:  «ملا! چرا با لباسات حرف می‌زنی؟!»  ملا گفت:  «چون گویا این شما نبودید که منِ ملا را دعوت کردید، بلکه قبای مرا دعوت کرده بودید! وقتی قبایم خاکی بود، کسی مرا نمی‌دید؛ حالا که گران‌قیمت است، همه تعارف می‌کنند!» مهمان‌ها خجالت‌زده شدند و همه خندیدند. ملا ادامه داد:  «دوستان! انسان را به لباس و ظاهرش نمی‌سنجند؛ آدمی، ارزشش به عقل و دل است، نه به دوخت و دوز!»  از آن روز به بعد، هر وقت یکی از آن دوستان می‌خواست درباره‌ی ظاهر کسی قضاوت کند، بلافاصله می‌گفتند:  «یادت باشه! قبا را دعوت نکن!» ظاهر فریبنده است. احترام حقیقی، برای انسان است، نه لباسش.  آدمی هرچه دارد از کرامت درون و کردار نیک دارد، نه از تجمل ظاهری. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از داستان های جذاب
داستانک کوتاه اما شنیــــــــ‌دنی از مادرت دعا بخواه و از پدرت اندرز، سپس بر سختی های زندگی پیروز شو ... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
داستان شنیدنی ابو‌منصوربن عبدالرازق به حاکم طوس معروف به بیوردی، گفت: «آیا فرزند داری؟» بیوردی گفت: «نه». گفت: چرا به حرم حضرت رضا علیه السلام نمی‌روی و آنجا از خدا نمی‌خواهی که به تو فرزندی عنایت کند؟ من در این مکان مقدس چیزهای بسیار از خدای تعالی خواسته و به آنها رسیده‌ام.... بیوردی گوید: « پس از این ماجرا به حرم حضرت رضا علیه‌السلام رفتم و در کنار قبر شریف، از خداوند فرزند خواستم. چیزی نگذشت که خدای تعالی فرزند پسری به من روزی کرد. بعداً نزد ابومنصوربن‌عبدالرزاق رفتم و گفتم که خداوند در حرم حضرت رضا علیه‌السلام دعایم را مستجاب کرد. وی خوشحال شد و به خاطر این قضیه هدایایی به من بخشید و مرا احترام و تکریم کرد. کتاب چشمه معارف رضوی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🔸حکایتی پند آموز روزی روزگاری، مرد عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا می کرد. آن قدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر می کرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدین گونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت، روزی خدا به فرشتگانش گفت: «امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.» آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد. آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او به سمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه آتش پرست، به دنبال او راه افتاد و جلوی راه او را گرفت. مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او به راهش ادامه دهد. سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت. مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت: «ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آن را ببرم؟» به اذن خدای عز و جلٌ، سگ به سخن آمد و گفت: «من بی حیا نیستم، من سال های سال سگ خانه این مرد هستم. شب هابی که به من غذا داد پیشش ماندم. شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم. شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم. تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد. یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی.» مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751