#سلام_امام_زمانم ❣
اے ڪه روشن✨ شود
از نـور تو هر صبح جهان
روشنـــاے دل من💛
حضرتـــ خورشـید سلام.
#اللهـمعجـللولیڪالفـرج
═✧❁🌷یازهرا🌷❁✧┄
💢💢🌱💢💢🌱💢💢🌱💢
💢🌱💢🌱💢🌱💢🌱💢
🌱💢🌱💢🌱💢🌱💢
💢🌱💢🌱💢🌱💢
🌱💢🌱💢🌱💢
💢🌱💢🌱💢
🌱💢🌱💢
💢🌱💢
🌱💢
💢
#پاد❤️🔥
#مرضیه_یگانه
#پارت_12
اشکانم باز از چشمانم چکید که مصمم گفتم:
_اگه قرار باشه از این سکوت دوتایی بهره ببریم اشکال نداره....اما اگه قرار باشه این سکوت فقط به نفع تو باشه ... من همین الان همه چی رو به مادرت میگم...
مردد بود.
نگاهم کرد و پرسید:
_حالا شرط و شروطت چیه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_اول اینکه قرار نیست چون زن و شوهر نباشیم بی قانون هم باشیم... بالاخره برای خودتم خوب نیست طوری رفتار کنی که بقیه بهمون شک کنند... پس دورهمی های مجردی و مسافرت مجردی و تفریحات مجردی ممنوعه....
پوزخند زد که با همان پوزخندی که زد رفتم سمت در ورودی و گفتم:
_پس میرم که به مادرت بگم ...
و تا جلوی در رسیدم سمتم دوید و مچ دستم را گرفت.
طوری که هر دو محکم به در خوردیم و صدای بدی تولید شد.
با جدیتی دو برابر و تهدیدی که به وضوح در صدایش به نمایش گذاشت ، گفت:
_ببین کوچولو... قرار نیست تو با اهرم مادرم هی منو تحت فشار بذاری....
_من فقط شرایطم رو گفتم.
_شرایطت قبول اما استثنا هم بذار...
_باشه...
نفس بلندی کشید و کمرش را صاف کرد.
_در ضمن اینقدر هم منو با مادرم تهدید نکن....
تنها نگاهش کردم که رفت سمت تنها اتاق خواب خانه و گفت:
_شب بخیر....
و تا در را پشت سرش بست بلند گفتم:
_ببخشید... کی گفته اون اتاق مال توعه فقط؟!
در را باز کرد و سرکی کشید.
_پس نکنه مال توعه!
_صد البته.... من نیاز دارم اتاق داشته باشم تا بخوام لباس عوض کنم... شما که نیاز نداری.
کمی فکر کرد و از اتاق بیرون آمد.
_خیلی خب بابا... اتاق شبا مال تو ...روزا مال من ...
لبخند پیروزمندانه ای زدم و گفتم:
_ممنون که درک بالایی دارید ....
و او از اتاق بیرون زد و من سمت اتاق رفتم.
در را که پشت سرم بستم تازه یادم آمد که چه زندگی را شروع کرده ام.
تخت دو نفره ای که قرار بود تنها برای من باشد و اتاق تنهایی هایم برای اشک ها و گریه هایم.
⛔️کپی حتی با نام نویسنده حرام است و پیگرد قانونی دارد.⚖
نویسنده راضی نیست❌
💢💢🌱💢💢🌱💢💢🌱💢💢
🌱_______ 🌱_______🌱_______
@yeganestory
____🌱_________🌱_________
💢💢🌱💢💢🌱💢💢🌱💢💢
💢💢🌱💢💢🌱💢💢🌱💢
💢🌱💢🌱💢🌱💢🌱💢
🌱💢🌱💢🌱💢🌱💢
💢🌱💢🌱💢🌱💢
🌱💢🌱💢🌱💢
💢🌱💢🌱💢
🌱💢🌱💢
💢🌱💢
🌱💢
💢
#پاد❤️🔥
#مرضیه_یگانه
#پارت_13
میان اشک هایی که می ریختم و زیر لب کمی غر می زدم ، درگیر باز کردن زیپ لباسم شدم اما مگر می شد!
ناچار خسته از این تلاش بیهوده از اتاق بیرون زدم.
هالوژن های آشپزخانه را به عنوان چراغ خواب روشن کرده بود و روی زمین دراز کشیده بود.
کت و شلوارش هم روی یکی از مبل ها بود و چادر نمازی که برای من بود و برای بازدید مهمانان از جهیزیه ام ، همراه سجاده وسط پذیرایی پهن ، برداشته بود و روی خودش کشیده بود!
بالای سرش ایستادم و گفتم:
_میشه کمک کنید...
و چنان از صدایم چشم گشود و ترسید که لحظه ای فکر کردم ، خواب بوده است و من او را بیدار کرده ام.
_یا بسم الله... چته؟!... چرا مثل جن ظاهر میشی بابا؟!
_ببخشید فکر کردم بیداری.
