صبح بخیر! با آرزوی روزی پر از آرامش و موفقیت برای همه شما. 🍃»
«سلام، صبح بخیر. امیدوارم امروز روزی پر از برکت و انرژی باشد. ☀️»
«صبح خوش! امیدوارم امروز بهترین روز هفته شما باشد. ✨»
.
https://eitaa.com/yadmarg
کتابفروشِ خاطرات
در کوچهای که حتی در روزهای آفتابی هم سایهاش سنگین بود، مغازهای کوچک وجود داشت که تابلوی آن نوشته شده بود: «فروشگاه اشیاء فراموششده». صاحب مغازه، پیرمردی بود با عینک نیمدایرهای که همیشه لبهی بینیاش میلرزید. نامش «آقا سهراب» بود، اما کسی او را نمیشناخت؛ او فقط میدانست چطور چیزها را به صاحبانشان برگرداند.
یک روز، دختر جوانی به نام «رؤیا» وارد مغازه شد. رؤیا به دنبال چیزی نبود که گم کرده باشد، بلکه به دنبال چیزی بود که «حس» میکرد گم شده است؛ احساسِ آرامش.
آقا سهراب بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: «معمولاً کسانی که اینجا میآیند، چیزی را گم کردهاند که حتی نمیدانند کجا بوده است.»
رؤیا با تعجب پرسید: «یعنی اینجا هم چیزهایی مثل خاطرات یا احساسات پیدا میشود؟»
پیرمرد لبخندی زد و به سمت قفسهای در انتهای مغازه رفت که زیر لایهای از گرد و غبار پنهان شده بود. او جعبهای کوچک از چوب گردو را برداشت که روی آن حکاکیهای ظریفی داشت. «این جعبه، صدای خندههای یک تابستان قدیمی است. این هم، بوی باران در اولین روز پاییزی است که یک کودک در آن حس کرده بود.»
رؤیا دستش را به سمت جعبهای درشتتر برد که از جنس ابریشم به نظر میرسید. وقتی درش را کمی باز کرد، ناگهان بوی نان تازه و صدای گرم صدای مادرش را در اتاق شنید؛ چیزی که سالها بود از ذهنش پاک شده بود. او متوجه شد که این مغازه، اشیاء فیزیکی نمیفروشد؛ اینجا، «لحظههای گمشده» فروخته میشوند.
آقا سهراب با صدای آرامی گفت: «بهای هر کدام متفاوت است، دخترم. قیمت اینها پول نیست؛ قیمت آنها، قول دادن به خودتان است که دوباره آن لحظه را با تمام وجود زندگی کنید.»
رؤیا آن روز از مغازه خارج شد، اما دیگر آن دختر خسته و سردرگم نبود. او فهمیده بود که هیچ چیز واقعاً از بین نمیرود، فقط گاهی در لایههای گرد و غبار زندگی، منتظر یک لحظه توجه میمانند تا دوباره درخشان شوند.
---
https://eitaa.com/yadmarg
هدایت شده از گسترده امید
⭕️خانوما #حراج شومیز تابستانه شروع شد فقط 399 تومن تا 24ساعت👆😱
کلی ست های مجلسی با #حجاب #سایز بزرگ و مانتو های پنج تیکه و عباهای اماراتی از ترکیه آوردم سایز۳۶ تا ۶۰💯
✔️پرداخت در محل
لینک کانال و آدرس مغازه👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2692940062C1c7689e5e1
https://eitaa.com/joinchat/2692940062C1c7689e5e1
💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
عزیزان اگه میخوایین درامد عالی میلیونی داشته باشین کاردرمنزل با بسته بندی 😍😍
بفرمایید لینک فقط تعداد ثبت نام محدود👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2692940062C1c7689e5e1
💜💜💜💜💜💜💜💜
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔖گاهی ما همه قولهامون رو عمل میکنیم جز قولی که به خدا دادیم📽️
بیاید مثل پیرمرد قصه و نباشیم و س حرفمون با خدا بمونیم😁🙌🏻
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
وااااییی این کلیپ کچل خان رو دیدی🤣؟
🚷 دیشب خواب دیده که. . .🤭😂
کامله کلیپش اینجاست بیاببین😍👇
https://eitaa.com/joinchat/3907847933C1e27f50b22
https://eitaa.com/joinchat/3907847933C1e27f50b22
❌فقط تیکه آخرش که میگه . .😂☝️🏼
⭕️خبرررررررررر فووووووری🤣🤣
کچل خان اومد ایتا🙈
فقط بزن رو کچلا 🤣🤣👇👇
👨🦲👨🦲👨🦲👨🦲👨🦲👨🦲👨🦲
👨🦲👨🦲👨🦲👨🦲👨🦲👨🦲👨🦲
سگ تو روووحتت پسرر😂😂☝️☝️
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🚨 حکایت
مردی در کنار چاه زنی زیبا دید، از او پرسید: زیرکی زنان به چیست؟
زن داد و فریاد کرد و مردم را فراخواند!
