eitaa logo
داستان های جذاب
71.2هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
سارقی بزی دزدیده بود. کسی او را نصیحت می کرد و او را از عواقب دزدی برحذر می داشت که: «در روز قیامت باید حساب و کتاب پس بدهی. در آن روز بز حاضر می شود و به زبان می آید و علیه تو شهادت می دهد.» دزد گفت: «من هم فوری همان جا شاخ بز را می گیرم و تحویل صاحبش می دهم؛ دزد حاضر بز حاضر!» از آن به بعد اگر کسی برای کار اشتباهی که مرتکب می شود، دلیل تراشی کند و اصرار بر انجام آن داشته باشد این مثل حکایت حال او می شود. https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک داستان نیست، یک آینه است... خودت را در آن ببین. پادشاهی، سبدی از زباله به فقیری هدیه داد. 🗑️ مرد فقیر لبخند زد و رفت... و با سبدی پر از گل‌های تازه بازگشت. 💐 پادشاه با تمسخر گفت: «من به تو زباله دادم و تو به من گل؟!» فقیر آرام پاسخ داد: «هرکس چیزی را به اشتراک می‌گذارد که درونش غنی است.» ❤️ و این قانون نانوشته‌ی زندگی است: سه چیز در جهان بی‌صدا عمل می‌کند: ۱. مرگ فقیر ۲. ظلم غنی ۳. چوب خدا ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
بعد از رابطه‌ای که با خودت داری، هیچ چیز به اندازه انتخاب شریک زندگی نمی‌تونه مسیر زندگی‌ات رو تغییر بده. انتخاب درست، زندگی‌ات رو بزرگ‌تر می‌کنه؛ باعث میشه رشد کنی، آرامش بیشتری داشته باشی و نسخه بهتری از خودت بشی. اما انتخاب اشتباه می‌تونه کاری کنه که حتی موفقیت‌های دیگه زندگی هم زیر سایه برن. برای این انتخاب عجله نکن. یک رابطه خوب، یکی از قشنگ‌ترین چیزهاییه که دوران بزرگسالی می‌تونه به آدم بده. اما زیبایی واقعی‌اش شبیه فیلم‌ها نیست؛ بیشتر از اینکه پر از هیجان‌های بزرگ باشه، پر از آرامش‌های کوچیکه. آدمی که همه‌ی تو رو دیده؛ ضعف‌هات، ترس‌هات، روزهای سختت رو… و هنوز وقتی وارد خونه میشه که تو اونجایی، خوشحال میشه. کسی که باهاش به چیزهایی می‌خندی که هیچ‌کس دیگه نمی‌فهمه. لذت یک رابطه خوب، لذت تکرار یک چیز خوبه؛ هر روز، هر هفته، هر سال. بعد از یک سال شاید فقط حس خوبیه که داری، اما بعد از بیست سال، همون آدم میشه بخشی از امنیت و آرامشی که روی اون ایستادی.
. مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، از اسب پیاده شد و ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟ » پس از او وزیر پادشاه نزد مرد نابینا رسید و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌ سپس سربازی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟؟؟ هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد. مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید: به چه می خندی؟ نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود. مرد دوم وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود. مرد با تعجب از نابینا پرسید: چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟ نابینا پاسخ داد: فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست... نه سفیدی بیانگر زیبایی است.. و نه سیاهی نشانه زشتی.. شرافت انسان به اخلاقش هست ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
همیشه مراقبِ اشتباه دوم بـاش اشتباهِ اول حق توست اما اشتباه دوم انتخاب توست ...👌🏻
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☆ اگه یه روزی فکر کردی که آرزوهات دورن ... یادت بیار که خدا نزدیکه ...🦋✨ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🤲🌤️ برای هم دعا کنیم خدایا، امروز هرکس خسته است، توانش بده؛ هرکس منتظر خبری است، دلش را امیدوار نگه دار؛ هرکس درگیر مشکلی است، راهی پیش پایش بگذار؛ و هرکس دلش گرفته، یک اتفاق کوچکِ شیرین نصیبش کن. 🤍 🙏 آمین برای همه‌مون. https://eitaa.com/yadmarg
