eitaa logo
مجمع عاشقان بقیع اردکان
4.3هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
41 فایل
مجمع عاشقان بقیع اردکان اردکان ، خیابان مطهری جلسات هفتگی: جمعه شب ها، با سخنرانی سخنرانان توانا و مداحی مداحان اهل بیت از استان وکشور، آموزش مداحی ارتباط با مدیران کانال @Maa1356 @h_ebrahimian
مشاهده در ایتا
دانلود
💞✨💞 ✨💞 💞 📖 ... عاشقانه ای برای مسلمانان»😍 🖋 کنج اتاق چمباته زده و دل شکسته از تلخ زبانی‌های پدر، بی‌صدا گریه می‌کردم و میان گریه‌های تلخم، هر آنچه نتوانسته بودم به پدر بگویم، با دلم نجوا می‌کردم. فرصت نداد تا بگویم من از همنشینی با کسی که در معرفی خودش فقط از شغل و تحصیلاتش می‌گوید، لذت نمی‌برم و به کسی که به جای افکار و عقایدش از حساب‌های بانکی‌اش می‌گوید، علاقه‌ای ندارم که درِ اتاق با چند ضربه باز شد و گریه‌ام را در گلو خفه کرد. عبدالله در چهارچوبِ در ایستاده بود و با چشمانی سرشار از محبت و نگرانی، نگاهم می‌کرد. صورتم را که انگار با اشک شسته بودم، با آستین لباسم خشک کردم و در حالی که هنوز از شدت گریه نفس‌هایم بُریده بالا می‌آمد، با لحنی پر از دل شکستگی سر به شِکوه نهادم: «من نمی‌خوام! من این آدم رو نمی‌خوام! اصلاً من هیچ کس رو نمی‌خوام! اصلاً من نمی‌خوام ازدواج کنم!» عبدالله نگران از اینکه پدر صدایم را بشنود، به سمتم آمد و با گفتن «یواش‌تر الهه جان!» کنارم نشست. با صدایی آهسته و بریده گفتم: «عبدالله! به خدا خسته شدم! از این رفت و آمدها دیگه خسته شدم!» و باز گریه امانم نداد. چشمانش غمگین به زیر افتاد و من میان گریه ادامه دادم: «گناه من چیه؟ گناه من چیه که تا حالا یکی نیومده که به دلم بشینه؟ مگه تقصیر منه؟ خب منم دلم می‌خواد کسی بیاد که ازش خوشم بیاد!» با سر انگشتانم قطرات اشک را از روی صورتم پاک کردم و با لحنی حق به جانب گفتم: «عبدالله! تو می‌دونی، من نه دنبال پولم، نه دنبال خوشگلی‌ام، نه دنبال تحصیلات، من یکی رو می‌خوام که وقتی نگاش می‌کنم، آرومم کنه! این پسره امروز فکر می‌کرد اومده خونه بخره! خیلی مغرور پاشو رو پاش انداخته بود و از اوضاع کار و کاسبی و سود حساب‌های بانکیش حرف می‌زد. عبدالله! من از همچین آدمی بدم میاد!» نگاهش را به چشمان پر از اشکم دوخت و گفت: «الهه! تو رو خدا اینجوری گریه نکن! تو که بابا رو میشناسی. الآن عصبانی شد، یه چیزی گفت. ولی خودشم می‌دونه که تو خودت باید تصمیم بگیری!» سپس لبخندی زد و ادامه داد: «خُب تو هم یه کم راحت‌تر بگیر! یه کم بیشتر فکر کن...» که به میان حرفش آمدم و با دلخوری اعتراض کردم: «تو دیگه این حرفو نزن! هر کی میاد یا بابا رَد می‌کنه یا اونا خودشون نمی‌پسندن...» و این بار او حرفم را قطع کرد: «بقیه رو هم تو نمی‌پسندی!» سرم را پایین انداختم و او با لحنی مهربان و امید بخش ادامه داد: «الهه جان! منم قبول دارم که علف باید به دهن بُزی شیرین بیاد! به