eitaa logo
داستان های جذاب
71.3هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
.. 🌸 سلام، صبحِ شنبه‌تون بخیر 🌸 صبحِ اولین روز هفته‌ست؛ یک شروع دوباره، یک فرصت تازه، برای اینکه با امید قدم برداریم و دل‌مان را به خدا بسپاریم. 🤍 بیایید امروز را با یک دعای ساده آغاز کنیم: خدایا، در این هفته دل‌مان را آرام، قدم‌هایمان را استوار، و روزی‌مان را پربرکت قرار بده... و آنچه خیرِ ماست، به زیباترین شکل نصیبمان کن. 🌿 📖 خداوند می‌فرماید: «وَ مَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» «و هر کس بر خدا توکل کند، خدا او را کافی است.» 🌱 سوره طلاق، آیه ۳ ☀️ شنبه‌تون پر از آرامش، امید و اتفاق‌های قشنگ الهی این هفته، یکی از بهترین هفته‌های زندگی‌تون باشه. 🤲🏻💚 ..
🌿حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید. قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟ گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟ دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زد میدونستم منو تنها نمی ذاری شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟ پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟ تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود. اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
👇🌺 ⚡️دختر18ساله ام هرشب ساعت 3 به کجا می رود⁉️⚠️ چند شبی بود که متوجه سرو صداهای عجیبی از اتاق دخترم الھام می شدم اما اهمیت نمیدادم،یک شب ساعت حدودا3نصفه شب رفتم اتاق الھام که درکمال تعجب دیدم نیست، برگشتم و با ترس همسرم سکینہ را بیدار کردم و با عجله به اتاق دخترمون رفتیم اما درکمال ناباوری دیدم الھام خوابیده،بدجور فکرم مشغول شده بود و بقیه فکر میکردن خیالاتی شدم،،3شب بعد دوباره همون صداها به گوشم رسید و این بار بیشتر دقت کردم،دوباره به اتاق الھام رفتم و دیدم دخترم نیست،‌با ترس و عجله برگشتم اما به محض برگشتن با صحنه ای رو به رو شدم که تمام وجودم یخ زد،درکمال تعجب دیدم دخترم😱😱😱😱😱 با خواندن ادامە این داستان واقعی شگفت زده خواهید شد! ادامە داستان بازشود کلیک کنید👇 https://eitaa.com/joinchat/2571174621Cc4db5079fd کسانی که فرزند دارند حتما بخوانند
داستان سنگین ✍ منو جاریم باهم ازدواج کردیم تویه شب برامون جشن گرفتن عروسی مفصلی بود یه سال گذشت جاریم بچه دارشد من نشدم چندسالی گذشت اون بچه سومشم به دنیااوردمن‌نازا بودم خیلی حرف میشنیدم خیلی تحقیر میشود بچه سوم پسر بود قرارشد بشه جانشین ثروت پدرشوهریه روز که هیچ کسی خونه نبود جاریم بچه هارو پیش من گذاشت رفت پی کاری شیطون گولم زد اون‌پسر بیچاره رو برداشتم خواب بود.توی خواب انداختم توی چاه ورفتم خونه .هنوز صورت معصومش جلو چشمامه.خدایا منو ببخش .ظهر که شد همه دنبالش گشتن هیچ وقت جنازش پیدا نشد مادرش خیلی بی تابی میکرد فکر کردن رفته بیرون کسی دزدیده بچه رو ..اما بعد چند سال..... ادامه داستان 👉👉
🍃🌸 سلام، صبح یکشنبه‌تون بخیر 🍃🌸 امروز رو با مهربانی شروع کنیم؛ شاید یک لبخند، یک حرف دلگرم‌کننده یا یک کمک کوچک ما، حالِ دلِ کسی رو بهتر کنه. 🤍 تو کز محنتِ دیگران بی‌غمی نشاید که نامت نهند آدمی 🌱 سعدی بیاییم امروز کمی بیشتر هوای همدیگر را داشته باشیم؛ دنیا با مهربانی‌های کوچک، جای زیباتری می‌شود. 💚 ☀️ یکشنبه‌تون پر از آرامش، برکت و اتفاق‌های خوب صبح‌تون بخیر 🌷 ..
✍داستان شنیدنی در روزگاران دور شخصی عمه بسیار مهربانی داشت. روزی از عمه خود پول قرض می خواهد و عمه با خوش رويی به او میگويد: برادرزاده عزيزم! برو گوشه قالی را بلند كن. زير آن چند سكه است، بردار و كار خود را راه بينداز. جوان هم خوشحال و خندان سكه ها را برداشته و به راه خود می رود. بار ديگر جوان در تنگنای مالی گرفتار می شود و به ياد عمه خود می افتد و به خانه او رفته و مجدداً طلب قرض می‌كند. عمه با همان روی خوش و لحن مهربان به او می گويد: عزيزم! برو همان گوشه قالی را بلند كن و سكه ها را بردار. جوان با خوشحالی به سوی قالی می‌رود، ولی وقتي آن را بلند مي كند، سكه ای نمی یابد! با تعجب می گويد ، عمه جان اينجا كه سكه ای نيست؟ و عمه او در پاسخ می گويد: عزيزم! سكه ها را سرجایش گذاشتی كه حالا می‌خواهی برداری؟! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
🌸خوشبختی بیرون از شما نیست!!!! 🌸در قلب شماست!!!!! 🌸در احساس شماست!!!!!! 🌸وشما خالق این خوشبختی هستید .┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
. ✨اگه تو هم حس میکنی گره‌ای توی زندگیت افتاده؟ 🍃 یه تکنیک معنوی ویژه برات دارم که زندگیت رو از این رو به اون رو میکنه...💚✨ 🔥 برای داشتن این تکنیک فوق‌العاده همین حالا بیا توی کانال 👇🏻 🔗 https://eitaa.com/joinchat/3827631198C13ee3880f6 .
