#برگیازخاطره🍃
بعد از عزاداری ، سفره را انداختند.
یکی از خادمین نانها را روی سفره میانداخت.
#حاجقاسم جلو رفت و آهسته به او گفت:
این سفره ، نان و میهمان ، حرمت دارند ؛
اگر نمیتوانی خم شوی و نانها را روی سفره بگذاری ، کار را به دیگری واگذار کن.
╔═.🍃.═══════╗
👉 @yar313313 🌼🌼
╚═══════.🍃.═╝
#برگیازخاطره🍃
#حاجقاسم سرزده آمد به جلسهی قرآن روستا.
مثل بقیه نشست یک گوشه و شروع کرد به خواندن ؛ از حفظ.
با تعجب پرسیدم: شما با این همه مشغله
چه طور فرصت حفظ قرآن داشتید؟
گفت: در ماموریتها ، فاصلهی بین شهرها را
عقب ماشین مینشینم و قرآن میخوانم.
❤💚
╔═.🍃.═══════╗
👉 @yar313313 🌼🌼
╚═══════.🍃.═╝
#برگیازخاطره🍃
#حاجقاسم وسط مجلس روضه گفت:
یک استکان چای برای من بیاور.
میدانستم فقط میخواهد مطمئن شود که استکان چای تمیز و چای تازهدم و معطر هست ، یا نه؟
همیشه این کار را میکرد ؛
به کار خادمهای آشپزخانه و آبدارخانه هم نظارت میکرد که مبادا مجلس امام حسین(ع) کم و کسری داشته باشد.
╔═.🍃.═══════╗
👉 @yar313313 🏴🏴
╚═══════.🍃.═╝
#برگیازخاطره🍃
#حاجقاسم وسط مجلس روضه گفت:
یک استکان چای برای من بیاور.
میدانستم فقط میخواهد مطمئن شود که استکان چای تمیز و چای تازهدم و معطر هست ، یا نه؟
همیشه این کار را میکرد ؛
به کار خادمهای آشپزخانه و آبدارخانه هم نظارت میکرد که مبادا مجلس امام حسین(ع) کم و کسری داشته باشد.
╔═.🍃.═══════╗
👉 @yar313313 🏴🏴
╚═══════.🍃.═╝