کربلا که بودیم جلو یه موکب سه تا پسر نوجوون وایساده بودن تا فهمیدن ایرانیم اومدن باهام صحبت کردن، خیلی ساده و خاکی بودن. اونجا عمیقا دلم خواست یه برادر کوچیک تر ۱۵_۱۶ ساله داشته باشم باهاش حرف بزنم ببینم دنیاشون چجوریه
مادر نیستم ولی از همینجا پسردوستی خودمو اعلام میکنم
اینکه ذره ذره قد کشیدن پسرتو ببینی خیلی لذت بخشه
کسیو دوست ندارم انگار هیچ هیجانی تو زندگیم نیست وقتاییم که کسیو دوست دارم کل اون ایام این دلتنگی میاد عین شتر میخوابه رو کل وجودم
چین این احساسات
آره من درونگرام ولی گاهی وختا احتیاج دارم با یکی حتی درمورد جای کش جورابمم صحبت کنم
احتیاج دارم انقد بابت چیزای چرتی که هزاران هزار بار برا خودم تو ذهنم حلش کردم و به جواب منطقیای رسیدم ناراحت نشم.
چه مرگمه خب
ولی نباید وقتی تلگراممو باز میکنم جز پیام از کانالای موودیم پیام دیگه ای نداشته باشم