تو هم حق میدم که همچین آدم‌هایی رو نپسندی، پس از خدا بخواه یکی رو بفرسته که به دلت بشینه!» و شاید از آمدن چنین کسی ناامید شده بودم که آه بلندی کشیدم و دیگر چیزی نگفتم. عبدالله نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و به خیال اینکه تا حدی آرامم کرده، گفت: «من دیگه برم که برای نماز به مسجد برسم. تو هم بیا بیرون. می‌ترسم بابا دوباره عصبانی شه.» و در برابر سکوت غمگینم، با دلواپسی اصرار کرد: «الهه جان! پاشو بریم دیگه. اصلاً برو تو آشپزخونه پیش مامان و لعیا. باور کن اوندفعه هم معجزه شد که بابا آروم شد.» دلم برای این همه مهربانی‌اش سوخت که لبخندی زدم و با صدایی گرفته پاسخ دادم: «تو برو، منم میام.» از جا بلند شد و دوباره تأکید کرد: «پس من برم، خیالم راحت باشه؟» و من با گفتن «خیالت راحت باشه!» خاطرش را جمع کردم. او رفت، ولی قلب من همچنان دریای غم بود. دستم را روی زمین عصا کرده و سنگین از جا بلند شدم. با چهارانگشت، اثر اشک را از صورتم پاک کردم و از اتاق بیرون رفتم. سعی کردم نگاهم به چشمان پدر نیفتد و مستقیم به آشپزخانه پیش مادر رفتم. ....... ✍نویسنده:
🔷اومد و حکم اعدامشونو اعلام کرد.خواهر بزرگترو دست بسته، روی دوزانو نشوندن زمین وبرادرت چاقو گذاشت روگلوشو درکمال آرامش،بیخ تا بیخ سرش روبرید.بدون حتی ذره ایی حس دلسوزی یاترحم.دختره بیچاره مثل گنجشک سرکنده،دست وپا زد وبقیه کف زدن.دانیال هم باسینه ی سپر کرده،لبخند زد و باغرور چشم چرخوند.تو اون لحظه،زمانو گم کردم.دیدم یکی ازسربازا به سمت دختر بیهوش رفت،که یهو صدای فرمانده بلندشد. 🔷انگار هزاران سوزن درمعده ام فرو میکردند. باورم نمیشد چیزایی که میگفت،شرحِ حالِ دانیالِ دل نازک من باشد.ادامه داد: فرمانده یه جوون فرانسوی بودکه میگفت مسلمونه،اما نبودیعنی من مطمئن بودم که نیست چون شبهایی که میومد سراغم،یه زنجیربه گردنش داشت که یه صلیب بزرگ و زیباازش آویزون بود.البته میتونم قسم بخورم که اکثر اون مردهااصلا مسلمون نیستن چون بیشترشون،یا نشان داوود دارن یا صلیبِ مسیح وخیلی هاشون اصلا عرب نیستن.مخصوصا فرمانده هاشون که آمریکایی و آلمانی وفرانسوی وچچنی و برو تا الی آخر هستن.عربهایی ام که اونجان معمولا اهل عربستان سعودین.عربستان کمک چشم گیری بهشون میکنه.از اسلحه وتفنگ گرفته تا دخترای خوشگل واسه هرزگی.ترکیه هم تاحد زیادی؛این حیونها رو تامین میکنه به خصوص که اجازه رفت وآمد ازمرزهاش وفروش نفت روبه داعش میده. 🔷روی اکثر اسلحه ها وجعبه مهمات و اجناس خوراکی مارک کشورهای عربستان وآمریکاوترکیه ست.اینایی که میگم،نشنیدم،با چشم دیدم.حالا بگذریم کجا بودم؟ آهان.یکی از سربازارفت سراغِ خواهر کوچیکه که بیهوش،پخش زمین بود.میخواست واسه سلاخی بسپردش دستِ دانیال که فرمانده دستور ایست داد.رفت بالا سر دختره و باچشمای کثیفش خوب براندازش کرد. چهرشو یادمه، دخترِ لَوَندی بود.