چادر نمازم را بیشتر بالا کشید و پرسید:
_حالا چیه؟!
_میگم ... میگم که....
_ببین من خوابم میاد اگه می خوای دو ساعت میگم که میگم که کنی ، من برم روی تخت بخوابم و تو همینجا....
ناچار شدم چشم ببندم تا از خجالت آب نشوم.
_ببخشید ولی من نمی تونم زیپ لباسمو باز کنم....
_خب ....
چشم گشودم و گفتم:
_خب نداره... میشه کمک کنید.
تا خواست دست دراز کند سمت لباسم ، فوری چادر نمازم را از روی تنه اش کشیدم و گفتم:
_اول اینو بده من ...
و همین که چادر نماز را کشیدم ، دیدم او خودش بدون زیر پوش خوابیده و برای همین چادر نماز را روی خودش انداخته....
او هم فوری چادر نماز را از دستم کشید و گفت:
_بده به من ببینم.... من خودم زیرپوش ندارم ....
خنده ام گرفت از این اتفاق و به زحمت خودم را نگه داشتم که بلند نخندم که نگاهم کرد.
حالا نه چادر نماز را به من می داد و نه من اجازه ی باز کردن زیپ لباسم را ...
چندباری نگاهش بین چادر نمازم که روی خودش انداخته بود و لباس عروس من ، رفت و برگشت که من زدم زیر خنده.
او هم نمی دانم از خنده ی من یا از این اتفاق ، به خنده افتاد که گفتم:
_من برمیگردم تا شما رو نبینم... شما هم چادر نمازم را به من بده....
و من برگشتم و او چادر نماز را روی سرم انداخت و بعد دستانش را زیر چادر برد و دنبال گیره ی زیپ لباسم گشت.
از خجالت لبم را زیر لب گرفتم که بالاخره زیپ را پیدا کرد و پایین کشید که من با همان چادر نماز روی سرم و لباس عروسی که حالا پشتش زیر چادر باز شده بود ، دویدم سمت اتاق خواب.
صدایش را از پشت در اتاق شنیدم که گفت:
_چادر رو بده حالا....
⛔️کپی حتی با نام نویسنده حرام است و پیگرد قانونی دارد.⚖
نویسنده راضی نیست❌
💢💢🌱💢💢🌱💢💢🌱💢💢
🌱_______ 🌱_______🌱_______
@yeganestory
____🌱_________🌱_________
💢💢🌱💢💢🌱💢💢🌱💢💢
پارت اول پازل C꯭᭄ꨄ︎:
https://eitaa.com/3261002/75879
پارت اول رمان پاد C꯭᭄ꨄ︎:
https://eitaa.com/yeganestory/111294
💐🦋
-مردم اگر می دونستند که برزبان آوردن یک
«اللَّھُـمَعجِّـلْلِوَلیِڪَألْـفَـرَج»✨
چقدر بزرگشون میکنه و مشکلاتشون رو حل کنه؛ 💐🦋
همه زندگیشون و میزاشتن زمین ودست به آسمون می بردن و ازته دل می گفتند: «اللَّھُـمَعجِّـلْلِوَلیِڪَألْـفَـرَج»✨
💐🦋
💠 با پنج گروه دوستی نکنید. 💠
🌺 امام صادق عليه السلام از پدرشان نقل ميفرمايند: پدرم علي بن الحسين عليه السلام به من فرمود: پنج نفر را در نظر داشته باش و با آنها همراه و هم صحبت و رفيق راه مشو. من گفتم پدرجان آنها چه كساني هستند؟ فرمود:
1⃣ بپرهيز از همراهي و رفاقت با دروغگو؛ زيرا او به منزله ی سرابی است كه دور را به تو نزديك و نزديك را به تو دور سازد.
2⃣ و بپرهيز از رفاقت با فاسق؛ زيرا او تو را به لقمه ای بفروشد و يا كمتر از آن.
3⃣ و بپرهيز از رفاقت با بخيل؛ زيرا او دست ازكمك به تو به وسيله مالش بردارد آنگاه كه تو بي نهايت بدان نيازمندی.
4⃣ و بپرهيز از رفاقت با احمق؛ زيرا او ميخواهد بتو سود برساند ولي به واسطه ی حماقتش به تو زيان ميرساند.
5⃣ و بپرهيز از رفاقت با قاطع رحم؛ زيرا من يافتم او را كه در سه جاي قرآن به او لعن شده است: « سوره محمد آيه 23 و سوره رعد آيه 24 و سوره بقره آيه 27 »
📚 اصول كافي ، ج4، ص86.
پارت اول پازل C꯭᭄ꨄ︎:
https://eitaa.com/3261002/75879
پارت اول رمان پاد C꯭᭄ꨄ︎:
https://eitaa.com/yeganestory/111294
از هر دست بدی از همون دست یه جـــــوری غیرمنتظره پس میگیری !
پس با مردم همونجوری رفتار کن که دوس داری باهات رفتار بشه ..
🍁@yeganestory 🍁