هدایت شده از حکایت های بهلول
داشتم توی بیشهزار اطراف روستا اسبسواری میکردم که یهو دیدم یه نفر انتهای چشمه داره بدنش رو میشوره💋
با تعجب جلو رفتم تا ببینم کیه اما با دیدن دختری که فقط یه پارچه حریر روی تنش بود و با ترس تندتند بدنش رو میشست سر جام خشکم زد
چشمم بد جور روی اون تنش مونده بود
ولی میخواستم سریع نگاهم رو ازش بگیرم چون اعتقادم اجازه نمیداد نگاه حرام به کسی داشته باشم
هر چی نبود من خان ابادی بودم و ابهتی داشتم
اما وقتی چشمم به صورتش افتاد تمام تنم گُر گرفت اون زن خودم بود
عروس خونبسی که بعد عقد انداخته بودمش بین کلفت ها و بهش گفته بودم حق نداره بیاد توی خلوتم
مثل حور و پری وسطح آب برق میزد چنان براش بیتاب شدم که دیگه به چیزی فکر نکردم و فقط رفتم سمتش
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
هدایت شده از حکایت های شیرین
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274