بعد در کمالِ گستاخی گفت:حیفه چنین دخترزیبایی درخدمتِ جهاد ومبارزین نباشه وفرزندی شجاع و دلیر تقدیمِ این راه نکنه.ببریدش برای معالجه.به خدا قسم که به خاطره جهاد از جانش گذشتم تارسول الله در اون دنیا شفیعم باشه. 🔷خندید کوتاه وپرتمسخر: خدا،خدایی که بی خیالِ همه شده.دانیال دیگه انسان نبودحالا عینِ یه ماشین آدم کشی،سر میبرید وجون میگرفت.یکم که زیر نظر گرفتمش،فهمیدم تو اردوگاه وچند جای دیگه به بچه های کوچیک آموزش میده.بچه های کوچیک میدونی یعنی چی؟یعنی از۲ ساله گرفته تا۱۰، ۱۲ساله.میدونی برادرت چی یادشون میده؟اینکه چجوری سرببرن،دست قطع کنن،تیر خلاص بزنن،شکنجه بدن.. 🔷به معده ام چنگ زدم.دردش امانم را بریده بود.عثمان با دهانی باز و گیج مانده روبه صوفی کرد: این بچه ها از کجا میان؟آخه یه بچه ی ۲ساله از جنگ وخونریزی چی میفهمه؟ صوفی سری تکان داد: شما ازخیلی چیزا خبرندارین.این بچه هایه تعدادشون ازپرورشگاههای کشورهای مختلف میان.یه عدشونم از همون حرومزاده های متولد شده از جهاد نکاحن.فکر میکنی بچه هایی که از این به اصطلاح جهاد متولد میشن رو چیکار میکنن؟میبرن شهربازی وبراشون بستنی میخرن؟نخیر.این بچه ها بابرنامه به دنیامیان وباید به دردشون بخورن. 🔷تو هر اردوگاهی؛مکانهای خاصی برای نگهداری وآموزش این بچه ها وجود داره.این طفلی ها از ۱سالگی با اسلحه وچاقو،بزرگ میشن،با تماشای مرگ وجون دادنِ آدمهاقد میکشن.من به چشم دیدم که چجوری یه پسربچه ی۶ساله در کمال نفرت وخشم،تیر خلاصی تو سر۴ تا مرد مسلمون خالی کرد.این بچه ها ابلیس مطلقن..خوده  خوده شیطان.. 🔷عصبی بود خیلی زیاد وبا حرصی فروخورده به چشمانم زل زد: و برادر تو یکی از اون  همون مربیاست که شیطان تربیت میکنه.دانیال یه جانیِ  بالفطره ست. در خود جمع شدم.درد بود ودرد.انگار باتیغ به جانِ معده ام افتاده بودند.نفس کشیدن برایم مساوی بود باچنگال گرگ رویِ تمام هستی ام.دست مشت شده ام راروی معده ام فشار دادم. صدای نگران عثمان تمرکزم رابهم میزد: سارا..سارا جان..چت شده آخه تو دختر؟بلند شو بریم پیش دکتر. 🔷اما من نمیخواستم.من فقط گرسنه ی شنیدن بودم.باید بیشتر میدانستم.دستم را بالا بردم(خوبم عثمان،خوبم.) کمی سرم را کج کردم(صوفی ادامه بده..)عثمان عصبی شد(سارا تمومش کن.حالت خوب نیست.بذارواسه یه وقت دیگه.) اما عثمان چه از حالم میدانست؟ تازه فهمیده بودم که بی خبری،عینِ خوش خبریست.( صوفی بگو..) عثمان دندانهایش راروی هم فشار داد ونگاهی تند روانه ام کرد. 🔷صوفی بیخیال از همه چیز ادامه داد: هیچی.. به اندازه ی یک قطره از همه بارونهای باریده؛امید داشتم،امید به اینکه شاید دانیال تظاهر میکنه وحالا پشیمونه،اما نبود.اینو وقتی فهمیدم که واسه کشتنِ بچه های شیعه ومسیحی تومناطق اشغال شده توسوریه داوطلب میشد وبا اشتیاق واسه اون سربازهای کوچیک از خون وخونریزی میگفت.دانیال دیگه به دردِ مردن هم نمیخورد،چه برسه به زندگی..من دود شدم.برادرت حتی انگیزه مرگ رو ازمن گرفت. ... نویسنده:
🔵یه پاسدارِ ساده ی جانباز... تو یکی از جنگا یه پاشو از دست داده بود‌ شاید جسمش معلول بود اما روح بزرگش وصف نشدنی و خیلی خیلی کامل بود عاشق بابام بودم . و فقط خدا میدونست بعدِ خودش تنها دارییم پدرم بود. در ماشین و بستمو رفتم سمت درختای جاده . تو حال و هوای خودم بودم که صدای ریحانه سکوت و شکست . +حالت خوبه ؟ _اوهوم. چطور ؟ +گفتم شاید از حرفام ناراحت شده باشی . _ن بابا . یه نفس عمیق کشیدم و _ریحانه! قصدِ ازدواج نداری ؟ با حرف من جا خورد . انتظار شنیدنشو ازم نداش با چشای گرد نگام کرد +وا چیشد زدی تو فاز ازدواج من ؟ تو برو یه فکری به حال سر کچل‌ خودت بکن بعد ب من بگو! محمد خدایی از سنت داره میگذره چرا زن نمیگیری ؟ _اوهوع. بحثو عوض نکن جواب منو بده . 🔵خجالت کشید و سرشو انداخ پایین و خیلی آروم‌گف ‌ +حالا که دارم درس میخونم داداش چه عجله ایه ... _اگه طرف خوب باشه چی ؟ چیزی نگف . منم به همین بسنده کردم و ادامه ندادم . سرشو اورد بالا و زل زد تو چشام +نگفتی !! چرا برام زن داداش نمیاری ؟؟ ها!!!؟؟ خو من زن داداش میخام . افق دیدمو تغییر ندادم . تو همون حالت گفتم . _زن دادا مگه پُفکه که من برات بیارم ؟؟ نا سلامتی تو خواهری ... مادر که نداریم برامون آستین بالا بزنه . توهم ک خاهری انگار ن انگار.... خودتم که شاهد بودی دوجا رفتیم ما رو با تیپّا پرتمون کردن بیرون! دگ واقعا باید چه کنیم خواهر ؟ +اولا که دو جا نبود و سه جا بود دوما اینکه با تیپا پرتت کردن یا خودت ردشون کردی ؟ چرا حرفِ الکی میزنی؟ ای داد! ولی قبول کن دگ مغرور جان ! خودت دیانتِ هیچ کیو قبول نداری . چ بگردم چ نگردم بازم رد میکنی . دیگه بدم اومده بود از این بحث ‌ فوری حرف و عوض کردم و گفتم : _بشین بریم شب میشه خطرناکه _ 🔵کلید انداختم و درو وا کردم . رو موهای بابا رو بوسیدم و دستش و گرفتم . ریحانه هم پشتم با ساکا و وسایل در و بست و وارد شد . چراغ و روشن کردم . بابا رو نشوندم رو تخت . از کمدم چندتا پتو در اوردم انداختم کف زمین . _ریحانه بیا . قرصای بابا رو اوردمو گذاشتم دهنش ‌ ریحانه هم با یه لیوان اب اومد. بعد اینکه قرصشو خورد درازش کردم رو تختو روش پتو کشیدم . ریحانه هم همون وسطِ هال پتو پهن کرده بودو از خستگی خوابش برد! چراغای اتاقو خاموش کردم و رفتم حموم .‌ تا اذان صبح برنامه ها و کارایِ هیئت و سپاهو انجام دادم . ریحانه و بابا رو واسه نماز بیدار کردم . بعد نماز دراز کشیدم جای ریحانه و نفهمیدم ‌چیشد ک اصلا خوابم برد. _ 🔵با لگد ریحانه به پهلوم بیدار شدم . +اه پاشو دیگه چهارساعت دارم بیدارت میکنم‌! چایی یخ کرد . _اهههه ریحانه پهلوم شکست.