🤦♀️ *حقوقت به نیمه ماه هم نمیرسه؟ هنوز برای تغییر وضعت دیر نشده! 😱*
قبل از اینکه از این و اون قرض بگیری یا غصه بخوری❌، این #ترفند فوری رو با گوشیت پیاده کن😱🏃🏃
https://eitaa.com/joinchat/2708342112C261051b245
🚨 حکایت
فرشته
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسید : می گویند شما می خواهید مرا به زمین بفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد : از میان تعداد زیاد فرشتگانم، من یک فرشته برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک علاقه ایی به رفتن نداشت: اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی و خوشی من کافی هستند.
خداوند لبخندی زد و گفت : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند، وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت :فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد. او با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خدا برای این سوالش هم پاسخ داد: فرشته ات دستهایت را در کنار هم خواهد گذاشت و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود!
کودک با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه در مورد من برایت صحبت خواهد کرد. و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهائی از زمین شنیده می شد. کودک ؛ هر چند دوست نداشت؛ ولی می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید : خدایا! اگر من باید همین حالا بروم ، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوئید.
خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد. می توانی او را مادر صدا کنی.
«تقدیم به همه مادران دنیا»
#هلدینگ_باران
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از حکایت های شیرین
( حاملگی )
👇حتما_بخوانید
16 ساله بودم که به اسرار مادرم ازدواج کردم .
پدرم به اسرار مادرم قبول کرد نمیدونم چرا که این پسر خوبیه منم قبول کردم.
زندگیه خوبی داشتیم ولی بعد مدت 2 سال شوهرم و مادرم تو یک تصادف از دنیا رفتن و من و پدرم زنده موندیم .
پدرم گفت باید بیای پیش خودم زندگی کنی منم چون پدرم بود ،قبول کردم
که یک روز وقتی تو اتاق بودم پدرم اومد تو اتاق در را بست و من را ..........
ادامه این داستان واقعی را باز کنید ببینید چی شده حیرت زده خواهید شد😳😳
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
هدایت شده از داستان های جذاب
🔴 شوهرم حین حمام کردن کجا میرود؟!
ساعت ۱۰ صبح جمعه ۲۴ شهریورماه زنی گریان با همسرش به دادگاه وارد شدند و زن میگفت هر روز ساعت ۳ بعدازظهر همسرم باحالت عادی به حمام میرود و بعد از ۳ ساعت از حمام بیرون می آید در این ۳ ساعت همسرم در گوشه ای از حمام است و فقط صدای شیر آب می آید...زن گریه میکرد و میگفت که شوهرش رفتار کاملا غیر عادی داردبا رضايت شوهر دادگاه ترتيبى داد تا در حمام منزل دوربين قرار دهند ... تا واقعيت ثبت شود روز اول در ابتدا كاملا عادى شوهر به شستشوی خود پرداخت و همه چيز خوب بود تا در ساعت ٣:٢٥ دقيقه شوهر به گوشه ای از حمام پناه برد و ......
. برای ادامه داستان کیلیک کنید↪️
هدایت شده از داستان های جذاب
داستان #تاوان سنگین ✍
منو جاریم باهم ازدواج کردیم تویه شب برامون جشن گرفتن عروسی مفصلی بود
یه سال گذشت جاریم بچه دارشد
من نشدم چندسالی گذشت اون بچه سومشم به دنیااوردمننازا بودم خیلی حرف میشنیدم
خیلی تحقیر میشود بچه سوم پسر بود قرارشد بشه جانشین ثروت پدرشوهریه روز که هیچ کسی خونه نبود جاریم بچه هارو پیش من گذاشت رفت پی کاری شیطون گولم زد اونپسر بیچاره رو برداشتم خواب بود.توی خواب انداختم توی چاه ورفتم خونه .هنوز صورت معصومش جلو چشمامه.خدایا منو ببخش .ظهر که شد همه دنبالش گشتن هیچ وقت جنازش پیدا نشد مادرش خیلی بی تابی میکرد فکر کردن رفته بیرون کسی دزدیده بچه رو ..اما بعد چند سال..... ادامه داستان 👉👉
هدایت شده از تبادل موقت
شوهرم بهخاطر بچهدار نشدنم، زنِ برادرِ مرده اش رو آورد تو خونهام! من رعنا هستم، یه دختر روستایی که بعد از فهمیدن ناباروریش، عشق شوهرش رو از دست داد. هر روز بهم میگفت اجاقم کوره، اما بهخاطر ترس از برادرهای متعصبم، مجبور بودم بسوزم و بسازم. تا اینکه برادرشوهرم مُرد و جاری جوونم بیوه شد. روز چهلم، شوهرم گفت میخواد اون رو عقد کنه تا براش وارث بیاره. با قلب شکسته قبول کردم بمونم، اما نمیدونستم شوهرم و جاریم از قبل برای زندگیم نقشه کشیده بودن. همون شب، وقتی جاریم وارد خونهام شد، با لبخند نگاهم کرد و گفت«فکر کردی من فقط برای بچهدار شدن اومدم تو این خونه؟» با شنیدن حرفش، تمام تنم لرزید. به چشمهاش خیره شدم و پرسیدم: «منظورت چیه؟» لبخندش عمیقتر شد و گفت: «بهزودی خودت میفهمی رعنا فقط اون روز دیگه خیلی دیر شده.» همون لحظه فهمیدم که فقط با یه هوو طرف نیستم؛ اون ازم چیزی ازم میخواست که حتی تصورش رو هم نمیکردم...
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
هدایت شده از تبادل موقت
رعنا هنوز نمیدونه شوهر و جاری بیوه اش چه نقشهای براش کشیدن! برای خوندن ادامهی داستان، روی لینک زیر بزنید👇🔥
https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
ادامه ی سرگذشت واقعی رعنا رو از دست ندید👆