🌱
#داستانک
👌مقاومت مرحوم بابام واقعا ستودنی بود!!
داداشم که اتفاقا الان باجاناقمه و 4 سال ازم کوچکتره، دانشجوی سال دوم دانشگاه بود که گفت میخام ازدواج کنم؛
👈خب کسی جدی نگرفت،
برادر بزرگترش که من باشم مجرد بودم، خودش بچه سال بود و دانشجو، کار و بار نداشت و خدمت سربازی هم نرفته بود و وضع مالی خانواده هم جوری نبود که ساپورتش کنه و صدتا داستان دیگه....
ولی ایشون ول کن نبود و هی گفت و گفت و برا هر مخالفی استدلال متناسب طرف رو می آورد،
از اوضاع خراب تهران و دانشگاه و داغونی روحیه اش و کمک به بهتر درس خودنش و احیای سنّت پیامبر و ....
👈یواش یواش لزوم ازدواج خودش رو گفتمان کرد!!
مطالبه داداش کوچکتره که جدی شد و کار داشت به جاهای سخت می کشید، منم پشتش دراومدم و گفتم من که حالا حالا ها نمیخام زن بگیرم، اینو زنش بدین و ...
👈مامانم که اوایل راضی نمی شد و شرط و شروط میذاشت، تا اینکه یه بار یکی از خانم فامیلهای باکلاسمون نمی دونم زنگ زد چی گفت بهش از پسرهمسایشون که دانشجو نخبه بوده و خواسته زن بگیره و نذاشتن و ...
که کلا مادرمان نظرش مثبت شد.
👈و امّا بابام از اول با اساس ازدواج تحت هر شرایطی و با هر کِیسی مخالف بود و کلاً داستان رو جدّی نگرفته بود و مدام یه جمله رو تکرار میکرد: من مخالفم؛
"باشیننان چیخالدین"
برگردان فارسی: از سرش بیرون بیاورید.
👈زمان که می گذشت و بزرگترای فامیل هم کم کم قبول کردن که کامران میخاد ازدواج کنه بابام باز می گفت: من مخالفم؛
"باشیننان چیخالدین"
👈خلاصه کار جدی تر شد و جلسه کردیم و گفتیم خب آقا داماد عروس خانم کی هستند؟
داداشم گفت کِیس خاصّی مدّ نظر ندارم و باید مامان و آبجی معرفی کنند دا.
من گفتم معرفی رو همه می کنند ولی کدام دیوانه ای به توی یک لا قبا دختر میده آخه؟
👈بابام باز گفت: بابا من مخالفم؛
"باشیننان چیخالدین"،
معرفی کِیس ها شروع شد، ولی تابلو بود که جوابها منفی باشه،
تا اینکه من گفتم برید خواستگاری دختر حاج فلانی
بابام گفت: باشیننان چیخالدین، کوفی عنان عقل دارد و به پسر دانشجو و بیکار خدمت نرفته دختر نمی ده،
گفتم اتفاقا چون عاقله، فقط از ایشون احتمالش هست که جواب مثبت گرفت!
👈بررسی ها شد و حاجی عمه خانم مرحومم زنگ زد و صحبتهای اولیه شد،
فردا شب خانواده حاضر شدن برن خواستگاری، که داداشم گفت: پیژامه ام کجاست؟
گفتم زیرشلواری میخای چیکار؟
گفت: شاید ایش جورلندی گئجه قالدیم😂
برگردان فارسی: شاید توافق شد و شب موندم 😂
بابام از اون ور گفت: من مخالفم،
"باشیننان چیخالدین"
شب رفتن و بله برون شد و شب عقد هنوز بابام مصرّ بود که توافق نشود و ازدواج از سر برادرم بیرون بیاید!
فرداش قبل عقد بابام برا آخرین بار ولی با امید گفت:
بازم خودتون میدونین ولی من مخالفم؛
باشیننان چیخالدین 😊
بله؛
👌مقاومت خدا بیامرز بابام در مخالفت با #هر_توافق_در_هر_شرایطی واقعا ستودنی بود!!
🔻 @yekaz80