7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 سلام صبح پنجشنبه شهریورماه تون بخیر و خوشی
🌸 در این صبح زیبا
🌸 امیدوارم چشمانتون بدرخشد از بارقه های عشق به زندگی
🌸 و لبانتون با دوستی به خدا گشوده شود
🌸 و کلامتون آراسته به مهربانی
🌸 و نگاهتون همراه با محبت
🌸 زندگی تون در مسیر دوستی و خوشبختی
🌸 آخر هفته تون عالی عالی 🌸
https://eitaa.com/yadmarg
هدایت شده از ضرب المثل
«شاخ و شانه کشیدن»
«شاخ و شانه کشیدن» کنایه از تهدید و ارعاب است؛ یعنی کسی برای انتقام گرفتن یا ترساندن طرف مقابل، او را تهدید کند و برای رسیدن به مقصود خویش از هیچ اقدامی خودداری نکند.
این عبارت در اصل «شاخ و شانه» بوده است، ولی در اصطلاح عامه، حرف «و» را غالباً تلفظ نمیکنند و «شاخشانه» میگویند.
سابقاً راه و رسم گدایی تا این اندازه پیشرفت نکرده بود که گدایان، باند و جمعیت و حزب و تشکیلات داشته باشند! فقط چند شگرد بلد بودند و با همان شگردها روزگار میگذراندند و برای سدّ جوع، درهم و دیناری به دست میآوردند.
یکی از آن شگردهایی که گدایان ایران در قدیمالایام به کار میبردند، همین «شاخ و شانه کشیدن» بود.
شاخ و شانه، عبارت بود از یک شاخ نوکتیز و یک شانهٔ استخوانی از استخوان گوسفند. گدایان شاخ را در دست راست و شانه را در دست چپ میگرفتند و به درِ خانهها یا جلوی دکانها میرفتند و طلب وجه میکردند.
چنانچه صاحبخانه یا دکاندار از پرداخت وجه امتناع میکرد، گدای سمج شاخ را بهگونهای روی شانه، یعنی همان قطعهٔ استخوانی، میکشید که صدایی ناخوشایند و چندشآور از آن برمیخاست. این صدا آنقدر ادامه پیدا میکرد تا شنونده را به ستوه آورد و سرانجام، برای رهایی از آن مزاحمت، ناچار شود چیزی به گدا بدهد و او را از سر خود باز کند.
از همینجا بود که «شاخ و شانه کشیدن» بهتدریج معنای کنایی پیدا کرد و برای تهدید، ارعاب و نشان دادن آمادگی برای درگیری به کار رفت؛ یعنی کسی چنان طرف مقابل را تحت فشار قرار دهد که برای رهایی از دردسر، ناچار به عقبنشینی شود.
https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
📘#حکایت_خواندنی
در ولایتی دیوانه ای بود که با حرکات خویش موجب آزار و اذیت مردم می شد، به خصوص، زمانی که دیوانه به حمام می رفت، رفتارهای غیر معقول خود را، بیش از پیش از خود نشان می داد و مردم از ترس او، مادامی که او در صحن حمام بود، وارد حمام نمی شدند.
روزی بر طبق عادت، دیوانه حمام را قرق کرده بود، مرد تازه واردی که چیزی در مورد دیوانه نمی دانست، خواست وارد حمام شود، استاد حمامی رو به تازه وارد می کند و می گوید :"برادر اکنون به حمام نرو، دیوانه ای در صحن حمام است."
تازه وارد به حرف حمامی گوش نمی کند و وارد حمام می شود و در همان بدو ورود لنگی را با آب حمام خیس می کند و آنرا به در و دیوار حمام و پشت دیوانه می زند و آنچنان رفتارهای دیوانه واری از خود نشان می دهد که، باعث وحشت دیوانه اصلی می شود و دیوانه از حمام فرار می کند و در حین فرار به استاد حمامی می گوید :"مبادا به حمام بروی، دیوانه ی داخل حمام هست! "
استاد حمامی که شگفت زده شده است، رو به تازه وارد می کند و می گوید:" چه کار کردی؟ "تازه وارد می گوید :"دیوانه ی شما، تا به حال دیوانه تر از خودش ندیده بود!
https://eitaa.com/yadmarg
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگــی یک پاداش است ...
نه یک مکافات !
فرصتی است کوتاه !
تا:
ببالی
بیابی
بدانی
بیندیشی
بفهمی
و زیبا بنگری…
و در نهایت در خـــاطره ها بمانی…
دکتر الهی قمشه ای
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
♥️🍃
🍃رازهای زندگی:
زندگی خیلی ساده است. در پنج عبارت خلاصه میشود؛ که آنها اسرار حیات آدمیست!
