در این صبح زیبـاے پاییزے
گل را برای زندگیتان و
کوتاهےعمرش را براےغمهایتان
آرزومندم, لبتون غنچه لبخند
دلتون شاد,روز و روزگارتون بر
وفق مراد,
سلام صبحتون
زیبا و به طراوت گلهاے پاییزی🌼🤍
#هلدینگ_باران
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده قائم (عج)
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان #ترسناک_واقعی راز غسال خانه 😰👻
📛پیرمردی در غسالخانه کار میکرد اما اجازه نمی داد هیچ کی وارد غسالخانه بشه، اون یک راز بزرگ داشت که هیچکس ازش اطلاع نداشت😱
وقتی پیرمرد فوت کرد پسرش وارد غسالخانه شد وته سالن یک درقفل و زنجیر شده دید😨
🧿برای دانستن این #راز_وحشتناک پیوستن را بزن 😱
https://eitaa.com/joinchat/2552758542C62aa4b8cd1
👽#ترسناک_وحشتناکه ☠
🔴 فـوری
علائم ظهور ، از زبان رائفی پور(جدید)
💢نقش #ایرانیان_در_ظهور امام زمان (عج)
🔑مشخصات روانشناسی و #چهره_سفیانی😱
از ۱۲۰۰ تا #نشونه_ظهور فقط این ۵تا مونده
https://eitaa.com/joinchat/2753626794C1cb584cf0a
😳 حمله مجدد آمریکا به.... 👆7
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
..
🔸«آسیاب به نوبت»🔸
..
#تحلیل_ضربالمثل_ویدئویی
#هلدینگ_باران
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌اینم بلاگر مذهبی و لاکچری ایتا❌
عاشق #روزمرگیاش شدم😍
فکر میکردم مذهبیا زندگی ساده دارن
اما نظرم عوض شد 😎
بیا ببین👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3881631990C44af8a54ca
این بلاگر خوش ذوق، کلی #عطرخوشبو داره که خانومارو معتاد کرده😅
اگه باکلاسی و عاشق #عطر توام بیا👠👛
.
..
📝✨اعتماد به دشمن!📝✨
در گوشهای از جنگل، برکهای زیبا وجود داشت که ماهیهای زیادی در آن زندگی میکردند. سالها بود که ماهیخواری پیر در اطراف آن برکه میگشت و از ماهیها تغذیه میکرد؛ اما حالا دیگر مثل گذشته چابک نبود و بهسختی میتوانست شکار کند.
روزی فکری به ذهنش رسید. کنار برکه نشست، آهی کشید و با صدایی اندوهگین گفت:
«بیچاره شما ماهیها! خبر ندارید چه خطری در انتظارتان است. بهزودی صیادان به اینجا میآیند و هیچکدامتان زنده نمیمانید.»
ماهیها با شنیدن این حرف به وحشت افتادند. یکی از آنها پرسید:
«پس چه کار کنیم؟ راه نجاتی وجود دارد؟»
ماهیخوار که منتظر همین سؤال بود، پاسخ داد:
«در نزدیکی اینجا برکهای کوچک و امن وجود دارد. اگر بخواهید، میتوانم هر روز تعدادی از شما را به آنجا منتقل کنم تا از خطر در امان بمانید.»
ماهیها که ترسیده بودند، بدون آنکه دربارهی حرفهای او تحقیق کنند، پیشنهادش را پذیرفتند.
از آن روز، ماهیخوار هر روز چند ماهی را با خود میبرد؛ اما بهجای آنکه آنها را به برکهای امن برساند، در گوشهای دور از چشم دیگران میخورد و بقایای آنها را بر زمین میریخت.
چند روز گذشت. خرچنگی که در همان برکه زندگی میکرد، از ماجرا باخبر شد و از ماهیخوار خواست او را هم به برکهی جدید ببرد.
ماهیخوار با خوشحالی پذیرفت. خرچنگ را برداشت و به پرواز درآمد؛ اما وقتی به نزدیکی محل همیشگیاش رسید، خرچنگ ناگهان متوجه استخوانهای فراوان ماهیها شد. همان لحظه فهمید که چه بلایی بر سر دوستانش آمده است.
