..
🌸🍃 سلام، صبح یکشنبهتون بخیر 🍃🌸
صبح آمده تا دوباره یادمان بیاورد
هر روز، فرصتی تازه برای شروع کردن است؛
برای لبخند زدن، برای امید داشتن
و برای اینکه کمی بیشتر به خودمان و زندگی فرصت بدهیم. ☀️🤍
امیدوارم یکشنبهتان
پر از آرامشِ دل،
پر از اتفاقهای کوچک اما شیرین،
پر از خبرهای خوب و آدمهای مهربان باشد. 🌱
اگر هفتهی گذشته خستهتان کرد،
امروز را با دلِ سبکتری آغاز کنید؛
قرار نیست همهچیز یکباره درست شود،
گاهی فقط کافیست قدم اول را با امید برداریم. 🌿
الهی در این صبح زیبا،
دلتان از نگرانیها دور،
خانهتان گرم،
لبخندتان از ته دل
و مسیر زندگیتان روشن و پربرکت باشد. ✨
🌷 یکشنبهتون بخیر و دلتون همیشه به اتفاقهای خوب روشن. 🌷
📗حکایت شنیــــــــدنی پند آموز
✍راه حل عادلانه
دو برادر قطعه زمینی از پدر به ارث بردند.ماه ها در مورد نحوه ی تقسیم ان بحث و گفت و گو کردند ولی به نتیجه ای نرسیدند.
ان ها سرانجام مشکل خود را با ریش سفید ده در میان گذاشتندو از او خواستند در تقسیم زمین به انها کمک کند.
ریش سفید کمی تامل کرد و سپس گفت:شیر یا خط بندازید.هرکدام از شما که برنده شد زمین را او تقسیم خواهد کرد.
یکی از برادران گفت:این که شما میفرمایید راه حل نیست!ما دوباره به همان جای اول میرسیم.
ریش سفید لبخندی زد و گفت:نه!اینطور نیست,کسی که برنده ی شیر یا خط شود,زمین را تقسیم میکند و دیگری انتخاب میکند که کدام را میخواهد.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
انسانها همه نابینا هستند ...!
ما همه نابینائیم ! هرکداممان به نوعی :
آدمهای خسیس ،
نابینا هستند چون فقط طلا را میبینند ...!
آدمهای ولخرج ،
نابینا هستند چون امروزشان را میبینند ...!
آدم های کلاهبردار ،
نابینا هستند چون خدا را نمیبینند ...!
آدمهای شرافتمند ،
نابینا هستند چون کلاهبردارها را نمیبینند ...!
خود من نابینا هستم ،
چون حرف می زنم اما نمی بینم که شما ،
گوشهای شنوا ندارید ...!!!
👤 ویکتور هوگو
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک داستان نیست، یک آینه است... خودت را در آن ببین.
پادشاهی، سبدی از زباله به فقیری هدیه داد. 🗑️
مرد فقیر لبخند زد و رفت...
و با سبدی پر از گلهای تازه بازگشت. 💐
پادشاه با تمسخر گفت: «من به تو زباله دادم و تو به من گل؟!»
فقیر آرام پاسخ داد:
«هرکس چیزی را به اشتراک میگذارد که درونش غنی است.» ❤️
و این قانون نانوشتهی زندگی است:
سه چیز در جهان بیصدا عمل میکند:
۱. مرگ فقیر
۲. ظلم غنی
۳. چوب خدا
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
انسانها همه نابینا هستند ...!
ما همه نابینائیم ! هرکداممان به نوعی :
آدمهای خسیس ،
نابینا هستند چون فقط طلا را میبینند ...!
آدمهای ولخرج ،
نابینا هستند چون امروزشان را میبینند ...!
آدم های کلاهبردار ،
نابینا هستند چون خدا را نمیبینند ...!
آدمهای شرافتمند ،
نابینا هستند چون کلاهبردارها را نمیبینند ...!
خود من نابینا هستم ،
چون حرف می زنم اما نمی بینم که شما ،
گوشهای شنوا ندارید ...!!!
👤 ویکتور هوگو
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
.
بهترین چله ی قرآنی...
که خیلی ها رو خونه دار کرده🏡
اگر ۴۰ روز ذکرهای مخصوصش رو تکرار کنی، به محال ترین آرزوهات میرسی📿
سال قبل به نیت خرید خونه این چله رو برداشتم و قبل از تموم شدن چلّه، خونه دلخواهم رو خریدم🥹✨️👌
آداب و اذکار این چلّه پربرکت رو گذاشتم تو کانال زیر👇🏻👌🏻
https://eitaa.com/joinchat/2490959038Cc442302e92
همراه با هدیه تسبیح معجزه📿 و تابلو اذکار قرآنی
ظرفیت محدوده❌️ عضو شو تا تکمیل نشده👆
.
#بخوانیم
آورده اند که روزی یکی از بزرگان به سفر حج می رفت نامش عبدالجبار بود .
هزار دینار طلا در کمر داشت … چون به کوفه رسید قافله دو سه روزی از حرکت باز ایستاد .
عبدالجبار برای تفریح و سیاحت گرد محله های کوفه برآمد از قضا به خرابه ای رسید .
زنی را دید که در خرابه می گردد و چیزی می جوید در گوشه مرغک مرداری افتاده بود آنرا به زیر لباس کشید و رفت.
عبدالجبار با خود گفت: بی گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان می دارد.
در پی زن رفت تا از حالش آگاه شود.
چون زن به خانه رسید کودکان دور او را گرفتند که ای مادر ! برای ما چه آورده ای ؟ از گرسنگی هلاک شدیم !
مادر گفت: عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکی آورده ام و هم اکنون آن را بریان می کنم .
عبدالجبار که این را شنید گریست و از همسایگان احوال وی را باز پرسید.
گفتند : او کودکان یتیم دارد و بزرگواری خاندان نمی گذارد که از کسی چیزی طلب کند.
عبدالجبار با خود گفت: اگر حج می خواهی ، اینجاست.
بی درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایی مشغول شد.
هنگامی که حاجیان از مکه بازگشتند وی به پیشواز انها رفت مردی در پیش قافله بر شتری نشسته بود و می آمد.
چون چشمش بر عبدالجبار افتاد خود را از شتر به زیر انداخت گفت:
ای جوانمرد ! از آن روزی که درسرزمین عرفات ده هزار دینار به من وام داده ای تو را می جویم اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان.
عبدالجبار دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وی به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.
در این هنگام آوازی شنید که:
ای عبدالجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته ای به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشی هر سال حجی در پرونده عملت می نویسیم تا بدانی که هیچ نیکو کاری بر درگاه ما تباه نمی گردد…
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📚پنبه_دزد_دست_به_ریشش_میکشد
تاجری بود کارش خرید و فروش پنبه بود و کار و بارش سکه. بازرگانان دیگر به او حسودی میکردند؛ یک روز یکی از بازرگانها نقشه ای کشید و شبانه به انبار پنبه ی تاجر دستبرد زد.
شب تا صبح پنبه ها را از انبار بیرون کشید و در زیرزمین خانه ی خودش انبار کرد.
صبح که شد تاجر پنبه خبردار شد که ای دل غافل تمام پنبه هایش به غارت رفته است. به نزد قاضی شهر رفت و گفت : خانه خراب شدم .
قاضی دستور داد که مامورانش به بازار بروند و پرس و جو کنند و دزد را پیدا کنند. اما نه دزد را پیدا کردند و نه پنبه ها را .
قاضی گفت:به کسی مشکوک نشدید؟ ماموران گفتند: چرا بعضی ها درست جواب ما را نمی دادند ما به آنها مشکوک شدیم. قاضی گفت: بروید آنها را بیاورید. ماموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند.
قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت به کدام یک از این ها شک داری؟ تاجر پنبه گفت به هیچ کدام. قاضی فکری کرد و گفت: ولی من دزد را شناختم. دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند.
ناگهان یکی از همان تاجرهای دستگیر شده دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند .
قاضی گفت: دزد همین است و به تاجر گفت: همین حالا مامورانم را می فرستم تا خانه ات را بازرسی کنند. یکساعت بعد ماموران خبر دادند که پنبه ها در زیر زمین تاجر انبار شده است و او هم به جرم خود اعتراف کرد.
از آن به بعد وقتی می خواهند بگویند که آدم خطا کار خودش را لو می دهد می گویند:
پنبه دزد، دست به ریشش می کشد .
هدایت شده از ضرب المثل
🌇🐕 «تنگِ غروب، سگ رو هم میزنن!»
تا حالا شده یه روزی همهچی دستبهدست هم بده که فقط بگی:
«خب دیگه… من دقیقاً چه گناهی کردم؟! 😂»
این ضربالمثل دقیقاً به همین موقعیت اشاره داره؛
یعنی وقتی اوضاع سخت و شرایط نامناسبه، حتی کسی که بیتقصیره هم ممکنه گرفتار دردسر بشه! 😅
📌 خلاصه اینکه:
تنگ غروب رسیدی خونه؟
فقط امیدوار باش یکی حوصلهاش سر نرفته باشه! 😂🐕🌚
https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
📚#زبان_نیش_دار
💫مرحوم مادر بزرگم يك قصه اي در كودكي برايم تعريف كرده است كه بسيار زيباست.
♦️قصه ي دوستي يك خرس و يك هيزم شكن است كه سال ها در كوه با هم دوست بودند و با هم غذا مي خوردند.يك روز هيزم شكن براي ناهار آش پخت، خرس كه مي خواست آش را بخورد شروع كرد با زبانش ليس زدن و با سر و صداي زياد خوردن؛
♦️هيزم شكن كلافه شد و گفت: درست غذا بخور، حالم رو بهم زدي با اين غذا خوردنت. خرس ديگه غذا نخورد و كنار رفت و صبر كرد هيزم شكن غذايش را تمام كند. گفت: برو و تبرت را بياور و بزن توي سر من. هیزم شکن گفت آخه برای چی؟ ما با هم دوست هستیم.
♦️خرس گفت: همین که میگم یا می زنی یا از بالای کوه پرت می کنمت پایین. هیزم شکن هم تبر را برداشت و زد توی سر خرس و خون آمد و بیهوش شد. هیزم شکن فرار کرد و تا یکی دو سال سراغ خرس نرفت اما بعد از چند وقت طاقت نیاورد و رفت ببیند که خرس زنده است یا نه.
♦️دید که خرس سالم است و مشغول کار خودش است، سلام و احوالپرسی کرد، گفت چه قدر خوشحالم که می بینم حالت خوبه، آخه خودت گفتی بزن من که نمی خواستم بزنم. خرس گفت: نگاه کن ببین زخم خوب شده یا نه؟ هیزم شکن نگاه کرد و گفت: آره خدارو شکرخوبه خوبه و جایش هم نمانده.
♦️خرس گفت: ولی جای زخم زبونی که زدی هنوز جایش مانده، زخم تبر خوب شد ولی زخم زبون هنوز جاش مونده.
♦️زبان نیشدار روح را بیمار می کند. توهین و تحقیر و نفرین، مقایسه و تحقیر نسبت به دیگران به خصوص اگر با کلمات زشتی همراه شود، در ذهن می مانند و وحشت ایجاد می کنند.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751