هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او با سوءاستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد و برایش لذت بخش نیز بود.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.از قضا گوهر گرانبهاىش همانجا مفقود شد ، دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند. وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی خود را در خزینه حمام پنهان کرد.
وقتی دید مأمورین براى گرفتن اوبه خزینه آمدند به خداى تعالی رو آورد و از روى اخلاص و بصورت قلبی همانجا توبه کرد. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان٬ شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد وبه خانه خود رفت.او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهى که در چندفرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
در یکى از روزها همانطورکه مشغول کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد.
روزی کاروانى راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید،نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد.
بنا به رسم آن روزگار و بخاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.
نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه، ازدواج کرد.
روزی دربارگاهش نشسته بود٬شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم.
نصوح گفت میش تو پیش من است و هرچه دارم از آن میش توست وی دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.
آن شخص به دستور خدا گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن یک میش بوده است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت٬ اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.
به همین دلیل به توبه واقعی و راستین، "توبه نصوح" گویند.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
سلام صبحتون زیبـا و پر انرژی
روزتون معطر به نور الهی
سر آغاز روزتون سرشار از
عشق و محبت و خبرهای خوش
دلتون شـاد و زندگیتون آرام
روزتون پراز موفقیت
https://eitaa.com/yadmarg
حکایتی کوتاه وقشنگ
بزرگی به شاگردش گفت: «برو و گرانترین چیز دنیا را برایم پیدا کن.»
شاگرد روزها گشت و با کیسهای از طلا برگشت. استاد خندید و گفت: «اشتباه کردی!»
شاگرد دوباره رفت و با جواهراتی نایاب برگشت. استاد باز هم گفت: «نه، اینها ارزان هستند!»
در نهایت شاگرد با دست خالی برگشت و گفت: «دیگر نمیدانم چه بگردم.»
استاد گفت: «گرانترین چیز دنیا، "لحظهای" است که گذشت و تو نتوانستی آن را به دست آوری یا از آن لذت ببری؛ چون هیچ ثروتی در جهان نمیتواند یک ثانیه از گذشته را پس بگیرد.»
پند: ثروت واقعی، مدیریت زمان و قدرشناسی از لحظه است.
---
https://eitaa.com/yadmarg
دنیا به کامتون باشه و صبح پنجشنبه تون بخیر🦋
امروز پنجشنبه
☀️ ۹ مهر ۱۴۰۵ ه.ش
🌙 ۱۹ ربیعالثانی ۱۴۴۸ ه.ق
🌲۱ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
✨✨🌸🍃🌺🍃🌸✨✨
روز خوبی برای شما آرزومندم؛
https://eitaa.com/yadmarg
🎻 حکایت: پیانو و نتهای ناتمام
(موضوع: عشقی که فراتر از کلمات است)
در شهری قدیمی، مردی نوازنده پیانو بود که تمام زندگیاش را وقف موسیقی کرده بود. او عاشق دختری شده بود که در مدرسه موسیقی با او درس میخواند. دختر چشمهایی داشت که انگار تمام غمها و شادیهای دنیا در آنها موج میزد، اما یک مشکل بزرگ وجود داشت: دختر ناشنوا بود.
او موسیقی را نمیشنید، اما «لرزش» آن را حس میکرد. مرد هر روز ساعتها برای او مینواخت، نه برای اینکه دختر آهنگ را بشنود، بلکه برای اینکه لرزشهای پیانو را روی دستان دختر جاری کند. دختر دستانش را روی بدنه پیانو میگذاشت و با هر نت، لبخندی میزد؛ انگار موسیقی را با پوستش میشنید.
سالها گذشت و آنها با هم ازدواج کردند. عشق آنها برای همه شهر مثال بود؛ عشقی که بدون کلمات و بدون شنیدن، ساخته شده بود. اما با گذشت زمان، مرد به دلیل بیماری، قدرت دستانش را از دست داد و دیگر نتوانست بنوازد. او به شدت افسرده شد. فکر میکرد حالا که نمیتواند برای همسرش بنوازد، دیگر چیزی برای دادن ندارد.
یک شب، در حالی که مرد در سکوت و غم نشسته بود، همسرش آمد و دستان لرزان او را گرفت و روی قلب خودش گذاشت. دختر با لبخندی آرام، روی کاغذ یادداشتی نوشت:
«عزیزم، من هرگز عاشق صدای پیانو نبودم. من عاشق لرزشی بودم که وقتی مینواختی، در قلب تو ایجاد میشد و به دستهایت میرسید. حالا که مینوازی متوقف شده، لرزش قلبت را حس میکنم که هنوز هم همان آهنگ قدیمی را برای من میزند.»
مرد در آن لحظه فهمید که عشق، شنیدنِ صدا نیست؛ بلکه «حس کردنِ حضور» است. او فهمید که زیباترین موسیقی دنیا، نه در نتهای روی کاغذ، بلکه در ضربان دو قلبی است که بدون نیاز به هیچ زبانی، همدیگر را میفهمند.
💡 پند داستان:
عشق واقعی آنجایی شروع میشود که کلمات تمام میشوند. عشق یعنی کسی را پیدا کنی که حتی در سکوت، صدای قلبت را بشنود و در تاریکترین لحظات، لرزش امید را در دستانت حس کند.
---
https://eitaa.com/yadmarg
مانتو صلواتی
تعدادی مانتو به افراد نیازمند رایگان هدیه داده میشود
همه مانتوها در کانال زیر موجود است 👇
https://eitaa.com/joinchat/2797077795Cdd8462c1b6
🌙 شب آبستن است تا چه زاید سحر
گاهی زندگی چنان در تاریکی فرو میرود که گمان میکنیم دیگر نوری در راه نیست؛ اما درست همانجا که ناامیدی سایه میگستراند، ممکن است سپیدهای تازه در حال طلوع باشد.
این ضربالمثل زیبا، یادآور این حقیقت است که هیچ شبی تا ابد ماندگار نیست و گذر زمان میتواند اتفاقاتی را رقم بزند که حتی تصورش را هم نمیکردیم.
در ادبیات فارسی، «شب» نماد سختی و رنج و «سحر» نشانه رهایی، امید و گشایش است.
📖 ردپای این مفهوم در قرآن کریم:
«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا»
پس بیتردید با هر سختی، آسانی است؛ آری، با هر سختی آسانی است.
(سوره شرح، آیات ۵ و ۶)
چه زیباست که این ضربالمثل کهن، با وعده الهی همنوا میشود؛ گویی به ما میگوید در دل تاریکترین لحظات نیز میتوان چشمانتظار روشنایی بود.
✨ گاهی تنها کاری که باید بکنیم، این است که تا سپیدهدم صبر کنیم.
https://eitaa.com/ZarbolMasal_Hikayat
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
246.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ چیز نمیتونه آهن رو از بین ببره
جز زنگ زدن خودش ...
هیچ چیزی هم نمیتونه آدم رو نابود کنه
جز افکار خودش ،
مواظب افکارت باش ...🍂✌️🍁
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
🔴 زندگیم بد جوری بهم ریخته بود… 😔
چشم و نظر و دعا طلسم نابودم کرده بود
منی که آرزوی همه بودم ، همه حسرتشو میخوردن که زندگی منو داشته باشن
زمین خوردم و همه چیزم از دست دادم
جهنم واقعی تجربه کردم پنج سال ،راه های زیادی امتحان کردم پولهای زیادی خرج کردم اما نشد که نشد ،تااینکه دوستم اینجارو معرفی کرد، نجات پیدا کردم و برام معجزه شد 😍
وارد کانال شو بررسی ماورائی رایگان دارند 👇
https://eitaa.com/joinchat/49022690C22baa9297d
🚨🚨🚨🚨
🚨 حکایت
جوان_دزد_و_زن_زیبا
در میان یاران پیامبراکرم صل الله علیه واله جوانی بود که در میان مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و کسی احتمال گناه در بارهاش نمیداد. روزها در مسجد و بازار، همراه مسلمانان بود، ولی شبها به خانههای مردم دستبرد میزد.
یک بار، هنگامی که روز بود، خانهای را در نظر گرفت و چون تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، از دیوار خانه بالا رفت. از روی دیوار به درون خانه نگریست. خانهای بود پر از اثاث و زنی جوان که تنها در آن خانه به سر میبرد. شوهرش از دنیا رفته بود و خویشاوندی نداشت. او، به تنهایی در آن خانه میزیست و بخشی از وقت خود را به نماز شب و عبادت میگذراند.
دزد جوان با مشاهده جمال و زیبایی زن، به فکر گناه افتاد. پیش خود گفت: « امشب، شب مراد است. بهرهای از مال و ثروت ، و بهرهای از لذّت و شهوت!» سپس لختی اندیشید. ناگهان نوری الهی به آسمان جانش زد و دل تاریکش را به نور هدایت افروخت. با خود گفت:
«به فرض، مال این زن را بردم و دامن عفتش را نیز لکّهدار کردم، پس از مدّتی میمیرم و به دادگاه الهی خوانده میشوم. در آن جا، جواب صاحب روز جزا را چه بدهم؟!»
از عمل خود پشمیان شد، از دیوار به زیر آمد و خجلت زده، به خانه خویش بازگشت. صبح روز بعد، به مسجد آمد و به جمع یاران رسول خدا صلی الله علیه واله پیوست. در این هنگام زن جوانی به مسجد در آمد و به پیامبر گفت:
«ای رسول خدا! زنی هستم تنها و دارای خانه و ثروت.
شوهرم از دنیا رفته و کسی را ندارم.
شب گذشته، سایهای روی دیوار خانهام دیدم.
احتمال میدهم دزد بوده، بسیار ترسیدم و تا صبح نخوابیدم.
از شما میخواهم مرا شوهر دهید، چیزی نمیخواهم؛ زیرا از مال دنیا بینیازم.»
در این هنگام، پیامبر صلی الله علیه وآله نگاهی به حاضران انداخت.
در میان آن جمع، نظر محبتآمیزی به دزد جوان افکند و او را نزد خویش فرا خواند.
سپس از او پرسید: «ازدواج کردهای؟»
– نه!
– حاضری با این زن جوان ازدواج کنی؟
– اختیار با شماست.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله زن را به ازدواج وی در آورد
و سپس فرمود:«برخیز و با همسرت به خانه برو!»
جوان پرهیزکار برخاست و همراه زن به خانهاش رفت
و برای شکرگزاری به درگاه خدا، سخت مشغول نماز و عبادت شد.
زن، که از کار شوهر جوانش سخت شگفتزده بود، از او پرسید: «این همه عبادت برای چیست؟!
جوان پاسخ داد:
«ای همسر باوفا! عبادت من سببی دارد.
من همان دزدی هستم که دیشب به خانهات آمدم،
ولی برای رضای خدا از تجاوز به حریم عفت تو خودداری کردم
و خدای بنده نواز، به خاطر پرهیزکاری و توبه من، از راه حلال، تو را با این خانه و اسباب به من عطا نمود.
به شکرانه این عنایت، آیا نباید سخت در عبادت او بکوشم؟!»
زن لبخندی زد و گفت: «آری، نماز، بالاترین جلوه سپاس و شکرگزاری به درگاه خداوند است.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
شرم میکنم از اینکه
خدایی به این بزرگی و بخشندگی دارم
اما از غیر از او چیزی بخواهم
از اینکه خدایی شنوا دارم
اما حرف دلم را به غیر از او بگویم
از اینکه خدایم زیبایی ها
و خوبی ها را برایم می خواهد
اما من صبور و قانع نیستم
از اینکه خدایم از رگ گردن به من نزدیکتر است
اما من او را دور می پندارم
از اینکه خدایم گفته از من بخواه
اما غیر از او را صدا می زنم
متاسفم برای خودم...
خدای من ببخش غافل شده بودم😔🙏
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1