eitaa logo
داستان های جذاب
71.2هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸سلام‌‌ صبح پنج شنبه تون بخیر 💗هــزاران خـوبی 🌸برای امروزتـون 💗وهــزاران 🌸عشق نثار شما 💗الهـی 🌸دلتــون شـاد 💗نفستون گـرم 🌸روزگـارتـون پراز مهــر 💗و لبريز از اتفاقات قشنگ باشه 🌼🍃🌼🍃
📘 روزی کشاورزی متوجه شد ساعت طلای ميراث خانوادگی اش را در انبار علوفه گم کرده بعد از آنکه در ميان علوفه بسيار جستجو کرد و آن را نيافت از گروهی کودک که بيرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست و وعده داد هرکس آنرا پيدا کند جايزه ميگيرد. به محض اينکه اسم جايزه برده شد کودکان به درون انبار هجوم بردند و تمام کپه های علوفه را گشتند اما باز هم ساعت پيدا نشد. همينکه کودکان نااميد از انبار خارج شدند پسرکی نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتی ديگر به او بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود انديشيد:چرا که نه؟ کودک مصممی به نظر ميرسد، پس کودک به تنهايی درون انبار رفت و پس از مدتی به همراه ساعت از انبار خارج شد. کشاورز شادمان و متحير از او پرسيد چگونه موفق شدی درحالی که بقيه کودکان نتوانستند؟ کودک پاسخ داد: من کار زيادی نکردم، روی زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تيک تاک ساعت را شنيدم و در همان جهت حرکت کردم و آنرا يافتم... 🌹"ذهن وقتی در آرامش است، بهتر از ذهن پرمشغله، کار ميکند. هر روز اجازه دهيد ذهن شما اندکی آرامش يابد تا ببينيد چطور بايد زندگی خود را آنگونه که می خواهيد سروسامان دهيد.
هدایت شده از ضرب المثل
«دیدن گرگ مبارک است، ندیدنش مبارک‌تر» : در فرهنگ عامه ایرانی دیدن گرگ باعث افزایش روزی می‌شود و به اصطلاح گرگ دیدن خوش روزی است. شاید دلیل این باور آن است که معمولا" گرگ در جایی زندگی می‌کند که بتواند شکار به دست آورد و آن را صید کند . شکار هم در جایی زندگی می‌کند که خاک حاصلخیزی دارد و گیاهان خوبی برای چرا.. اما حتی اگر خوش روزی بودن گرگ را قبول کنیم ، باید این را هم بپذیریم که این روزی به خطر آن نمی‌ارزد و روزی وقتی خطر جان در بین است چه ارزشی دارد. این ضرب المثل زمانی به کار می‌رود که بخواهند بگویند که شاید تحقق تصمیمی که داری سود یا منافعی به همراه دارد اما با توجه ضررها و خطرات آن بهتر است آن را انجام ندهی. https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
«دیدن گرگ مبارک است، ندیدنش مبارک‌تر» : در فرهنگ عامه ایرانی دیدن گرگ باعث افزایش روزی می‌شود و به اصطلاح گرگ دیدن خوش روزی است. شاید دلیل این باور آن است که معمولا" گرگ در جایی زندگی می‌کند که بتواند شکار به دست آورد و آن را صید کند . شکار هم در جایی زندگی می‌کند که خاک حاصلخیزی دارد و گیاهان خوبی برای چرا.. اما حتی اگر خوش روزی بودن گرگ را قبول کنیم ، باید این را هم بپذیریم که این روزی به خطر آن نمی‌ارزد و روزی وقتی خطر جان در بین است چه ارزشی دارد. این ضرب المثل زمانی به کار می‌رود که بخواهند بگویند که شاید تحقق تصمیمی که داری سود یا منافعی به همراه دارد اما با توجه ضررها و خطرات آن بهتر است آن را انجام ندهی. https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ قدیمیا یه چیزی می‌دونستن که می‌گفتن خر رو تا بغداد هم بتازونی اسب نمیشه...🦓🤓💯 حکایت بعضی‌هاست...😉 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
‏لطفاً آدم امنی باشید! برای عشق، برای رفاقت، برای زندگی آدم‌ها‌... به آدم‌ها احساس «امنیت» بدید. مراقب تصوری که ازتون دارن باشید، خوب باشید... خوب بودن و موندن سخته. مراقب «قلب» آدما باشید. شما میون اين‌همه تاریکی نور زندگی آدم‌ها باشید باور کنید هیچ‌کس بهتون افتخار نمیکنه اگه چیزی غیر از این باشید
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌ماجرای مرد مشهدی که از یک تعمیرگاه کوچک شروع کرد و یکی از بزرگ‌ترین کارخانه‌های خودروسازی ایران را ساخت. احمد خیامی؛ بنیان‌گذار ایران ناسیونال ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
🌤️🤍 گاهی صبح فقط طلوع خورشید نیست... لحظه‌ای‌ست که بعد از یک شبِ سنگین، چشم باز می‌کنی و می‌گویی: «خدا را شکر... یک روز دیگر فرصت دارم.» 🌱 فرصتِ جبران، فرصتِ شروع، فرصتِ دوست داشتن، فرصتِ ساختن... همین فرصت کم چیزی نیست. 🤲 صبح بخیر امروزت پر از خیر. 🌸
📚 “طعم هدیه” روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت. اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است. ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟ استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.
📚 “طعم هدیه” روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت. اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است. ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟ استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘آدم داریم تا آدم… ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
⚡️تلنگر⚡️ حسنك روزگار ما گاو ما ما میکرد، گوسفند بع بع میکرد، سگ واق واق میکرد؛ و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس دوست شده بود. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد! برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد؛ به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد...