eitaa logo
داستان های جذاب
71.4هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل موقت
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 https://eitaa.com/joinchat/1121518071Cc47b33eadd ادامه داستان واقعی 👉 ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از تبادل موقت
زنم روزی 8 بار می رفت حموم بهش شک کردم....‼️‼️ تعقیبش کردم چیزی دیدم که شوکه شدم پلیس رو خبر کردم اما پلیس چیزی نشون دادن که باورم نمیشد.... ⛔️مشاهده ادامه ماجرا و کلیپ واقعی ⛔️ https://eitaa.com/joinchat/1121518071Cc47b33eadd
🔹مراد با زن و پسرش توی روستایی زندگی می کرد، یه روز مراد تصمیم گرفت بره یه شهر دور واسه کار به زنش گفت من بیست سال می مونم اون جا اگه بعد این مدت برنگشتم تو آزادی هر کاری خواستی بکنی مراد راه افتاد و سمیرا و پسر یه ماهه شون رو گذاشت و رفت. توی یه شهر دیگه یه کار پیدا کرد که صاحبش مرد مهربونی به اسم حاج صالح بود حاج صالح مراد رو به خاطر درستکاریش خیلی دوست داشت بیست سال که گذشت مراد تصمیم گرفت برگرده روستاش به حاج صالح گفت دیگه باید برم دلم واسه زن و بچه ام تنگ شده ، زنم قول داده که منتظرم بمونه حاج صالح کلی اصرار کرد یه سال دیگه بمونه ولی مراد محکم گفت می خوام برگردم حاج صالح سه تا سکه طلا بهش داد و گفت این هدیه ناقابل من ، مراد تشکر کرد سکه ها را گرفت و زد به راه روستا بی خبر از اینکه چه اتفاقی جلوشه ...😭😢👇 https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad ادامه ی این داستان واقعی 👉
هدایت شده از حکایت های بهلول
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤 برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو... ⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ... https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274