#قسمت_چهاردهم
💫سالهای آخر، قبل از انقلاب بود. ابراهيم به جز رفتن به بازار مشغول فعاليت ديگری بود.
💫تقريبا کسی از آن خبر نداشت. خودش هم چيزی نمی گفت. اما كاملا رفتار و اخلاقش عوض شده بود. ابراهيم خيلی معنوی تر شده بود.
💫صبح ها يک پلاستيک مشكی دستش می گرفت و به سمت بازار می رفت. چند جلد کتاب داخل آن بود.
💫يک روز با موتور از سر خيابان رد می شدم. ابراهيم را ديدم. پرسيدم: داش ابرام کجا ميری؟!
💫 گفت: ميرم بازار.
💫سوارش کردم، بين راه گفتم: چند وقته اين پلاستيک رو دستت ميبينم چيه!؟
💫گفت: هيچی کتابه!
💫بين راه، سر کوچه نائب السلطنه پياده شد. خداحافظی کرد و رفت.
💫تعجب کردم، محل کار ابراهيم اينجا نبود. پس کجا رفت!؟
💫با كنجكاوی به دنبالش آمدم. تا اينکه رفت داخل يک مسجد، من هم دنبالش رفتم. بعد در کنار تعدادی جوان نشست و کتابش را باز کرد. فهميدم دروس حوزوی میخوانه.
💫از مسجد آمدم بيرون. از پيرمردی که رد می شد سؤال کردم: ببخشيد، اسم اين مسجد چيه؟
💫جواب داد: حوزه حاج آقا مجتهدی.
💫با تعجب به اطراف نگاه کردم. فکر نمی کردم ابراهيم طلبه شده باشه.
💫آنجا روی ديوار حديثی از پيامبر (ص) نوشته شده بود: «آسمانها و زمين و فرشتگان، شب و روز برای سه دسته طلب آمرزش می کنند: علماء، کسانی که به دنبال علم هستند و انسانهای با سخاوت».
💫شب وقتی از زورخانه بيرون می رفتم گفتم: داش ابرام حوزه ميری و به ما چيزی نميگی؟
💫يک دفعه با تعجب برگشت و نگاهم کرد. فهميد دنبالش بودم. خيلی آهسته گفت: آدم حيف عمرش رو فقط صرف خوردن و خوابيدن بکنه. من طلبه رسمي نيستم. همينطوری برای استفاده ميرم، عصرها هم ميرم بازار ولی فعلا به کسی حرفی نزن.
💫تا زمان پيروزی انقلاب روال کاری ابراهيم به اين صورت بود.
💫پس از پيروزی انقلاب آنقدر مشغوليت های ابراهيم زياد شد که ديگر به کارهای قبلی نمی رسيد.
#پایان
@yarane_ebrahim_yazd
#گروه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی