یاران سلیمانی🕊
#شهید_مجید_قربانی #رمان_مجید_بربری #پارت_۲ #داستان_اول 🌸حلب،الحاضر، خان طومان_۱۳۹۴/۱۰/۲۱ ~ ساعت سه
#شهید_مجید_قربانی
#رمان_مجید_بربری
#پارت_۳
#داستان_دوم
🕊تهران ۲۲/ ۱۰ /۱۳۹۴
~خبر های ضد و نقیضِ خان طومان، در فضای مجازی و بین مردم پر شده بود.
یکی میگفت ۲۰ تا شهید دادند، دیگری میگفت نه ۵۰ تا،کسی هم میگفت اصلاً شهید ندادند!...
در این همهمه شایعه و حقیقت، مهررشاد دایی کوچک مجید اولین کسی بود که فهمید:(
رفیقش در پارکینگ دادسرا گفته بود:
+میگن دیروز یه ده دوازده نفری، توی سوریه شهید شدند.🖤
_ واقعاً؟این همه! حتماً عملیات بوده.
+این پسره رو میشناسی توی یافت آباد. محله خودمون قهوه خونه داشت؟ خیلی شوخ و شلوغ بود با نصف محل هم سلام و علیک داشت، اولِ بچه خفنها بود و آخرِ صفا و مرام.
...دل مهرشاد ریخت، با خودش گفت:《توی یافت آباد کسی جز مجید با این خلقیات نداریم》.
همه خاطرات خواهرزاده، جلوی چشمش قطار شد؛ از اولین روزهای بچگیشان تا همین اواخر که کمی سرسنگین شده بود.
نبودن مجید چقدر سخت و نفسگیر بود. مهرشاد حالش بد شد، تا چند دقیقه چیزی نمیفهمید. با آب قند و تکان و سیلی کمی حالش جا آمد. گلویش خشک شده بود و زبانش نمیچرخید. با این حال فوری گوشی را برداشت و شماره پدر مجید را گرفت،
_ الو آقا افضل! کجایی؟ چه خبر از مجید زنگ نزده؟ +الحمدالله خوبم اتفاقاً دیروز زنگ زد و با هم صحبت کردیم. ضمناً گفت: شاید تا سه چهار روز، نتونم زنگ بزنم یه وقت بلند نشید راه بیفتید این طرف و اون طرف، این گردان و اون گردان.
_ آقا افضل مگه قرار نبود سر یه هفته مجید رو برگردونند چرا خبری ازشون نیست؟؟..
+ نمیدونم والا حتماً برش میگردونند...
مهرشاد به یکی از رفقای نظامیش زنگ زد و آنجا بود که دستش آمد خواهرزادهاش شهید شده 🥺🕊
دیگر پاهایش توان نداشت دو دستی محکم کوبید به سرش و مثل بچههای ۲ ساله زارزار افتاد به گریه میدانست دیگر مجیدی وجود نخواهد داشت.
اما افضل و آبجی مریم هنوز نمیدانستند پسرشان شهید شده...🖤
مثل مرغ سر کنده بودند دل هر دو مثل سیر و سرکه میجوشید دلشور رهایشان نمیکرد.
مهرشاد دلواپس خواهرش بود.:( خدایا حالا آبجیم بعد از مجید چه میکنه؟؟!! افضل چی...، روزهای سختی در انتظارشان است).
https://eitaa.com/yaranesoleimanii