هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
🔴کار در منزل فقط با یک گوشی🔴
✅شهرتو انتخاب کن و کارتو شروع کن👇
تهران | شیراز | مشهد | تبریز| کرج
اصفهان | اهواز | هرمزگان | اراک
همدان | لرستان | رشت | ساری
❌اگر شهر دیگه ای هستی بزن رو لینک👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3544580320Cb0f210396a
اینجا یه بچه ۱۵ ساله درآمدش
از چهار تا کارمند بیشتر هست 👆👆
🔴سه راه برای پولدار شدن در سال ۱۴۰۵👇
1. گوشی ساده 📱
2. اتصال به اینترنت 📶
3. عضو شدن در این کانال🔻
اینجا بهت یاد میده روزانه کسب درآمد کنی👇
https://eitaa.com/joinchat/3544580320Cb0f210396a
💵 ماهانه 50 میلیون تومان
تو خونه پول دربیارید! 💰👉
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
📖داستان
💎" سلام منو به خدا برسون "
رویِ میز یک لیوان آب قرار داشت و در کنارش کاسهی گردی که گلهای سرخ رنگ به تن داشت خودنمایی میکرد که سم مرگ موش داخلش ریخته شده بود.
رویِ بدنش عرقِ سردی را احساس میکرد و با حالی نزار به احسان نگاه کرد و مرگ موش را همراه آب خورد!
دستهایش به لرزه افتاد و انگار در قلبش یک دوندهی دو صد متر مسابقه میداد .
احسان با چشمهایش تغییراتِ اوضاع احوالِ جمال را دنبال میکرد.
- الان دیگه وقتشه، یالا دیگه زنگ بزن.
این را جمال گفت و با دهان و چشمانی باز منتظر پاسخ ماند
احسان اما از روی صندلی، کمی به جلو خم شد و با خونسردی گفت:
-زوده داداش، باید یه کم دیگه صبر کنیم.
جمال وحشتزده فریاد زد:
- چی میگی واسه خودت، مگه نمیبینی از ترس داره زهرم میترکه. تو رو خدا همین الان زنگ بزن لعنتی
احسان اما گوشی تلفنِ جمال را برداشت و از اتاق خارج شد .
جمال که منتظر شنیدن مکالمهی احسان با خانوادهاش بود کشان کشانخود را به سمت بیرون بُرد ولی هیچ صدایی به گوشش نمیرسید، در این لحظه او با حالتی ملتمسانه گفت:
- رفیق دارم میمیرم، التماست میکنم زنگ بزن، اصلا گوشیمو بده خودم زنگبزنم.
تو رو خدا، آخه چرا همچین میکنی تو؟!
احسان پُکِ آخر سیگارش را با آرامش و لذت کشید و دود آن را به سمت بالا فوت کرد و در حالیکه با دستمال آثار انگشتانش را از رویِ موبایل و وسایلی که به آنها دست زده بود پاک میکرد خیلی خونسرد پاسخ داد:
-ببین جمال من حوصلهی طول و تفسیر و تعارف تیکه پاره کردن ندارم، اینه که خیلی تند و سریع و رُک و راست میرم سر اصل مطلب تا تکلیف جفتمون زودتر مشخص بشه، ببین مثلا رفیق من، اون موقع که عاشق شراره شدی، خیلی قبلترش من شراره رو میخواستم، درسته که تو از این موضوع خبر نداشتی و منم به همین خاطر با وجودی که خیلی خیلی برام سخت بود، تو عالم رفاقت با تو پامو کشیدم کنار اما، اما...
جمال با صدایی که انگار از ته چاه میآمد به زحمت نالهکنان گفت:
- اما چی؟
احسان به چهرهی رنگ پریدهی جمال نگاهی انداخت و با کینهای فوران کرده فریاد زد:
- اما تو مثل یه سکهی دوزاری دو رو داشتی، وقتی نه شراره تو رو میخواست نه خانوادهات راضی به این ازدواج بودند، تو باز ول کن معامله نبودی
- خب من عاشق و دیوونهی شراره بودم، بدونِ بدونِ اون زندگی برام معنا نداشت
این را جمال به زحمت و با سرفه گفت و به روی زمین افتاد
احسان کمی سرش را خاراند و روی کاناپه نشست با لحنی خشک و جدی گفت:
-خلاصهاش میکنم که دَم آخری علت کار منو بدونی و بعد بری اون دنیا.
تا اینجا اوکی، مشکلی نبود، ولی وقتی من صاف و صادقانه بهت گفتم، جمال حالا که دختر و خانوادهاش تو رو نمیخوان و خانوادهی خودت هم مخالف سرسخت این ازدواج هستن، بهتره بری کنار تا من با شراره ازدواج کنم، چون معلوم بود که اصرار تو اصلا عاقبت خوشی واسه هیچکدوم ما نداره و تازه با وجودی که بارها شراره به من گفته بود دوستم داره ولی تو از این موضوع کاملا خبر داشتی ولی با نامردی تمام داشتی همه چی رو خراب میکردی و برگشتی بهم چی گفتی جمال؟ با توام جمال بهم چی گفتی حیوونه بیصفت؟
جمال با صدایی نامفهوم گفت:
- یادم، یادم نیست
احسان اما از روی کاناپه جهید و بالای سر جمال ایستاد و رو به او فریاد زد:
- اما من خوب یادمه، برگشتی با پَستی و نارفیقی تمام بهم گفتی، این خوابای خوش رو از کلهات بیرون کن احسان، حواستم باشه سمت شراره بخوای بری با من طرفی، بعدم گفتی که باید تو نقشهی خودکشیت بهت کمک کنم تا خانوادهی خودتو و خانواده و خودِ شراره رو تحت فشار بذاری تا به ازدواج تو و اون رضایت بدن.