- آدمی باید بتواند سهم خطای خود را ببیند؛ تا بتواند بگوید: "متاسفم"
- آدمی باید شجاعت داشته باشد؛ تا بتواند بگوید: "من را ببخش"
- آدمی باید عشق داشته باشد؛ تا بتواند بگوید: "دوستت دارم"
- آدمی باید شاکر داشته و نعمتهایش باشد؛ تا بتواند بگوید: "متشکرم"
- و در نهایت آدمی باید به درک راز نهفته در این چهار عبارت برسد؛
تا بتواند مسئولیت زندگی خویش را به تمامی بپذیرد ...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
قحطی و کمبود غذا شهرمدینه را فرا گرفته بود، گرسنگی و تهی دستی ، فشار سختی بر مردم مدینه وارد ساخته بود، در این صورت اگر کاروانی آذوقه و غذا به مدینه می آوردند، روشن بود که مردم از هر سو هجوم می آوردند تا برای خود غذا تهیه کنند.
معمول بود وقتی کاروان تجارتی می آمد مردم مشتاق ، طبل کوبان به استقبال آن می رفتند. دختران از خانه ها بیرون آمده ، صف می کشیدند و طبل ها را به صدا در می آوردند.
روز جمعه بود، مسلمانان برای نماز جمعه پشت سر پیامبر صلی الله علیه وآله جمع شدند و پیامبر صلی الله علیه وآله مشغول ایراد خطبه های نماز جمعه شد.
خبر آمد که یک قافله تجارتی به مدینه آمده است که بلافاصله مسلمانان برای تهیه طعام از مسجد بیرون آمدند و تنها چند نفر (8یا 11یا 12یا 40نفر) پیامبر (ص ) ماندند
مسلمانان فکر می کردند که اگر دیر بجنبید، دیگران طعام را تمام کرده و برای آنها چیزی باقی نمی ماند، پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: سوگند به خدایی که جانم در اختیار او است اگر شما چند نفر هم از مسجد می رفتند، و کسی در مسجد نمی ماند آتش (قهر الهی ) سراسر بیابان را فرا می گرفت و شما را به کام خود فرو می کشید و به نقل دیگر فرمود: اگر اینها نمی ماندند، از آسمان سنگ بر سر آنها می بارید.
در این وقت بود که آیه 11 سوره جمعه نازل گردید: و اذا راو تجاره اولهوا انفصوالیها وترکوک قائماقل ما عندالله خیر من اللهو و من التجاره و الله خیر الرازقین
وهنگامی که آنها تجارت یا سرگرمی و لهوی را ببینند پراکنده میشوند و به سوی آن می روند و تو را ایستاده به حال خود رها میکنند؛ بگو: آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است، و خداوند بهترین روزیدهندگان است🌱
📚 اقتباس از تفسیر کشاف جلد 4 ص 329
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
با یه تخم مرغ شش تا نان لقمه ای درست کن که طعمش معرکهس🥖
این نان تو کمتر از نیم ساعت آماده میشه بدون دردسر و کاملااااا اقتصادی😃
آموزش رایگانشو مرحله به مرحله تو کانالم برات گذاشتم بیا ببین👇
https://eitaa.com/joinchat/2345533490C6813d32e61
آموزش رایگان انواع نان لقمه ای ویژه مدارس👆
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از حکایتهای بهلول، مردی از او مشورت خواست که چه بخرد تا سود کند. بهلول پاسخ داد: «آهن و پنبه». آن مرد رفت و مقداری آهن و پنبه خرید و انبار کرد. پس از مدتی، با فروش آنها سود فراوانی به دست آورد.
وقتی دوباره با بهلول روبرو شد، از او پرسید که این بار چه بخرد تا سود کند. بهلول پاسخ داد: «پیاز و هندوانه». مرد این بار هم به توصیه بهلول عمل کرد، اما این بار ضرر کرد. بهلول در پاسخ به اعتراض مرد گفت: «بار اول که با من مشورت کردی، با احترام و عنوان «شیخ بهلول» با من سخن گفتی و من هم به عنوان یک شخص عاقل، به تو راهنمایی دادم. اما بار دوم، با عنوان «بهلول دیوانه» با من صحبت کردی و من هم از روی دیوانگی به تو پاسخ دادم.»
این حکایت نشان میدهد که بهلول با توجه به شرایط و نحوه برخورد افراد با او، پاسخهای متفاوتی میداد. در واقع، او با این کار، اهمیت احترام و نحوه سخن گفتن با دیگران را به مخاطب خود یادآور میشود.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📚#حکایت_دعوای_کشاورز_و_رهگذر
روزی دو نفر با هم سر پياز و پيازکاري دعوايشان شد.
به این نحو که رهگذر خسيسي به مرد کشاورز زحتمکشي که مشغول کاشتن پياز بود رسيد و با طعنه گفت: « زير اين آفتاب داغ کار ميکني که چي؟ اين همه زحمت ميکشي که پياز بکاري؟ آخر پياز هم شد محصول؟ پياز هم خودش را داخل ميوه ها کرده، به چه درد ميخورد؟ آن هم با آن بوي بدش!»
