eitaa logo
ٖؒ﷽‌ سمت خــــــ♡ـــــــدا ﷽
393 دنبال‌کننده
11.1هزار عکس
10.8هزار ویدیو
67 فایل
❣️بسم اللّٰــه الرحمن الرحیم امام حسین(علیه السلام) زمانی که بی یاور ماند، فریاد برآورد و گفت: " هَل مِن ناصر یَنصُرُنی؟ آیا کسی هست که مرا یاری کند💔 🕊ڪپـے‌باذڪر‌صلوات‌براے‌سلامتـے‌مـهـدے عجل الله 🕊
مشاهده در ایتا
دانلود
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۷۵ مگر نه اینکه گرگها بر گرد آن بدنهاى پاك و تابناك حلقه زده اند و کفتارها، آنها را در خاك مى غلطانند. اگر اکنون غنیمت تو هستیم ، به زودى غرامت تو خواهیم شد. آن هنگام که هیچ چیز جز اعمال خویش را با خود نخواهى داشت و خدایت به بندگان خویش ستم نمى کند. و ملجاء و پناه من خداست و شکوه گاه من خداست . پس هر مکرى که مى توانى بساز و هر تالشى که مى توانى بکن . به خدا سوگند که ریشه یاد ما را نمى توانى بخشکانى و وحى ما را نمى توانى بمیرانى و دوره ما را نمى توانى به سر برسانى و ننگ این حادثه را نیز نمى توانى از خود برانى . عقلت منحرف و محدود است و ایام حکومتت کوتاه و معدود و جمعیتت پراکنده و مطرود. روزى خواهد رسید که منادى ندا خواهد کرد: اال لعنة اهلل على الظالمین .)39) پس حمد و سپاس از آن خداى جهانیان است که براى اولمان سعادت و مغفرت رقم زد و براى آخرمان ، شهادت و رحمت . از خدا مى خواهیم که ثوابشان را کامل کند و بر پاداششان بیفزاید و ما را جانشینان شایسته آنان قرار دهد، که او با محبت و مهربان است . و او براى ما کافیست و هم او بهترین پشتیبان ماست . نفسى عمیق مى کشى و مى نشینى . پشت دشمن را به خاك مالیده اى ، کار را به انجام رسانده اى و حرفى براى گفتن ، باقى نگذاشته اى . آنچه باقى گذاشته اى فقط حیرت است . یزید، اطرافیان یزید، بزرگان مجلس ، زنان پشت پرده ، سربازان و ماءموران و محافظان و حتى اهالى کاروان همه مبهوت این سؤ الند که آیا تو همان زینبى که داغ دیده اى ؟! تو همان زینبى که اسارت چشیده اى ؟! تو همان زینبى که مصیبت کشیده اى ؟! یعنى اینهمه درد و داغ و رنج و مصیبت ، ذره اى از جالل تو نکاسته است ؟ یعنى اینهمه تخفیف و تحقیر و تکفیر و ارعاب دشمن ، ذره اى تو را به عقب نشینى وانداشته است ؟ این لحن ، لحن محکومیت و اسارت نیست ، لحن سیطره و اقتدار است . تو به کجا متصلى زینب ؟ تو از کجا مدد مى گیرى ؟ تو اهل کدام جاللستانى ؟ اکنون یزید باید چیزى بگوید و این سکوت سنگین مجلس را بشکند. اما چه بگوید؟ تو چیزى براى او باقى نگذاشته اى . همه این برنامه ها و مقدمات و تشریفات براى شکستن شما بوده است و تو نه تنها نشکسته اى که در نهایت استوارى و اقتدار، دشمن را مچاله کرده اى و دور انداخته اى . تو همه دیدنیها و به رخ کشیدنیها را ندیده گرفته اى . تو یزید را رسواى خاص و عام کرده اى . اکنون هر اقدامى از سوى یزید او را رسواتر و ضایعتر مى کند. قتل و غارت و شکنجه و اسارت ، امتحان شده است و نتیجه اش این شده است . باید دستى باالى دست این تحقیر بیاورد تا به شرایط مساوى دست پیدا کند. و همین راه را پیش مى گیرد: فرو خوردن خشم و اظهار بى اعتنایى . این بیت شعر، بهترین چیزى است که در آن لحظه به ذهنش مى رسد: ادامه دارد... 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۷۶ ))این فریادى است که شایسته زنان است و مرثیه سرایى بر داغدیدگان آسان است .(( اما نه ، این شعر، مشکلى از یزید را حل نمى کند. بهترین گواه ، عکس العمل نزدیکان و اطرافیان اوست . ناگهان زنى از زنان بارگاه یزید، بى اختیار، با سربرهنه ، خود را به درون مجلس مى افکند، بر سر بریده امام ، سجده مى برد و فریاد واحسیناه سر مى دهد و از میان ضجهه ها و مویه هایش این کلمات شنیده مى شود: ))اى محبوب خاندان رسول اهلل ! اى فرزند محمد! اى غمخوار یتیمان و بیوه زنان ! اى کشته حرامزادگان ! اى یزید! خدا دست و پایت را قطع کند و به آتش دنیا قبل از آخرت بسوزاند. یزید، دستور مى دهد که او را هر چه سریعتر از مجلس بیرون ببرند. ابوبرزه اسلمى رو مى کند به یزید و مى گوید: ))واى بر تو اى یزید! هیچ مى دانى چه کرده اى و چه مى کنى ؟ به خدا قسم من شاهد بودم که بر همین لب و دندانى که تو چوب مى زنى ، پیامبر بوسه مى زد و خودم شنیدم که درباره او و برادرش حسن ، مى فرمود: ))شما هر دو سرور جوانان اهل بهشتید. خدا بکشد قاتالن شما را و لعنتشان کند و مقیم دوزخشان گرداند که بد جایگاهى است .(()41) خشم یزید از این کالم ابوبرزه اسلمى ، افزونتر مى شود و فرمان مى دهد که او را کشان کشان از مجلس بیرون ببرند. و او در آن حال که توسط ماءموران بر زمین کشیده مى شود به یزید مى گوید: ))بدان که تو در قیامت با ابن زیاد محشور مى شوى و صاحب این سر، با محمد )صلى اهلل علیه و آله و سلم (.(( یحیى بن حکم برادر مروان که همیشه از یاران و نزدیکان یزید بوده است ، فى البداهه این دو بیت را براى یزید مى خواند: ))آنان که در کربال بودند، در خویشاوندى نزدیکترند از ابن زیاد که به دروغ ، خود را جا زده است . آیا این درست است که نسل سمیه مادر بدکاره ابن زیاد به شماره ریگ بیابانها باشد و از دختر رسول اهلل ، نسلى باقى نماند؟!)41) یزید، چوبى را که در دست دارد، به سوى او پرتاب مى کند و فریاد مى زند: ))ببند دهانت را.(( یحیى به اعتراض از جا بلند مى شود و به قهر مجلس را ترك مى کند و به هنگام رفتن فقط مى گوید: ))دیگر در هیچ کار با تو همراهى نخواهم کرد.(( راءس الجالوت ، پیر مردى است از علماى بزرگ یهود که یزید براى به رخ کشیدن قدرت خود، او را به این مجلس ، دعوت کرده است . اما اکنون شنیدن حرفهاى تو و دیدن رفتار یزید، او را دچار حیرت و شگفتى کرده است . رو مى کند به یزید و مى پرسد: ))آیا این سر، واقعا سر فرزند پیامبر شماست و این کاروان ، خاندان اویند؟!(( یزید مى گوید: ))آرى ، اینچنین است .(( راءس الجالوت مى پرسد: ))به چه جرمى اینها کشته شدند؟(( یزید پاسخ مى دهد: ))او در مقابل حکومت ما قد برافراشت و قصد براندازى حکومت ما را داشت .(( راءس الجالوت ، بهت زده مى گوید: ))فرزند پیامبر که به حکومت ، شایسته تر است . نسل من پس از هفتاد پشت به داود پیامبر مى رسد و مردم به سبب این اتصال ، مرا گواهى مى دارند، خاك قدمهاى مرا بر چشم مى کشند و در هیچ مهم ، بى حضور و مشورت و دستور من عمل نمى کنند. ادامه دارد... 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۷۷ چگونه است که شما فرزند پیامبرتان را به فاصله یک نسل مى کشید و به آن افتخار مى کنید؟ به خدا قسم که شما بدترین امتید.(( یزید که همه اینها را از چشم خطا به تو مى بیند، خشمگین به تو نگاه مى کند و به او مى گوید، اگر پیامبر نگفته بود که : ))اگر کسى ، نامسلمانى را که در پناه و تعهد اسالم است بیازارد، روز قیامت دشمن او خواهم بود.)42))) هم االن دستور قتلت را صادر مى کردم . راءس الجالوت مى گوید: ))این کالم که حجتى علیه خود توست . اگر پیامبر شما دشمنى کسى خواهد بود که معاهد نامسلمان را بیازارد، با تو که اوالد او را کشته اى و آزرده اى چه خواهد کرد؟! من به چنین پیامبرى ایمان مى آورم )). و رو مى کند به سر بریده امام و مى گوید: ))در پیشگاه جدت گواه باش که من شهادت مى دهم به وحدانیت خدا و رسالت محمد )صلى اهلل علیه و آله و سلم .((( یزید دندان مى ساید و مى گوید: ))عجب ! به دین اسالم وارد شدى . من که پادشاه اسالمم ، چنین مسلمانى را نمى خواهم .(( و فریاد مى زند: ))جالد! بیا و گردن این یهودى را بزن .(( مردى سرخ روى از اهالى شام به فاطمه دختر امام حسین نگاه مى کند و به یزید مى گوید: ))این کنیزك را به من ببخش .(( فاطمه ناگهان بر خود مى لرزد، ترس در جانش مى افتد، خود را در آغوش تو مى افکند و گریه کنان مى گوید: ))عمه جان ! یتیم شدم ! کنیز هم بشوم ؟!(( و تو فاطمه را در آغوشت پناه مى دهى و آنچنانکه یزید و آن مرد بشنوند، مى گویى : ))نه عزیزم ! این حرف بزرگتر از دهان این فاسق است .(( و خطاب به آن مرد مى گویى : ))بد یاوه اى گفتى پست فطرت ! اختیار این دختر نه به دست توست و نه به دست یزید.(( یزید دندانهایش را به هم مى ساید و به تو مى گوید: ))این اسیر من است . من هر تصمیمى بخواهم درباره اش مى گیرم .(( تو پاسخ مى دهى : ))به خدا که چنین نیست . چنین حقى را خدا به تو نداده است . مگر از دین ما خارج شوى و به دین دیگرى درآیى .(( آتش خشم در جان یزید شعله مى کشد و پرخاشگر مى گوید: ))به من چنین خطاب مى کنى ؟ این پدر و برادر تو بودند که از دین خارج شدند.