ولی اینجاش رو دیگه کور خوندی رفیق. من نمیذارم تو با تهديد و قلدری به خواستههات برسی، و این وسط من رو هم کلا ندید بگیری، حالا تو با خودکشی و به دست خودت حذف میشی و من و شراره هم بهم میرسیم و عدالت اجرا میشه، شراره حق منه تو هم اینو خوب میدونی و خوشحالم که آدم کثیف و نارفیق و رذلی مثل تو نتوست خوشبختی ما رو نابود کنه.
سفر به آخرتت خوش رفیق! سلام منو به خدا برسون
در این لحظه ناگهان جمال از جا پرید و با چاقو به احسان حمله کرد و بعد از این که با چندین ضربه او را زمینگیر کرد با لحنی تمسخرآمیز گفت:
- آخه بیشعور، تو فکر کردی بعد از این همه جریانات من انقدر احمقم که بیام پیش تو و کنار تو وایستم و مثل مشنگها مرگ موش واقعی رو بخورم و منتظر بشم تو نجاتم بدی؟
نه رفیق اینجا رو دیگه تو کور خوندی،
الانم تو مرگ موش واقعی رو نوش جان میکنی و ریق رحمت رو سر میکشی،
فقط قبلش باید زحمتِ یه دستنویس که مشخص میکنه از زندگی خسته شدی و خودکشی کردی رو بکشی، بعدش دیگه کاری باهات ندارم و سفر بخیر بهت میگم رفیق بامرام و خوبم! راستی سلام منم به خدا برسون...
نویسنده: #شاهین_بهرامی
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
داستان #تاوان سنگین ✍
منو جاریم باهم ازدواج کردیم تویه شب برامون جشن گرفتن عروسی مفصلی بود
یه سال گذشت جاریم بچه دارشد
من نشدم چندسالی گذشت اون بچه سومشم به دنیااوردمننازا بودم خیلی حرف میشنیدم
خیلی تحقیر میشود بچه سوم پسر بود قرارشد بشه جانشین ثروت پدرشوهریه روز که هیچ کسی خونه نبود جاریم بچه هارو پیش من گذاشت رفت پی کاری شیطون گولم زد اونپسر بیچاره رو برداشتم خواب بود.توی خواب انداختم توی چاه ورفتم خونه .هنوز صورت معصومش جلو چشمامه.خدایا منو ببخش .ظهر که شد همه دنبالش گشتن هیچ وقت جنازش پیدا نشد مادرش خیلی بی تابی میکرد فکر کردن رفته بیرون کسی دزدیده بچه رو ..اما بعد چند سال..... ادامه داستان 👉👉
رابطه طلبه جوان و شاهزاده
شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که ناگهان دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.
دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد! دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشهای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد.. ناگهان
👈ادامه ی داستان
⭕️داستان عجیب و باورنکردنی اما واقعی😱
در یک روستای کوچک و دور افتاده زنی فقیر با ۴ دخترش زندگی میکردند تمام دخترانش حافظ قرآن و دیندار و تحصیلکرده بودند
مادر پیر برای امرار معاش در خانه مردم کار میکرد
تا اینکه در یکی از روزها این زن ناگهان متوجه شد که ۴ دختر مجرد و بالغش همزمان با هم باردار شده اند 😳
اما اتفاق عجیبی که بعد از چند ماه رخ داد جهان رو شوکه کرد
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
ادامه ماجرا 😰❌☝️ سنجاق کانال بزن
📘#حکایت_بهلول
● میگویند: مسجدی میساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه میکنید؟ گفتند: مسجد میسازیم.
گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.
بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.
سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول». ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد میکنی؟
بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساختهام، خدا که اشتباه نمیکند.
✓
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
💵 درآمد دلاری فقط برای حرفهایها نیست!
اگر گوشی دستته، وقتشه ازش درآمد بسازی.
🎓 آموزش | 📈 سیگنال | 🤝 پشتیبانی
👇 همین حالا عضو شو.
https://eitaa.com/joinchat/3544580320Cb0f210396a
https://eitaa.com/joinchat/3544580320Cb0f210396a
🔴سه راه برای پولدار شدن در سال ۱۴۰۵👇
1. گوشی ساده 📱
2. اتصال به اینترنت 📶
3. عضو شدن در این کانال🔻
اینجا بهت یاد میده روزانه کسب درآمد کنی👇
https://eitaa.com/joinchat/3544580320Cb0f210396a
💵 ماهانه 50 میلیون تومان
تو خونه پول دربیارید! 💰👉
هدایت شده از ضرب المثل
27.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان جذاب ضرب المثل شتر دیدی ندیدی
https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
هدایت شده از تبلیغات گسترده ریحون
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟡سفـید کنـنده خونـگـی کمـتر از 20 دقـیقـه😱🟡
♨️راز پوست سفید و صاف کره ای ها کشف شد
با ی بار استفاده سفید برفی میشی🙈♨️
این ماسک خونگی ی جوری سفیدت میکنه که
هرکی ازت رد بشه دوباره برگرده نگات کنه🥶😍
👈🏻تیرگی هاتو فقط با ۲ قلم موادی که
همه تو خونه دارند از بین ببر 🏠🌝👉🏻
سفید کننده دائمی پوست صورت و بدن😍💎
🔰آموزش ساخت ماسک سفید کننده خونگی
https://eitaa.com/joinchat/2148794399Ce22c0283a5