چه وضعشه خواهرررر. چرا مرد عنکبوتی شدی !! ناسلامتی بزرگ شدی . شوهرت فراری میشه از خونه با این کاراتااا . +چیه مشکوک میزنی شوهر شوهر میکنی !!! تو به اون بیچاره چیکار داری عه!!!! از کَل کَلامون بابا خندش گرفته بود . با خنده گف : +بسه دیگه بیاید صبحانه بخورید دیر میشه نوبت داریم! با این حرفش به ساعت نگاه کردم . هشت و نیم بود . _ای به چشم‌ پدر دلربا ! رفتم‌تو اشپزخونه و دست و صورتمو شستم .‌ که دوباره با غرغرای ریحانه مواجه شدم . بیخیال نشستم سر سفره ! لیوان چاییمو برداشتمو تلخ خوردمش. پریدم تو اتاق و لباسم وعوض کردم بعد دوش گرفتن با عطر خنکم 🔵با کنایه ب ریحانه که آماده دست ب سینه نگام میکرد گفتم _اه اه همیشه همینییی تو دختررر تو کِی میخوای درست شی؟ آرزو ب دلم موند ی روز زود اماده شی! همش وقتِ همه رو میگیری. از اینکه داشتم‌با ویژگیای خودم اذیتش میکردم خندم گرفت ریحانه دنبال یه چیزی میگشت ک پرت کنه طرفم قبل اینکه بالشت رو سرم فرود بیاد جاخالی دادم وازخونه خارج شدم در ماشینو واسه بابا باز کردم و خودمم نشستم داشتم ب موهام حالت میدادم‌ک ریحانه هم بهمون اضافه شد 🔵بعد نیم ساعت انتظار خانم منشی افتخار داد و با صدایی ک بیشتر شبیه صدای کلاغ بود گفت: +آقای دهقان فرد بفرمایید نوبت شماست. مطب این دکتر همیشه شلوغ بود و خیلی سخت میشد نوبت گرفت. با پدر و ریحانه رفتیم تواتاق دکتر. با صدای در دکتر خوش اخلاق پدر بهمون لبخند زدو راهنماییمون کرد تا بشینیم . همه آزمایشا و نوارِ قلب و جوابِ اِکو رو اَزمون گرفت و با دقت نگاشون میکرد. شروع کرد ب پرسیدن سوالاتی از پدرم خلاصه بعد چند دیقه گفت: +همونطور که قبلا هم گفتم شما باید دوباره جراحی بشید موردتون خیلی خطرناکه.... واسه دوماهه دیگه بهتون نوبت میدم. حتما بیاید تاکید میکنم حتما!!! تو این زمانم خیلی مراقب باشین.. 🔵داشتیم برمیگشتیم خونه پدر حرفی نمیزد و ریحانه ناراحت ب بیرون نگاه میکرد ترجیح دادم منم چیزی نگم به جاده خیره شدم و دنده رو عوض کردم! ادامه دارد... نویسندگان: و
🌺🌿🌺🌿🌺 🌿🌺🌿🌺 🌺🌿🌺 🌿🌺 🌺 ⚡️ادامه داستان جذاب و واقعی ✅💐 💐✅ 🎯💎🎯💎🎯💎🎯💎🎯 💠 : فقط به خاطر تو اومد بیرون ... جدی زل زد توی چشمام ... - تو که هنوز بیداری ... هول شدم ... - شب بخیر ... و دویدم توی اتاق ... قلبم تند تند می زد ... - عجب شانسی داری تو .. بابا که نماز نمی خونه ... چرا هنوز بیداره؟ ... این بار بیشتر صبر کردم ... نیم ساعت از اذان گذشته بود که خونه ساکت شد ... چراغ آشپزخونه هم خاموش شده بود... رفتم دستشویی و وضو گرفتم ... جانمازم رو پهن کردم ... ایستادم ... هنوز دست هام رو بالا نیاورده بودم ... که سکوت و آرامش خونه ... من رو گرفت ... دلم دوباره بدجور شکست ... وجودم که از التهاب افتاده بود... تازه جای زخم های پدرم رو بهتر حس می کردم ... رفتم سجده ... - خدایا ... توی این چند ماه ... این اولین باره که اینقدر دیر واسه نماز اومدم ... بغضم شکست ... - من رو می بخشی؟ ... تازه امروز، روزه هم نیستم ... روزه گرفتنم به خاطر تو بود ... اما چون خودت گفته بودی ... به حرمت حرف خودت ... حرف پدرم رو گوش کردم ... حالا مجبورم تا 15 سالگی صبر کنم ... از جا بلند شدم ... با همون چشم های خیس ... دستم رو آوردم بالا ... الله اکبر ... بسم الله الرحمن الرحیم ... هر شب ... قبل از خواب ... یه لیوان آب برمی داشتم و یواشکی می بردم توی اتاق ... بیدار می شدم و توی اتاق وضو می گرفتم ... دور از چشم پدرم ... توی تاریکی اتاق ... می ترسیدم اگر بفهمه ... حق نماز خوندن رو هم ازم بگیره... . 🔷🔷 💠 : زمانی برای مرد شدن از روزه گرفتن منع شده بودم ... اما به معنای عقب نشینی نبود ... صبح از جا بلند می شدم ... بدون خوردن صبحانه ... فقط یه لیوان آب ... همین قدر که دیگه روزه نباشم ... و تا افطار لب به چیزی نمی زدم ... خوراکی هایی رو هم که مادرم می داد بین بچه ها تقسیم می کردم ... یک ماه ... غذام فقط یک وعده غذایی بود ... برای من ... اینم تمرین بود ... تمرین نه گفتن ... تمرین محکم شدن ... تمرین کنترل خودم ... بعد از زنگ ورزش ... تشنگی به شدت بهم فشار آورد ... همون جا ولو شدم روی زمین سرد ... معلم ورزش مون اومد بالای سرم ... - خوب پاشو برو آب بخور ... دوباره نگام کرد ... حس تکان دادن لب هام رو نداشتم ... - چرا روزه گرفتی؟ ... اگر روزه گرفتن برای سن تو بود ... خدا از 10 سالگی واجبش می کرد ... یه حسی بهم می گفت ... الانه که به خاطر ضعف و وضع من ... به حریم و حرمت روزه گرفتن و رمضان ... خدشه وارد بشه ... نمی خواستم سستی و مشکل من ... در نفی رمضان قدم برداره ... سریع از روی زمین بلند شدم ... - آقا اجازه ... ما قوی تریم یا دخترها؟ ... خنده اش گرفت ... - آقا ... پس چرا خدا به اونها میگه 9 سالگی روزه بگیرید ... اما ما باید 15 سالگی روزه بگیریم؟ ... ما که قوی تریم ... خنده اش کور شد ... من استاد پرسیدن سوال هایی بودم که همیشه بی جواب می موند ... این بار خودم لبخند زدم ... - ما مرد شدیم آقا ... - همچین میگه مرد شدیم آقا ... که انگار رستم دستانه ... بزار پشت لبت سبز بشه بعد بگو مرد شدم ... - نه آقا ... ما مرد شدیم ... روحانی مسجدمون میگه ... اگر مردی به هیکل و یال کوپال و ... مو و سیبیل بود ... شمر هیچی از مردانگی کم نداشت ... ما مرد بی ریش و سیبیلم آقا ... فقط بهم نگاه کرد ... همون حس بهم می گفت ... دیگه ادامه نده ... - آقا با اجازه تون ... تا زنگ نخورده بریم لباس مون رو عوض کنیم ... . ⬅️ادامه دارد... 🎯💎🎯💎🎯💎🎯💎🎯
بسم الله الرحمن الرحیم 🔷داستان «یکی مثل همه-2»🔷 ✍️ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی هر چه دورِ پسرِ حدودا سه چهار ساله و دخترِ پر احساس و فوق العاده باهوشِ هفت هشت ساله شلوغ باشد و برایش قصه گل آقا و گلی خانم تعریف کنند و دو سه رنگ ماژیک برایشان بخرند و دیوارِ بزرگِ پلاستیکی برای نقاشی و بازی آنها نصب کنند و با انواع و اقسام خوراکی ها سرشان را گرم کنند و چند ساعت تلوزیون و برنامه کودک پخش کنند و یک داییِ گرمِ باهوشِ اهلِ فکر و تربیت کودک مثل داود در کنارشان باشد، بالاخره هر چه به ساعت های پایانی شب نزدیک و نزدیک تر میشوند و تب و تابِ انواع خوشی ها و لذت ها فروکش میکند، آخرش در می آیند و با ابرویی در هم کشیده و بغضی جانسوز میپرسند: «کو مامانم؟» هر چه و هر طور که به آنها جواب بدهید، بغضشان بیشتر میشود و میپرسند: «مامانم کی میاد؟» نه میشود دروغ گفت و نه میشود راستش را گفت. چون نه خبر داری و نه اصلا معلوم است که چه شود و کی برگردد؟ و خدا به حق آبروی فاطمه زهرا نیاورد لحظه ای را که بچه ای بفهمد که انگار خبری نیست و ترس و وحشتِ بی مادری بیفتد به جانش! دیگر آن موقع است که دنیا روی سر کودک... سپس دنیا روی سر اطرافیان خراب میشود. حتی وقتی آدم بزرگ ها در سنین بزرگسالی طعم بی مادری را بچشند، واقعا یتیم میشوند و جای زخمش اذیتشان میکند. چه برسد به بچه ای که مادرش نمرده. که شاید اگر مرده بود، میگفتیم خاک سرد است و کم کم آرام میشود و... داود و نیره خانم هر چه به مراجع قانونی مراجعه کردند و هر چه با چهار تا بزرگتر مشورت کردند و گفتند که این زن، مادر دو تا طفل صغیر است و نباید از بچه هایش دور بشود و بچه ها چه گناهی کرده اند و ... فایده ای نداشت. حتی یک نفر که خیلی وارد بود و از طرف پدری، اقوام دورِ داود بود به نیره خانم و داود گفت: «پیشنهاد میکنم دنبالش نباشید. چون اگر زندان مادر طول بکشه، ازش سلبِ صلاحیت مادری میشه. با وضعِ بدِ پدر بچه ها و این که اونم زندانه، قانون میتونه درباره بچه ها تصمیم بگیره و خودتون میفتید تو دردسر.» وقتی داود و نیره خانم از دفتر کسی که این حرف را زد آمدند بیرون، داود کنار خیابان ایستاده بود تا تاکسی بگیرد و مادرش را از زیر آفتاب بردارد و ببرد به خانه که یهو حال نیره خانم بد شد. حتی ما منتظر بودیم زودتر حال نیره خانم بد بشود. اما آن زن، تا آن زمان صبوری کرده بود. آن لحظه، گلاب به رویتان، این قدر بالا آورد که رنگش شد مثل گچ. داود که خیلی ترسیده بود، به تاکسی که برای آنها ایستاده بود، پول بیشتر داد تا آنها را به در خانه برساند. @Mohamadrezahadadpour در را باز کردند و رفتند داخل. داود که حال مادرش در دستش بود و میدانست که الان اتفاق بدی می افتد، فورا به برادرانش گفت: «دست نیلو و سجاد را بگیرین و ببرین تو کوچه. یه کم بیرون بازی کنید و تا نگفتم نیایید داخل!» هنوز بچه ها درِ خانه را پشت سرشان چفت نکرده بودند که داود صدای جیغ بسیار بلندی از اتاق شنید. تا به طرف درِ اتاق رفت، دید مادرش در را از پشت قفل کرده و دارد محکم به صورت خودش میزند و پشت سر هم جیغ میکشد. اینقدر نیره خانم به صورت و دماغش کوبید که خون از لابلای دستانش بیرون میپرید. و این قدر جیغ هایش از عمق جان و سوزناک بود که بعد از هفت هشت ده تا جیغ بلندی که زد، گلویش قفل شده بود و دیگر صدایی نداشت. ادامه👇