(( تو مى گویى : ))تو و جدت اگر مسلمان هستید، به دست جدم و پدرم مسلمان شده اید.(( یزید در مقابل این کالم تو، پاسخى براى گفتن پیدا نمى کند، جز آنکه لجوجانه بگوید: ))دروغ مى گویى اى دشمن خدا.(( تو اما همین کالمش را هم بى پاسخ نمى گذارى : ))چون زور و قدرت دست توست ، از سر ستم ، ناسزا مى گویى و مى خواهى به زور محکوممان کنى .(( ادامه دارد... 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۷۸ یزید در مى ماند و مرد شامى دوباره خواسته اش را تکرار مى کند و یزید خشمش را بر سر او هوار مى کند: ))خدا مرگت دهد. خفقان بگیر.(( ماندن شما در این مجلس ، بیش از این ، به صالح یزید نیست . خطبه تو نه تنها مستى را از سر خود او پرانده ، که همه را از آشنا و غریبه و دور و نزدیک ، مقابل او ایستانده و همه نقشه هایش را نقش بر آب کرده . اگر مردم چهار کالم دیگر از این دست بشنوند و دو جراءت و شهامت دیگر از این دست ببیند، دیگر قابل کنترل نیستند. به زودى خبر خطبه و خطابه تو در مقابل یزید، در سراسر شام مى پیچید و حیثیتى براى دستگاه یزید باقى نمى گذارد. در شرایطى که مدعیان مردى و مردانگى ، در مقابل حکومت ، جراءت سخن گفتن ندارند، ایستادن زنى در مقابل یزید و لجن مال کردن او، حادثه کوچکى نیست . بخصوص که گفته مى شود؛ این زن در موضع اسارت و مظلومیت بوده است و نه در موضع حاکمیت و قدرت . و این تازه ، اولین شراره هاى آتشى است که تو برپا کرده اى . این آتش تا دودمان باعث و بانى این ستمها و اولین غاصبان حقوق اهل بیت را نسوزاند، خاموش نمى شود. یزید فریاد مى زند: ))ببریدشان . همه شان را ببرید و در خرابه کنار همین قصر، سکنى دهید تا تکلیفشان را روشن کنم .(( پرتو هفدهم خرابه ، جایى است بى سقف و حصار، در کنار کاخ یزید که پیداست بعد از اتمام بناى کاخ ، معطل مانده است . نه در مقابل سرماى شب ، حفاظى دارد و نه در مقابل آفتاب طاقت سوز روز، سر پناهى . تنها در گوشه اى از آن ، سقفى در حال فرو ریختن هست که جاى امنى براى اسکان بچه ها نیست . وقتى یکى از کودکان با دیدن سقف ، متوحش مى شود و به احتمال فروریختن آن اشاره مى کند، ماءمور مى خندد و به دیگرى مى گوید: ))اینها را نگاه کن ! قرار است فردا همگى کشته شوند و امروز نگران فروریختن سقف اند.(( طبیعى است که این کالم ، رعب و وحشت بچه ها را بیشتر کند اما حرفهاى امام تسلى و آرامششان مى بخشد: عزیزانم ! مطمئن باشید که ما کشته نخواهیم شد. ما به مدینه عزیمت مى کنیم و شما به خانه هاى خود باز مى گردید. دلهاى بچه ها به امید آینده آرام مى گیرد. اما به هر حال ، خرابه ، خرابه است و جاى زندگى کردن نیست . چهره هایى که آسمان هرگز رنگ رویشان را ندیده ، باید در هجوم سرماى شب بسوزند و در تابش مستقیم آفتاب ظهر پوست بیندازند. انگار که لطیف ترین گلهاى گلخانه اى را به کویرى ترین نقطه جهان ، تبعید کرده باشند. تو هنوز زنها و بچه ها را در خرابه اسکان نداده اى ، هنوز اشکهایشان را نسترده اى ، هنوز آرامشان نکرده اى و هنوز گرد و غبار راه از سر و رویشان نگرفته اى که زنى با ظرفى از غذا وارد خرابه مى شود. به تو سالم مى کند و ظرف غذا را پیش رویت مى نهد. ادامه دارد... 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۷۹ بوى غذاى گرم در فضاى خرابه مى پیچد و توجه کودکانى را که مدتهاست جز گرسنگى نکشیده اند و جز نان خشک نچشیده اند، به خود جلب مى کند. تو زن را دعا مى کنى و ظرف غذا را پس مى زنى و به زن مى گویى : ))مگر نمى دانى که صدقه بر ما حرام است ؟(( زن مى گوید: ))به خدا قسم که این صدقه نیست ، نذرى است بر عهده من که هر غریب و اسیرى را شامل مى شود.(( تو مى پرسى که : ))این چه عهد و نذرى است ؟!(( و او توضیح مى دهد که : ))در مدینه زندگى مى کردیم و من کودك بودم که به بیمارى العالجى گرفتار شدم . پدر و مادرم مرا به خانه فاطمه بنت رسول اهلل بردند تا او و على براى شفاى من دعا کنند. در این هنگام پسرى خوش سیما وارد خانه شد. او حسین فرزند آنها بود. على او را صدا کرد و گفت : حسین جان ! دستت را بر سر این دختر قرار ده و شفاى او را از خدا بخواه . حسین ، دست بر سر من گذاشت و من بالفاصله شفا یافتم و آنچنان شفا یافتم که تا کنون به هیچ بیمارى مبتال نشده ام . گردش روزگار، مرا از مدینه و آن خاندان دور کرد و در اطراف شام سکنى داد. من از آن زمان نذر کرده ام که براى سالمتى آقا حسین به اسیران و غریبان ، احسان کنم تا مگر جمال آن عزیز را دوباره ببینم .