مرد که بسیار وحشت کرده بود پرسید: چرا چنین میکنی؟ من که قصد اذیت کردن شما را نداشتم، دیدم خانم محترم و زیبارویی هستی، خواستم از شما سوالی بپرسم.
در این هنگام تا قبل از اینکه مردم برسند زن سطل آبی از چاه بیرون کشید و آن را بر سر خود ریخت، مرد باتعجب پرسید: چرا چنین کردی؟
زن خطاب به مردم که برای کمک آمده بودند گفت: ای مردم من در چاه افتاده بودم و این مرد جان مرا نجات داد، مردم از آن مرد تشکر کرده و متفرق شدند.
دراین هنگام زن خطاب به مرد گفت :
این است زیرکی زنان!
اگر اذیتشان کنی تو را به کام مرگ میکشند و اگر احترامشان کنی خوشبختت میکنند.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@ba_khoodabaash1
هدایت شده از داستان های جذاب
#پیشنهاد_ویژه👇🌺
⚡️دختر18ساله ام هرشب ساعت 3 به کجا می رود⁉️⚠️
چند شبی بود که متوجه سرو صداهای عجیبی از اتاق دخترم الھام می شدم اما اهمیت نمیدادم،یک شب ساعت حدودا3نصفه شب رفتم اتاق الھام که درکمال تعجب دیدم نیست، برگشتم و با ترس همسرم سکینہ را بیدار کردم و با عجله به اتاق دخترمون رفتیم اما درکمال ناباوری دیدم الھام خوابیده،بدجور فکرم مشغول شده بود و بقیه فکر میکردن خیالاتی شدم،،3شب بعد دوباره همون صداها به گوشم رسید و این بار بیشتر دقت کردم،دوباره به اتاق الھام رفتم و دیدم دخترم نیست،با ترس و عجله برگشتم اما به محض برگشتن با صحنه ای رو به رو شدم که تمام وجودم یخ زد،درکمال تعجب دیدم دخترم😱😱😱😱😱
با خواندن ادامە این داستان واقعی شگفت زده خواهید شد! ادامە داستان بازشود کلیک کنید👇
https://eitaa.com/joinchat/2571174621Cc4db5079fd
کسانی که فرزند دارند حتما بخوانند
هدایت شده از داستان های جذاب
🔞شوهرم حین حمام کردن کجا میرود؟!💯
ساعت ۱۰ صبح جمعه ۲۴ شهریورماه زنی گریان با همسرش به دادگاه وارد شدند و زن هق هق میکرد و میگفت که شوهرش شبیه یک جن است ... مى گفت هر روز ساعت ۳ بعدازظهر همسرم باحالت عادی به حمام میرود و بعد از ۳ ساعت از حمام بیرون می آید... او میگفت در این ۳ ساعت همسرم از حمام نیز ناپدید میشود و فقط صدای شیر آب می آید...زن گریه میکرد و میگفت که شوهرش رفتار کاملا غیر عادی دارد...
با رضايت شوهر دادگاه ترتيبى داد تا در حمام منزل دوربين قرار دهند ... تا واقعيت ثبت شود روز اول در ابتدا كاملا عادى شوهر به شستشوی خود پرداخت و همه چيز خوب بود تا در ساعت ٣:٢٥ دقيقه.... ‼️
https://eitaa.com/joinchat/617284776C67d808d310