خرچنگ که میدانست فرصت زیادی ندارد، چنگالهایش را محکم دور گردن ماهیخوار حلقه کرد و او را وادار کرد به زمین فرود بیاید. درگیری کوتاهی میان آن دو شکل گرفت و سرانجام ماهیخوار از پا درآمد.
خرچنگ به برکه بازگشت و ماجرا را برای دیگران تعریف کرد. از آن پس، ساکنان برکه فهمیدند که هر سخن دلسوزانهای از روی خیرخواهی نیست و هرکس ادعای نجاتشان را دارد، لزوماً دوست آنها نیست.
🌱 پند حکایت:
پیش از آنکه سرنوشت خود را به دست دیگران بسپاریم، باید دربارهی نیت و رفتارشان بیندیشیم؛ زیرا گاهی خطرناکترین دشمن، همان کسی است که خود را دلسوزترین دوست نشان میدهد.
..
#حکایت_های_کوتاه
#هلدینگ_باران
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از حکایت های بهلول
برادرشوهرم منو کشوند تو اتاق و دور از چشم مهمونا گفت: امشب سر سفره عقد بله نمیگی فهمیدی؟
با ترس و لرز لب زدم: ولی... ولی اگه بله نگم آقام... آقام منو میکشه...
کلافه دستی به گردنش کشید و گفت: من نمیخوامت، منو وادار نکن از راه دیگه وارد شم، من نمیتونم زنداداشمو به چشم زنم ببینم.
دوتایی برگشتیم سرسفره عقد، وقتی عاقد خطبه رو خوند با تته پته گفتم: ب...بله...
همون لحظه برادرشوهرم دستمو جوری تو دستس فشرد حس کردم استخونهام خورد شد، کنار گوشم گفت: خودت خواستی، امشب تاوان این بله گفتنت رو پس میدی!
بعد از رفتن مهمونا منو سوار ماشینش کرد و رفتیم خونهاش، تو اتاق تنها بودم اومد تو و درو پشت سرش بست، با پشت دست اشکامو پاک کردم و از روی تخت بلند شدم، ترس کل وجودمو گرفته بود, میخواست کتکم بزنه؟!
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
هدایت شده از داستان های جذاب
🔞شوهرم حین حمام کردن کجا میرود؟!💯
ساعت ۱۰ صبح جمعه ۲۴ شهریورماه زنی گریان با همسرش به دادگاه وارد شدند و زن هق هق میکرد و میگفت که شوهرش شبیه یک جن است ... مى گفت هر روز ساعت ۳ بعدازظهر همسرم باحالت عادی به حمام میرود و بعد از ۳ ساعت از حمام بیرون می آید... او میگفت در این ۳ ساعت همسرم از حمام نیز ناپدید میشود و فقط صدای شیر آب می آید...زن گریه میکرد و میگفت که شوهرش رفتار کاملا غیر عادی دارد...
با رضايت شوهر دادگاه ترتيبى داد تا در حمام منزل دوربين قرار دهند ... تا واقعيت ثبت شود روز اول در ابتدا كاملا عادى شوهر به شستشوی خود پرداخت و همه چيز خوب بود تا در ساعت ٣:٢٥ دقيقه.... ‼️
https://eitaa.com/joinchat/617284776C67d808d310
هدایت شده از داستان های جذاب
🔴 شوهرم حین حمام کردن کجا میرود؟!
ساعت ۱۰ صبح جمعه ۲۴ شهریورماه زنی گریان با همسرش به دادگاه وارد شدند و زن میگفت هر روز ساعت ۳ بعدازظهر همسرم باحالت عادی به حمام میرود و بعد از ۳ ساعت از حمام بیرون می آید در این ۳ ساعت همسرم در گوشه ای از حمام است و فقط صدای شیر آب می آید...زن گریه میکرد و میگفت که شوهرش رفتار کاملا غیر عادی داردبا رضايت شوهر دادگاه ترتيبى داد تا در حمام منزل دوربين قرار دهند ... تا واقعيت ثبت شود روز اول در ابتدا كاملا عادى شوهر به شستشوی خود پرداخت و همه چيز خوب بود تا در ساعت ٣:٢٥ دقيقه شوهر به گوشه ای از حمام پناه برد و ......
. برای ادامه داستان کیلیک کنید↪️