(( تو همین را کم داشتى زینب ! که از دل صیحه بکشى و پاره هاى جگرت را از دیدگانت فرو بریزى . و حاال این سجاد است که باید تو را آرام کند و این کودکانند که باید به دلدارى تو بیایند. در میان ضجه ها و گریه هایت به زن مى گویى : ))حاجت روا شدى زن ! به وصال خود رسیدى .(( من زینبم ، دختر فاطمه و على و خواهر حسین و این سر که بر سر داراالماره نصب شده ، سر همان حسینى است که تو به دنبالش مى گردى و این کودکان ، فرزندان حسین اند. نذرت تمام شد و کارت به سرانجام رسید.(( زن نعره اى از جگر مى کشد و بیهوش بر زمین مى افتد. تو پیش پیکر نیمه جان او زانو مى زنى و اشکهاى مدامت را بر سر و صورت او مى پاشى زن به هوش مى آید، گریه مى کند، زار مى زند، گیسوانش را مى کند، بر سر و صورت مى کوبد. و دوباره از هوش مى رود. باز به هوش مى آید، خود را بر خاك مى کشد، بر پاى کودکان بوسه مى زند، خاك پایشان را به اشک چشم مى شوید و باز از هوش مى رود. آنچنانکه تو ناگزیر مى شوى دست از تعزیت خود بردارى و به تیمار این زن غریب بپردازى . تو هنوز خود را باز نیافته اى و کودکان هنوز از تداعى این خاطره جگر سوز فارغ نشده اند که زنى دیگر با کوزه آبى در دست وارد خرابه مى شود. چهره این زن ، اما براى تو آشناست . او تو را به جا نمى آورد اما تو خوب او را به یاد مى آورى . چهره او از دوران کودکى ات به یاد مانده است . زمانى که به خانه مادرت زهرا مى آمد و براى کمک به کارهاى خانه مادرت التماس مى کرد. ادامه دارد... 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۸۰ و دختر کوچک و دوست داشتنى و شیرینى را در ذهن دارد و به نام زینب که هر بار به خانه فاطمه مى رفته ، سراپاى او را غرق بوسه مى کرده و او را در آغوش مى گرفته و قلبش التیام مى یافته . آنچنانکه تا سالها کمک به کار خانه را بهانه مى کرده تا با محبوب کوچک خود، تجدید دیدار کند و از آغوش او وام التیام بگیرد. او واله و سرگشته زینب شده ، اما حوادثى او را از مدینه دور کرده و دست نگاهش را از جمال زینب ، کوتاه ساخته . و براى اینکه خدا عطش اشتیاق او را به زالل وصال زینب فرو بنشاند، عهد کرده که عطش غریبان و اسیران و در راه ماندگان را فرو بنشاند. او باور نمى کند که تو زینبى ! و چگونه ممکن است که آن عقیله ، آن دردانه و عزیز کرده قوم و قبیله ، اکنون ساکن خرابه اى در شام شده باشد؟! چگونه ممکن است که بانوى بانوان عالم ، رخت اسیرى بر تن کرده باشد؟! انکار او، و نقل خاطرات او تنها کارى که مى کند، مشتعل کردن آتش عزاى تو و بچه هاست . خرابه تا نیمه هاى شب ، نه خرابه اى در کنار کاخ یزید که عزاخانه اى است در سوگ حسین و برادران و فرزندان حسین . بچه ها با گریه به خواب مى روند و تو مهیاى نماز شب مى شوى . اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته اى که صداى دختر سه ساله حسین به گریه بلند مى شود. گریه اى نه مثل همیشه . گریه اى وحشتزده ، گریه اى به سان مارگزیده . گریه کسى که تازه داغ دیده . دیگران به سراغش مى روند و در آغوشش مى گیرند و تو گمان مى کنى که هم االن آرام مى گیرد و صبر مى کنى . بچه ، بغل به بغل و دست به دست مى شود اما آرام نمى گیرد. پیش از این هم رقیه هرگز آرام نبوده است . از خود کربال تا همین خرابه . لحظه اى نبوده که آرام گرفته باشد، لحظه اى نبوده که بهانه پدر نگرفته باشد، لحظه اى نبوده که اشکش خشک شده باشد، لحظه اى نبوده که با زبان کودکانه اش مرثیه نخوانده باشد. انگار که داغ رقیه ، بر خالف سن و سالش ، از همه بزرگتر بوده است . به همین دلیل در تمام طول راه ، و همه منازل بین راه ، همه مالحظه او را کرده اند، به دلش راه آمده اند، در آغوشش گرفته اند، دلدارى اش داده اند، به تسالیش نشسته اند و یا الاقل پا به پاى او گریسته اند. هر بار که گفته است : ))کجاست پدرم ؟ کجاست حمایتگرم ؟ کجاست پناهگاهم ؟(( همه با او گریسته اند و وعده مراجعت پدر از سفر را به او داده اند. هر بار که گفته است : ))عمه جان ! از ساربان بپرس که کى به منزل مى رسیم .(( همه تالش کرده اند که با نوازش او، با سخن گفتن با او و با دادن وعده هاى شیرین به او، رنج سفر را برایش کم کنند. اما امشب انگار ماجرا فرق مى کند. این گریه با گریه همیشه متفاوت است . این گریه ، گریه اى نیست که به سادگى آرام بگیرد و به زودى پایان بپذیرد. انگار نه خرابه ، که شهر شام را بر سرش گذاشته است این دختر سه ساله . فقط خودش که گریه نمى کند، با مویه هاى کودکانه اش ، همه را به گریه مى اندازد و ضجه همه را بلند مى کند. تو هنوز بر سر سجاده اى که از سر بریده حسین مى شنوى که مى گوید: ))خواهرم ! دخترم را آرام کن .(( ادامه دارد... 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۸۱ تو ناگهان از سجاده کنده مى شوى و به سمت سجاد مى دوى . او رقیه را در آغوش گرفته است ، بر سینه چسبانده است و مدام بر سر و روى او بوسه مى زند و تالش مى کند که با لحن شیرین پدرانه و برادرانه آرامش کند اما موفق نمى شود. تو بچه را از آغوشش مى گیرى و به سینه مى چسبانى و از داغى سوزنده تن کودك وحشت مى کنى . - رقیه جان ! رقیه جان ! دخترم ! نور چشمم ! به من بگو چه شده عزیز دلم ! بگو که در خواب چه دیده اى ! تو را به جان بابا حرف بزن . رقیه که از شدت گریه به سکسکه افتاده است ، بریده بریده مى گوید: ))بابا، سر بابا را در خواب دیدم که در طشت بود و یزید بر لب و دندان و صورت او چوب مى زد. بابا خودش به من گفت که بیا.(( تو با هر زبانى که بلدى و با هر شیوه اى که همیشه او را آرام مى کرده اى ، تالش مى کنى که آرامش کنى و از یاد پدر غافلش گردانى ، اما نمى شود، این بار، دیگر نمى شود. گریه او، بى تابى او و ضجه هاى او همه کودکان و زنان خرابه نشین را و سجاد را آنچنان به گریه مى اندازد که خرابه یکپارچه گریه و ضجه مى شود و صدا به کاخ یزید مى رسد. یزید که مى شنود؛ دختر حسین به دنبال سر پدر مى گردد، دستور مى دهد که سر را به خرابه بیاورند. ورود سر بریده امام به خرابه ، انگار تازه اول مصیبت است . رقیه خود را به روى سر مى اندازد و مثل مرغ پر کنده پیچ و تاب مى خورد. مى نشیند، برمى خیزد، دور سر مى چرخد، به سر نگاه مى کند، بر سر و صورت و دهان خود مى کوبد، خم مى شود، زانو مى زند، سر را در آغوش مى کشد، مى بوید، مى بوسد، خون سر را با دست و صورت و مژگان خود مى سترد و با خون خود که از دهان و گوشه لبها و صورت خود جارى شده در مى آمیزد، اشک مى ریزد، ضجه مى زند، صیحه مى کشد، مویه مى کند، روى مى خراشد، گریه مى کند، مى خندد، تاولهاى پایش را به پدر نشان مى دهد، شکوه مى کند، دلدارى مى دهد، اعتراض مى کند، تسلى مى طلبد و خرابه را و جان همه خراباتیان را به آتش مى کشد. بابا! چه کسى محاسن تو را خونین کرده است ؟ بابا! چه کسى رگهاى تو را بریده است ؟ بابا! چه کسى در این کوچکى مرا یتیم کرده است ؟ بابا! چه کسى یتیم را پرستارى کند تا بزرگ شود؟ بابا! این زنان بى پناه را چه کسى پناه دهد؟ بابا! این چشمهاى گریان ، این موهاى پریشان ، این غربیان و بى پناهان را چه کسى دستگیرى کند؟ بابا! شبها وقت خواب ، چه کسى برایم قرآن بخواند؟ چه کسى با دستهایش موهایم را شانه کند؟ چه کسى با لبهایش اشکهایم را بروید؟ چه کسى با بوسه هایش غصه هایم را بزداید؟ چه کسى سرم را بر زانویش بگذارد؟ چه کسى دلم را آرام کند؟ کاش مرده بودم بابا! کاش فداى تو مى شدم ! کاش زیر خاك بودم ! کاش به دنیا نمى آمدم ! کاش کور مى شدم و تو را در این حال و روز نمى دیدم ادامه دارد... 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۸۴ نمى توان گفت که هر چه بود، گذشت . ولى مى توان گفت که فصل مصیبت ، سپرى شد. اگر چه این فصل به اندازه تمام سالهاى عمر، کش آمد و اگرچه این فصل ، خزانى جاودانه براى عالم ، رقم زد. نمى توان توقع کرد که تو اکنون که به مدینه باز مى گردى ، تمام خاطرات این سفر را، این سفر پر رنج و راز و خطر را تداعى نکنى و براى لحظه لحظه آن ، در خلوت کجاوه خودت ، اشک نریزى . اما تو باید خودت را هم حفظ کنى زینب ! چرا که کار تو هنوز به اتمام نرسیده است . پس به یاد بیاور اما گریه نکن . یزید شما را میان اقامت در شام و مراجعت به مدینه ، مخیر ساخت . و تو و امام ، مراجعت به مدینه را برگزیدید. تو گفتى : ))ما را به مدینه برگردان . ما به سوى جدمان هجرت مى کنیم (( به هنگام خروج از شام ، یزید پول زیادى براى تو پیشکش آورد و گفت : ))این را به عوض خون حسین بگیرید.