eitaa logo
داستان های جذاب
71.3هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل موقت
اسمم اسد هست. منو ربابه با هم ازدواج کردیمو عاشق هم بودیم همسرمو خیلی دوست داشتم اما بخاطر آینده مون مجبور شدم به دبی سفر کنم و اونجا کارکنم. عصر پنجشنبه بود که خانواده م تماس، گرفتند و گفتند حال ربابه خیلی بده، همین ک فهمیدم فورا برگشتم. تو بیمارستان بستری بود مادرم تا منو دید گفت چرا برگشتی دنیا همینه، میگذره، از حرفش شوکه شدم و جا خوردم. اما فقط دیدن ربابه برام مهم بود. ظاهرا دکترا جوابش کرده بودند منم هیچ کاری از دستم‌ بر نمیومد. رفتم بالای سر ربابه به زور تونست بگه بعد از مرگ ربابه وقتی خواستم غسلش بدم چیزی دیدم که خشکم زد تازه فهمیدم که........       ⬅️  ادامه داستان  ➡️       ⬅️  ادامه داستان  ➡️       ⬅️  ادامه داستان  ➡️       ⬅️  ادامه داستان  ➡️
هدایت شده از تبادل موقت
♨️حاملگی عجیب همسرم ناگهانی متوجه باردار شدن همسرم شدم ماه چهارم بارداری همسرم بود. دکتر گفته بود ک فرزندتان   است.خوشحالی ام چندین برابر شده بود.  ولی رفتار همسرم برایم عجیب بود  که چرا مثل فرزند اولمان خوشحال نیست او که عاشق دختر بود.تا اینکه روزی که برای پیدا کردن پرونده های شرکت مجبور شدم  فیلم های ضبط شده توسط دوربین خانه را از چند ماه قبل چک کنم.  وقتی فیلم ها را جلو عقب میکردم پسر سیزده ساله ام را دیدم که......         ♨️برای خواندن ادامه داستان🚫