🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/1931149482C426d4d6f66
🔴مهریه سنگین 💰
زنی با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد شوهرش میگوید چرا ما که زندگی خوبی داریم از زن اصرار زیاد از مرد انکار در نهایت شوهر با سرسختی زیاد میپذیرد به شرط و شروطها زن مشتاقانه انتظار میکشد شرح شروط را ۱۳۶۴ سکه تمام بهار آزادی هریهات را باید ببخشی زن با کمال میل میپذیرد در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم ولی تنها یک سوال زن جواب میدهد
مرد میپرسد چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه آن را که با آن دشواری حین بله برون، پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی؟ زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد....
⚫️ادامه داستان عبرت آموز ⚫️
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
( حاملگی )
👇حتما_بخوانید
16 ساله بودم که به اسرار مادرم ازدواج کردم .
پدرم به اسرار مادرم قبول کرد نمیدونم چرا که این پسر خوبیه منم قبول کردم.
زندگیه خوبی داشتیم ولی بعد مدت 2 سال شوهرم و مادرم تو یک تصادف از دنیا رفتن و من و پدرم زنده موندیم .
پدرم گفت باید بیای پیش خودم زندگی کنی منم چون پدرم بود ،قبول کردم
که یک روز وقتی تو اتاق بودم پدرم اومد تو اتاق در را بست و من را ..........
ادامه این داستان واقعی را باز کنید ببینید چی شده حیرت زده خواهید شد😳😳
https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58