(( و تو بر سرش فریاد زدى که : ))واى بر تو اى یزید که چقدر وقیح و سنگدل و بى حیایى . برادرم را مى کشى و در عوض آن به من مال مى دهى ؟!(( یزید شرمگین سرش را به زیر افکند و پولهایش را پس کشید. یزید به جبران گذشته ، نعمان بن بشیر را که مسن تر و مهربانتر و نرمخوتر بود به سرپرستى کاروان برگزید و به او سفارش کرد که همه گونه با اهل کاروان مدارا کند. کاروان را از کناره شهرها بگذارند و در جاى خوب مقام دهد. و ماءموران و محافظان را از اطراف کاروان ، دورتر نگاه دارد تا اهل کاروان معذب نشوند. و نیز دستور داد که بر شترها کجاوه بگذارند و کجاوه ها را با پارچه هاى ابریشمین و زربفت ، زینت دهند و... و تو وقتى چشمت به این پارچه هاى رنگارنگ افتاد، خشمگین شدى و فریاد زدى : این پارچه هاى الوان و این زینتها را فرو بریزید. این کاروان ، عزادار فرزند رسول اهلل است . کاروان را سیاه بپوشانید تا مردم همه بدانند که این کاروان مصیبت زده شهادت اوالد زهر است .(( و دستور دادى که عالوه بر آن ، در پس و پیش و میان کاروان پرچمهاى سیاه برافرازند تا هر کس به این کاروان بر مى خورد، بفهمد که چه اتفاق بزرگى در عالم افتاده است و بفهمد که باعث و بانى این اتفاق که بوده است و بفهمد که ... و براى دستگاه یزید حیثیتى نماند. با خطبه اى که تو در مجلس یزید خواندى ، با تعزیتى که تو در شام بر پا کردى و با خطبه تکان دهنده اى که سجاد در مسجد شام خواند، یزید بر حکومت خود ترسید و اگر چه به دروغ ، اظهار ندامت کرد. به تو گفت : ))خدا لعنت کند ابن زیاد را که حسین را به قتل رساند. من هرگز به قتل حسین ، راضى نبودم .(( تو پاسخ دادى : ))اى یزید به خدا قسم که برادرم حسین را جز تو کسى نکشت . و اگر فرمان تو نبود، ابن زیاد کوچکتر و حقیرتر از آن بود که به چنین کار بزرگى دست بزند. تو از خدا نترسیدى ؟ به قتل کسى دست یازیدى که پیامبر درباره اش فرموده بود: حسن و حسین جوانان بهشتى اند. اگر بگویى رسول خدا چنین نگفته است ، دروغ گفته اى و مردم تو را تکذیب خواهند کرد و اگر بگویى گفته است ، خصم خودت شده اى .(( و یزید سر فرو انداخت و به این آیه از قرآن ، اعتراف کرد که : ذریة بعضها من بعض .)43) به آینده فکر کن زینب ! به رسالتى که بر دوش توست ! به مدینه اى که پیش روى توست ادامه دارد... 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۸۵ تا ساعتى دیگر، قاصدى خبر شهادت حسین و دو فرزندت را به شویت عبداهلل خواهد داد. و عبداهلل گریه کنان خواهد گفت : اناهلل و اناالیه راجعون . غالمى که نامش ابوالسالس است به طعنه خواهد گفت : ))این مصیبت از حسین به ما رسید.(( و عبداهلل کفش خود را بر دهان او خواهد کوبید که : ))اى حرامزاده ! درباره حسین چنین جسارتى مى کنى ؟ به خدا قسم که اگر در آنجا حضور داشتم ، دست از دامنش بر نمى داشتم تا در رکابش کشته شوم . سوگند به خدا که آنچه تحمل این مصیبت را بر من ممکن مى کند و آرامشم مى بخشد این است که این دو فرزند، همراه حسین و در راه حسین کشته شدند.(( و سپس روى به آسمان خواهد کرد و خواهد گفت : ))خدایا! مصیبت حسین ، جانم را گداخت اما تو را سپاس مى گویم که اگر خودم نبودم تا جانم را فدایش کنم ، دو فرزندم را قربانى خاك پایش کردم .(( زیر لب زمزمه مى کنى : کاش هزار فرزند مى داشتم و همه را فداى یک تار موى حسین مى کردم .(( و نام آرام بخش حسین را زیر لب ترنم مى کنى : حسین ! حسین ! حسین ! حسین اگر بود، تحمل همه این رنجها و دردها و داغها اینقدر مشکل نبود. حتى داغ على اکبر، حتى مصیبت قاسم ، حتى شهادت على اصغر، حتى عروج عباس ...! عباس ؟! تو با خواهرت چه کردى عباس ؟! تو از کجا آمده بودى عباس ؟ تو چگونه خودت را با جگر زینب ، پیوند زدى ؟ هم اکنون که به مدینه مى رسیم ، من به مادرت چه بگویم ؟ بگویم ام البنین ! مادر پسران مادر کدام پسران ؟ کجایند آن چهار سروى که تو روانه کربال کردى ؟ بگویم : ام البنین ! همه مادران عالم باید تربیت پسر را از تو یاد بگیرند، همه مردان عالم باید پیش تو درس ادب بخوانند. حسین ! حسین ! حسین ! جاذبه عشق تو با این چهار جوان چه کرد؟ با پیران و سالخوردگان چه کرد؟ با حبیب چه کرد؟ با مسلم چه کرد؟ حسین ! حسین ! حسین ! تو اگر بودى ، سینه تسالى تو اگر بود، نگاه آرام بخش تو اگر بود، همه غمهاى عالم ، قابل تحمل بود. پدرم فداى آنکه عمود خیمه اش شکسته شد. پدرم فداى آنکه غمگین در گذشت . پدرم فداى آنکه تشنه جان سپرد. پدرم فداى آنکه محاسنش غرق خون شد. پدرم فداى آنکه جدش محمد مصطفاست ، جدش فرستاده خداست . راستى حسین ! این سؤ ال تو را چه پاسخ گفتند وقتى که پرسیدى : فبم تستحلون دمى ؟)44) راستى ، یک قطره از خون على اصغر حتى به زمین نچکید... میان دست و بدن عباس ، چقدر فاصله افتاده بود؟ هیچ کس آب نخورد، حتى وقتى که آب آزاد شد. ادامه دارد... 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۸۶ راستى رقیه به حسین چه گفت ، رقیه با حسین چه کرد که حسین به او پروانه رفتن داد؟ از همه سخت تر وداع بود. وداع با حسین . وداع با جهان ، وداع با جان ، وداع با هر چه که دوست داشتنى است . زینب ! زینب ! زینب ! تو را به خدا خودت را حفظ کن . کار تو هنوز به اتمام نرسیده است . تو تازه باید پیام کربالیى ات را از مدینه رسول اهلل به تمام عالم منتشر کنى . تو باید خون حسین را تا ابد تازه نگه دارى . و اصال مگر نه مرجعیت آشکار، پس از حسین با توست ؟ مگر نه سجاد باید باید در پرده اختفا بماند تا نسل امامت حفظ شود؟ پس تو از این پس ، پناه مردمى ، مرجع پرسشهاى مردمى ، حالل مشکالت مردمى و پرچم هدایت مردمى و شاخص میان حق و باطل مردمى . رداى امامت با دستهاى توست که از دوش حسین به قامت سجاد منتقل مى شود. پس گریه نکن زینت ! خودت را حفظ کن زینب ! اکنون آرام آرام به مدینه نزدیک مى شوى و رسالتى که در مدینه چشم انتظار توست ، از آنچه تاکنون بر دوش خود، حمل کرده اى ، کمتر نیست . پرده کجاوه را کنار مى زنى و از پشت پرده هاى اشک به راه ، نگاه مى کنى . چیزى تا مدینه نمانده است . سواد مدینه که از دور پیدا مى شود، فرمان مى دهى که همگان از مرکبها پیاده شوند: به احترام حرم رسول اهلل از محملها فرود بیایید! همه پیاده مى شوند. و امام فرمان مى دهد که همان جا خیمه را علم کنند. سپس بشیرین جذلم را صدا مى کند و به او مى گوید: ))بشیر! پدرت شاعر بود، خدا رحمتش کند. تو نیز شعر مى توانى سرود؟(( بشیر مى گوید: ))آرى یابن رسول اهلل .(( امام مى فرماید: پس ، پیش از ما به مدینه برو و شهادت اباعبداهلل را به اطالع مردم برسان . بشیر به تاخت خود را به مدینه مى رساند، مقابل مسجد پیامبر مى ایستد و این دو بیت را فریاد مى زند: یا اهل یثرب ال مقام لکم بها الجسم منه بکربالء مضرج قتل الحسین فادمعى مدرار و الراءس منه على القناة یدار اى اهل یثرب ! دیگر مدینه جاى ماندن نیست ، که حسین به شهادت رسیده است . پس همه چشمها باید هماره بر او بگریند که حسین در کربال به خون تپید و سرش بر نیزه ها چرخید. و اعالم مى کند که : ))اى اهل مدینه ! على ، فرزند حسین با عمه ها و خواهرانش به نزدیکى شهر رسیده اند. من جاى آنها را به شما نشان خواهم داد. خبر، به سرعت باد در همه کوچه پس کوچه ها و خانه هاى مدینه مى پیچید و شهر یکپارچه ، ضجه و ناله مى شود. زنان و دختران از خانه ها بیرون مى ریزند، روى مى خراشند، موى مى کنند، بر سر و صورت مى زنند، خاك بر سر مى ریزند و شیون و فریاد مى کنند. ادامه دارد... 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۸۷ هاتفى میان زمین و آسمان ، صال مى دهد: ))اى آنانکه حسین را نشناختید و او را به قتل رساندید! بشارت باد بر شما عذاب و مصیبت جانسوز. تمام اهل آسمان ، از پیامبران تا فرشتگان شما را نفرین مى کنند. پس بدانید که لعنت شما بر زبان سلیمان و موسى و عیسى گذشته است .(( ام لقمان ، دختر عقیل ، با شنیدن این خبر، با سر و پاى برهنه از خانه بیرون مى جهد و سرآسیمه و دیوانه وار این اشعار را مى خواند: ما ذا تقولون اذ قال النبى بکم بعترتى و باهلى بعد مفتقدى ما کان هذا جزائى اذ نصحت لکم ما ذا فعلتم و انتم آخراالمم منهم اسارى و قتلى ضرجوابدم ان تخلفونى بسوء فى ذوى رحمى چه پاسخى براى پیامبر دارید اگر به شما بگوید که شما به عنوان آخرین امت بر سر عترت و خاندانم ، پس از من چه آوردید؟ عده اى را اسیر کردید و عده اى را به خون کشیدید؟ پاداش من که خیر خواه شما بودم این نبود که با بازماندگانم اینسان بدى کنید.(( دختر جوانى با شنیدن این خبر، همچون جنون زده ها از خانه بیرون مى زند، و بى چادر و مقنعه و کفشى در کوچه راه مى رود و سر تکان مى دهد و با خود مویه مى کند: ))پیام آورى ، خبر مرگ موالیم را آورد، خبر، دلم را به آتش کشید. تنم را بیمار کرد و جانم را اندوهگین ساخت . پس اى چشمهاى من یارى کنید و اشک ببارید و پیوسته و مدام ببارید. اشک بر آن کسى که در مصیبت او عرش خدا به لرزه در آمد و با شهادت او مجد و دین ما به تباهى رفت . آرى گریه کنید بر پسر دختر پیامبر و وصى و جانشین او. هر چند که جایگاه و منزل او از ما دور است .(( پیش از آنکه بشیر، باز گردد، مردم ضجه زنان و مویه کنان ، از مدینه بیرون مى ریزند و با اشک و آه و گریه به استقبال شما مى آیند. مدینه جز هنگام ارتحال پیامبر، چنین درد و داغ و آه و شیونى را به خود ندیده است . زنان ، زنان مدینه ، زنان بنى هاشم که چند ماه پیش تو را بدرقه کردند اکنون تو را به جا نمى آورند. باور نمى کنند که تو همان زینبى باشى که چند ماه پیش ، از مدینه رفته اى . باور نمى کنند که درد و داغ و مصیبت ، در عرض چند ماه بتواند همه موهاى زنى را یک دست سپید کند، بتواند چشمها را اینچنین به گودى بنشاند، بتواند رنگ صورت را برگرداند و بتواند کسى را اینچنین ضعیف و زرد و نزار گرداند. تازه آنها چگونه مى توانند بفهمند که هر مو چگونه سپید گشته است و هر چروك با کدام داغ ، بر صورت نقش بسته است . امام در میان ازدحام مردم ، از خیمه بیرون مى آید، بر روى بلندى اى مى رود و در حالى که با دستمالى ، مدام اشکهایش را مى سترد، براى مردم خطبه مى خواند، خطبه اى که در اوج حمد و سپاس و رضایت و اقتدار، آنچنان ابعاد فاجعه را براى مردم مى شکافد که ضجه ها و ناله هایشان ، بیابان را پر مى کند: ))همینقدر بدانید مردم که پیغمبر به جاى اینکه سفارش ما را کرد، اگر توصیه کرده بود که با ما بجنگند، بدتر از آنچه که کردند در توانشان نبود.(( مردم ، کاروان را بر سر دست و چشم خویش به سوى مدینه پیش مى برند. وقتى چشم تو به دروازه مدینه مى افتد، زیر لب با مدینه سخن مى گویى و به پهناى صورت ، اشک مى ریزى ادامه دارد... 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'
📚بہ‌وقت‌ڪتاب: 🥀 ✍🏻نویسنده:سیدمهدۍشجاعے پاࢪت ۸۸ مدینة جدنا ال تقبلینا خرجنا منک باالهلین جمعا فبا الحسرات و االحزان جئنا رجعنا ال رجال و ال بنینا ما را به خود راه مده اى مدینه جد ما که با کوله بارى از حزن و حسرت آمده ایم . همه با هم بودیم وقتى که از پیش تو مى رفتیم اما اکنون بى مرد و فرزند، بازگشته ایم .(( به حرم پیامبر که مى رسى ، داخل نمى شوى ، دو دست بر چهارچوبه در مى گذارى و فریاد مى زنى : ))یا جداه ! من خبر شهادت برادرم حسین را برایت آورده ام .(( و همچون آفتابى که در آسمان عاشورا درخشید و در کوفه و شام به شفق نشست ، در مغرب قبر پیامبر، غروب مى کنى . افتان و خیزان به سمت قبر پیامبر مى دوى ، خودت را روى قبر مى اندازى و درد دلت را با پیامبر، آغاز مى کنى . شاید به اندازه همه آنچه که در طول این سفر گریسته اى ، پیش پیامبر، گریه مى کنى و همه مصائب و حوادث را موبه مو برایش نقل مى کنى و به یادش مى آورى آن خواب را که او براى تو تعبیر کرد. انگار که تو هنوز همان کودکى که در آغوش پیامبر نشسته اى و او اشکهاى تو را با لبهایش مى سترد و خواب تو را تعبیر مى کند: ))آن درخت کهنسال ، جد توست عزیز دلم که به زودى تندباد اجل او را از پاى در مى آورد و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه مى بندى و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه دیگر خوش مى کنى و پس از پدر، دل به دو برادر مى سپارى که آن دو نیز در پى هم ، ترك این جهان مى گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت ، تنها مى گذارند.(( - تعبیر شد خواب کودکى هاى من پیامبر! و من اکنون با یک دنیا مصیبت و غربت تنها مانده ام . 🥀🕯پــــــــایـــــــان🕯🥀 🕯🍂' الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🖤🍃'