پياز کار ناراحت شد.
هر چه درباره ي پياز و فايده هاي آن حرف زد، به گوش مرد رهگذر نرفت. اين چيزي ميگفت و آن، چيز ديگري جواب ميداد.
خلاصه آن دو با هم دعوا کردند و کارشان بالا گرفت. رهگذران آن دو را از هم جدا کردند و نگذاشتند دعوا کنند.
بعد هم براي اينکه کاملاً دعوا تمام شود، آن ها را پيش قاضي بردند...
قاضي، بعد از شنيدن حرف هاي دو طرف دعوا، با اطرافيانش مشورت کرد و حق را به پيازکار داد و مرد رهگذر را محکوم کرد و گفت: «تو اين مرد زحتمکش را اذيت کرده اي. حالا بايد مقداري پول به مرد کشاورز بدهي تا او را راضي کني.»
رهگذر خسيس حاضر نبود پول بدهد.
قاضي گفت: «يا مقداري پول به کشاورز بده، یا يک سبد پياز را در يک نشست بخور تا بعد از اين سر اين جور چيزها دعوا راه نيندازي. اگر يکي از اين دو کار را انجام ندهي، دستور ميدهم که تو را چوب بزنند. انتخاب نوع مجازات با خود تو. پول ميدهي يا پياز ميخوري يا ميخواهي تو را چوب بزنند؟!» رهگذر کمي فکر کرد.
پول که حاضر نبود بدهد. چوب خوردن هم درد زيادي داشت. با اينکه از پياز بدش ميآمد، مجازات پياز خوردن را پذيرفت... يک سبد پياز آوردند و جلو او گذاشتند.
رهگذر اولين پياز را خورد.
دومين پياز را هم با اين که حالش به هم ميخورد، نوش جان کرد و خوردن پياز را ادامه داد.
هنوز پيازهاي سبد نصف نشده بود. که واقعاً حال محکوم به هم خورد و ديگر نتوانست بخورد.
از پياز خوردن دست کشيد و گفت: «چوبم بزنيد. حاضرم چوب بخورم اما پياز نخورم!»
قاضي دستور داد چوب و فلک را آماده کردند. پايش را به فلک بستند و دو نفر مشغول زدن چوب به کف پاي او شدند. هنوز ده ضربه بيشتر نخورده بود که داد و فريادش بلند شد. درد ميکشيد و چوب ميخورد.
اما چوب خوردن را هم نتوانست تحمل کند و فرياد زد: «دست نگه داريد دست نگه داريد. پول ميدهم! پول ميدهم!»
تنبيه کنندگان دست از کتک زدن او برداشتند.
رهگذر خسيس مجبور شد مقداري پول به کشاورز بدهد و رضايت او را به دست آورد...
اطرافيان به حال محکوم خنديدند و گفتند: «اگر خسيس نبود اين جور نميشد. پولي بابت جريمه ميداد، اما حالا هم پياز را خورد، هم چوب را خورد و هم پول داد!»
💢💢 یه بدن سفید و خامه ای برای خودم ساختم ۳۰ سال جوونتر شدم😜😜
👌شوهرم همش برام غش و ضعف میره😂😊
دوست داری یه اندام سفید و بلوری و جذاب برای خودت بسازی❓❓🙈😍
❤️🔥نگرانش نباش منم عین خودت بودم
اینجا ۳۶۰ درجه عوض شدم👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1784283524Cade13cf0a9
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از حکایتهای بهلول، مردی از او مشورت خواست که چه بخرد تا سود کند. بهلول پاسخ داد: «آهن و پنبه». آن مرد رفت و مقداری آهن و پنبه خرید و انبار کرد. پس از مدتی، با فروش آنها سود فراوانی به دست آورد.
وقتی دوباره با بهلول روبرو شد، از او پرسید که این بار چه بخرد تا سود کند. بهلول پاسخ داد: «پیاز و هندوانه». مرد این بار هم به توصیه بهلول عمل کرد، اما این بار ضرر کرد. بهلول در پاسخ به اعتراض مرد گفت: «بار اول که با من مشورت کردی، با احترام و عنوان «شیخ بهلول» با من سخن گفتی و من هم به عنوان یک شخص عاقل، به تو راهنمایی دادم. اما بار دوم، با عنوان «بهلول دیوانه» با من صحبت کردی و من هم از روی دیوانگی به تو پاسخ دادم.»
این حکایت نشان میدهد که بهلول با توجه به شرایط و نحوه برخورد افراد با او، پاسخهای متفاوتی میداد. در واقع، او با این کار، اهمیت احترام و نحوه سخن گفتن با دیگران را به مخاطب خود یادآور میشود.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751