⚜️حکایت ⚜️ "مال آدم نخور، برای آدم بخور" می‌گویند مردی به کم غذایی مشهور بود... روزی وی را به جایی دعوت کردند غذاهای خیلی خوبی آماده کرده بودند و می‌خواستند آن شخص را امتحان کنند ببینند ذاتاً کم غذاست یا مال خودش را نمی‌خورد.!! تمام غذاها را روی سفره چیدند و او را به سر سفره بردند. چشمش که به سفره افتاد شروع کرد به خوردن و نمی‌دانست چطوری این همه غذا را بخورد. وقتی از خوردن فارغ شد، صاحب خانه از او پرسید: مزه غذا چطور بود؟ آن شخص جواب داد: بسیار خوب بود. صاحب خانه گفت: این همه غذا را از پول خودت و به دستور پسرت درست کردیم تا بدانیم کم غذایی تو به چه دلیل است؟! حالا معلوم شد که مال خودت را نمی‌توانی بخوری و از گلویت پایین نمی‌رود... 📜https://eitaa.com/yadmarg
🚨 فوری| اولین بانک مشاغل در ایتا👏 ببین با کمی که داری کدوم از این شغلهای و کارهای تولیدی به دردت میخوره😉 اینجا وارد شوید👇 eitaa.com/joinchat/3707700990C9a06747a10
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅─── 📖داستان 💎" سلام منو به خدا برسون " رویِ میز یک لیوان آب قرار داشت و در کنارش کاسه‌ی گردی که گلهای سرخ رنگ به تن داشت خودنمایی می‌کرد که سم مرگ موش داخلش ریخته شده بود. رویِ بدنش عرقِ سردی را احساس می‌کرد و با حالی نزار به احسان نگاه کرد و مرگ موش را همراه آب خورد! دستهایش به لرزه افتاد و انگار در قلبش یک دونده‌ی دو صد متر مسابقه می‌داد . احسان با چشمهایش تغییراتِ اوضاع احوالِ جمال را دنبال می‌کرد. - الان دیگه وقتشه، یالا دیگه زنگ بزن. این را جمال گفت و با دهان و چشمانی باز منتظر پاسخ ماند احسان اما از روی صندلی، کمی به جلو خم شد و با خونسردی گفت: -زوده داداش، باید یه کم دیگه صبر کنیم. جمال وحشت‌زده فریاد زد: - چی میگی واسه خودت، مگه نمی‌بینی از ترس داره زهرم میترکه. تو رو خدا  همین الان زنگ بزن لعنتی احسان اما گوشی تلفنِ جمال را برداشت و از اتاق خارج شد . جمال که منتظر شنیدن مکالمه‌ی احسان با خانواده‌اش بود کشان کشان‌خود را به سمت بیرون بُرد ولی هیچ صدایی به گوشش نمی‌رسید، در این لحظه او با حالتی ملتمسانه گفت: - رفیق دارم می‌میرم، التماست می‌کنم زنگ بزن، اصلا گوشیمو بده خودم زنگ‌بزنم. تو رو خدا، آخه چرا همچین می‌کنی تو؟! احسان پُکِ آخر سیگارش را با آرامش و لذت کشید و دود آن را به سمت بالا فوت کرد و در حالی‌که با دستمال آثار انگشتانش را از رویِ موبایل و وسایلی که به آنها دست زده بود پاک می‌کرد خیلی خونسرد پاسخ داد: -ببین جمال من حوصله‌ی طول و تفسیر و تعارف تیکه پاره کردن ندارم، اینه که خیلی تند و سریع و رُک و راست می‌رم سر اصل مطلب تا تکلیف جفتمون زودتر مشخص بشه، ببین مثلا رفیق من، اون موقع که عاشق شراره شدی، خیلی قبل‌ترش من شراره رو می‌خواستم، درسته که تو از این موضوع خبر نداشتی و منم به همین خاطر با وجودی که خیلی خیلی برام سخت بود، تو عالم رفاقت با تو پامو کشیدم کنار اما، اما... جمال با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد به زحمت ناله‌کنان گفت: - اما چی؟ احسان به چهره‌ی رنگ پریده‌ی جمال نگاهی انداخت و با کینه‌‌‌‌ای فوران کرده فریاد زد: - اما تو‌ مثل یه سکه‌ی دوزاری دو رو داشتی، وقتی نه شراره تو رو می‌خواست نه خانواده‌ات راضی به این ازدواج بودند، تو باز ول کن معامله نبودی - خب من عاشق و دیوونه‌ی شراره بودم، بدونِ بدونِ اون زندگی برام معنا نداشت این را جمال به زحمت و با سرفه گفت و به روی زمین افتاد احسان کمی سرش را خاراند و روی کاناپه نشست با لحنی خشک و جدی گفت: -خلاصه‌اش می‌کنم که دَم آخری علت کار منو بدونی و بعد بری اون دنیا. تا اینجا اوکی، مشکلی نبود، ولی وقتی من صاف و صادقانه بهت گفتم، جمال حالا که دختر و خانواده‌اش تو رو نمی‌خوان و خانواده‌‌ی خودت هم مخالف سرسخت این ازدواج هستن،‌ بهتره بری کنار تا من با شراره ازدواج کنم، چون معلوم بود که اصرار تو اصلا عاقبت خوشی واسه هیچ‌کدوم ما نداره و تازه با وجودی که بارها شراره به من گفته بود دوستم داره ولی تو از این موضوع کاملا خبر داشتی ولی با نامردی تمام داشتی همه چی رو خراب می‌کردی و برگشتی بهم چی گفتی جمال؟‌ با توام جمال بهم چی گفتی حیوونه بی‌صفت؟ جمال با صدایی نامفهوم گفت: - یادم، یادم نیست احسان اما از روی کاناپه جهید و بالای سر جمال ایستاد و رو به او فریاد زد: - اما من خوب یادمه، برگشتی با پَستی و نارفیقی تمام بهم گفتی، این خوابای خوش رو از کله‌ات بیرون کن احسان، حواستم باشه سمت شراره بخوای بری با من طرفی، بعدم گفتی که باید تو نقشه‌ی خودکشیت بهت کمک کنم تا خانواده‌ی خودتو و خانواده‌ و خودِ شراره رو تحت فشار بذاری تا به ازدواج تو و اون رضایت بدن. ولی اینجاش رو دیگه کور خوندی رفیق. من نمیذارم تو با تهديد و قلدری به خواسته‌هات برسی، و این وسط من رو هم کلا ندید بگیری، حالا تو با خودکشی و به دست خودت حذف میشی و من و شراره هم بهم می‌رسیم و عدالت اجرا میشه، شراره حق منه تو هم اینو خوب میدونی و خوشحالم که آدم کثیف و نارفیق و رذلی مثل تو نتوست خوشبختی ما رو نابود کنه. سفر به آخرتت خوش رفیق! سلام منو به خدا برسون در این لحظه ناگهان جمال از جا پرید و با چاقو به  احسان حمله کرد و بعد از این که با چندین ضربه او را زمین‌گیر کرد با لحنی تمسخرآمیز گفت: - آخه بی‌شعور، تو فکر کردی بعد از این همه جریانات من انقدر احمقم که بیام پیش تو و کنار تو وایستم و مثل مشنگها مرگ موش واقعی رو بخورم و منتظر بشم تو نجاتم بدی؟ نه رفیق اینجا رو دیگه تو کور خوندی، الانم تو مرگ موش واقعی رو نوش جان می‌کنی و ریق رحمت رو سر میکشی، فقط قبلش باید زحمتِ یه دست‌نویس که مشخص میکنه از زندگی خسته شدی و خودکشی کردی رو بکشی، بعدش دیگه کاری باهات ندارم و سفر بخیر بهت میگم رفیق بامرام و خوبم! راستی سلام منم به خدا برسون... نویسنده:   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
داستان سنگین ✍ منو جاریم باهم ازدواج کردیم تویه شب برامون جشن گرفتن عروسی مفصلی بود یه سال گذشت جاریم بچه دارشد من نشدم چندسالی گذشت اون بچه سومشم به دنیااوردمن‌نازا بودم خیلی حرف میشنیدم خیلی تحقیر میشود بچه سوم پسر بود قرارشد بشه جانشین ثروت پدرشوهریه روز که هیچ کسی خونه نبود جاریم بچه هارو پیش من گذاشت رفت پی کاری شیطون گولم زد اون‌پسر بیچاره رو برداشتم خواب بود.توی خواب انداختم توی چاه ورفتم خونه .هنوز صورت معصومش جلو چشمامه.خدایا منو ببخش .ظهر که شد همه دنبالش گشتن هیچ وقت جنازش پیدا نشد مادرش خیلی بی تابی میکرد فکر کردن رفته بیرون کسی دزدیده بچه رو ..اما بعد چند سال..... ادامه داستان 👉👉
انسان‌ها همه نابینا هستند ...! ما همه نابینائیم ! هرکداممان به نوعی : آدم‌های خسیس ، نابینا هستند چون فقط طلا را می‌بینند ...! آدم‌های ولخرج ، نابینا هستند چون امروزشان را می‌بینند ...! آدم های کلاهبردار ، نابینا هستند چون خدا را نمی‌بینند ...! آدم‌های شرافتمند ، نابینا هستند چون کلاهبردارها را نمی‌بینند ...! خود من نابینا هستم ، چون حرف می زنم اما نمی بینم که شما ، گوش‌های شنوا ندارید ...!!! 👤 ویکتور هوگو ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751