.. 📝✨دبیر ورزش📝✨ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ بود. دبیر ورزش دبیرستان شهدا بودم. در کنار مدرسه ما دبیرستان ابوریحان بود. ابراهیم هم آنجا معلم ورزش بود. رفته بودم به دیدش. کلی با هم صحبت کردیم. شیفته مرام و اخلاق ابراهیم شدم. آخر وقت بود. گفت: تک به تک والیبال بزنیم!؟ خنده‌ام گرفت. من با تیم ملی والیبال به مسابقات جهانی رفته بودم. خودم را صاحب سبک می‌دانستم. حالا این آقا می‌خواد...! گفتم باشه. توی دلم گفتم: ضعیف بازی می‌کنم تا ضایع نشه! سرویس اول را زد. آنقدر محکم بود که نتوانستم بگیرم! دومی، سومی و... رنگ چهره‌ام پریده بود. جلوی دانش‌آموزان کم آوردم! ضرب دست عجیبی داشت. گرفتن سرویس‌ها واقعاً مشکل بود. دورتا دور زمین را بچه‌ها گرفته بودند. نگاهی به من کرد. این بار آهسته زد. امتیاز اول را گرفتم. امتیاز بعدی و بعدی و.... می‌خواست ضایع نشم. عمداً توپ‌ها را خراب می‌کرد! رسیدم به ابراهیم، بازی به دو شد و آبروی من حفظ شد! توپ را انداختم که سرویس بزند. توپ را در دستش گرفت. آمد بزند که صدائی آمد. الله اکبر... ندای اذان ظهر بود. توپ را روی زمین گذاشت. رو به قبله ایستاد و بلندبلند اذان گفت. در فضای دبیرستان صدایش پیچید. بچه‌ها رفتند. عده‌ای برای وضو، عده‌ای هم برای خانه. او مشغول نماز شد. همانجا داخل حیاط. بچه‌ها پشت سرش ایستادند. جماعتی شد داخل حیاط. همه به او اقتدا کردیم. نماز که تمام شد برگشت به سمت من. دست داد و گفت: آقا رضا رقابت وقتی زیباست که با رفاقت باشد. .. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پادشاهی سه تا زن داشت یک روز دستور میده وزیرش زن هارو بندازه تو یه رودخانه پر از تمساح........و خودتون ببینید 😁 ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
.. 🌿☀️ سلام، صبح دوشنبه‌تون بخیر ☀️🌿 امروز را با دلی آرام آغاز کنیم؛ با این باور که هیچ سختی همیشگی نیست و همیشه راهی برای بهتر شدن وجود دارد. 🌱 🌸 از امیرالمؤمنین علی(ع) در نهج‌البلاغه: «کسی که به خدا توکل کند، خداوند او را کفایت می‌کند.» امروز دلتان را به خدا بسپارید و قدم اول را با امید بردارید… شاید همین دوشنبه، آغاز یک اتفاق خوب باشد. 🤍✨ صبح‌تون پر از آرامش، دلتون گرمِ امید و روزتون سرشار از خیر و برکت 🌷 🌞 دوشنبه‌تون بخیر و خدا همراه لحظه‌هاتون. ..
✍داستان شنیدنی در روزگاران دور شخصی عمه بسیار مهربانی داشت. روزی از عمه خود پول قرض می خواهد و عمه با خوش رويی به او میگويد: برادرزاده عزيزم! برو گوشه قالی را بلند كن. زير آن چند سكه است، بردار و كار خود را راه بينداز. جوان هم خوشحال و خندان سكه ها را برداشته و به راه خود می رود. بار ديگر جوان در تنگنای مالی گرفتار می شود و به ياد عمه خود می افتد و به خانه او رفته و مجدداً طلب قرض می‌كند. عمه با همان روی خوش و لحن مهربان به او می گويد: عزيزم! برو همان گوشه قالی را بلند كن و سكه ها را بردار. جوان با خوشحالی به سوی قالی می‌رود، ولی وقتي آن را بلند مي كند، سكه ای نمی یابد! با تعجب می گويد ، عمه جان اينجا كه سكه ای نيست؟ و عمه او در پاسخ می گويد: عزيزم! سكه ها را سرجایش گذاشتی كه حالا می‌خواهی برداری؟! ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1