هدایت شده از پیشانینوشت
17107_157485 (1).pdf
حجم:
827.1K
لینک یادداشت
یکی دیگر از چندده یادداشتی که برای شهرآرا نوشتم و بینهایت دوستش دارم.
پ.ن: انتشار به بهانهی ولادت امام رئوف علیهالسلام.
@pishaninevesht
کانال مسعود یوسف پور
لینک یادداشت یکی دیگر از چندده یادداشتی که برای شهرآرا نوشتم و بینهایت دوستش دارم. پ.ن: انتشار ب
ممنونم که در یاددشتهات به ابیات این کمترین هم میپردازی عزیزم.
https://eitaa.com/yosefpoor_ir
شاعر ارجمند سرکار خانم سعیده کرمانی و همسر محترمشان برادرم حاج سعید حمیدیانفر بهمراه خانواده موکبی برپا کردند در مجاورت مسجد قبای مشهد.
از ابتدای جنگ تا امروز؛ نوحهها و شعارهای خوبی تولید کردند. هرشب در خیابان فعالیت دارند و جهاد میکنند ولی آنچه شگفت انگیز است؛ پرداختن به ایدههاییست که جنبه اجتماعی بالایی دارد.
هرشب، خانوادههایی که مشرف میشوند به موکب، مهری منقش به نام مبارک «ایران» بر پارچه ای سفید میزنند و اینگونه حضورشان را به رنگ سرخ و سبز بر جریده تاریخ ثبت میکنند. در نهایت این مهرها که حاکی از حضور گسترده مردم است تبدیل به پرچم مقدس ایران میشود!
گزارش کامل اینجاست:
https://eitaa.com/kaftarchahiemamreza/1099
خدا قوتی با آرزوی بهترینها در این مسیر مقدس...
مسعود یوسفپور | @yosefpoor_ir
با منکران بگو که از القاب آن ولیست
«جاوید شاه»، شاهِ نجف؛ مرتضی علیست
مسعود یوسفپور | @yosefpoor_ir
ما از ملازمان درگاه حضرت حجت علیه السلام هستیم. یکی از جمع ما که در خدمت مولایمان بود، وفات کرده است؛ لذا حضرت ما را مأمور فرموده اند که سدر و کافورش را از تو بخریم.
این را که شنیدم، از خود بی خود شدم. گاه دست یکی و گاه دست دیگری را می گرفتم و التماس می کردم. کم کم التماسم به تضرع تبدیل شد. اما آنها می گفتند: «این کار بسته به اجازه ی آن بزرگوار است و چون اجازه نفرموده اند، جرأت این جسارت را نداریم.»
گفتم: «مرا به محضر حضرتش برسانید، بعد همان جا، طلب رخصت کنید، اگر اجازه فرمودند، شرف یاب می شوم وگرنه از همان جا برمی گردم.»
اما آنها باز هم امتناع کردند و من باز تضرع نمودم. باز اصرار کردم. آن قدر که به حالم ترحم نموده، قبول کردند. من هم با عجله کافور و سدر را تحویلشان دادم، دکان را بستم و همراه ایشان به راه افتادم. رفتیم تا به ساحل دریا رسیدیم. آنها مانند حرکت بر روی خشکی، بر روی آب رفتند. من ایستادم و به آنها نگاه کردم. کمی که رفتند، متوجه من شدند. یکی از آنها گفت: نترس! خدا را به حق حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف قسم بده که تو را حفظ کند، پس بسم الله بگو و بیا».
من همان کردم که گفتند و به آب زدم. انگار روی خشکی راه می رفتم. به وسط دریا رسیده بودیم که آسمان ابری شد و باران باریدن گرفت. یادم افتاد چندی قبل از این که این دو ملازم آقا به دکانم بیایند، صابونی پخته و آن را برای خشک شدن در آفتاب، بر پشت بام گذاشته بودم. به خود گفتم: «این باران همه ی صابون هایم را خراب می کند.»
به محض این که این فکر به ذهنم رسید، پاهایم در آب فرو رفت. شروع کردم به دست و پا زدن و شنا کردن.
آن دو متوجه شدند. دست مرا گرفتند و از آب بیرون کشیدند. یکی از آنها گفت:
«از آن خطور ذهنی که به فکرت رسید، توبه کن و مجدداً خدای تعالی را به حضرت حجت علیه السلام قسم بده».
من هم توبه کردم و دوباره خدا را به حق حضرت حجت علیه السلام قسم دادم، و همراه آن دو نفر و بر روی آب شروع به راه رفتن نمودم.
به ساحل رسیدیم و راهمان را ادامه دادیم. مقداری که رفتیم، به بیابان رسیدیم. در دامنه ی بیابان چادری بود که نور آن فضا را روشن کرده بود.
همراهان گفتند: «تمام مقصود در این خیمه است».
نزدیک چادر رفتیم. من و یکی از آن دو ایستادیم و دیگری برای کسب اجازهٔ شرفیابی من وارد خیمه شد.
او درباره ی من با حضرت شروع به صحبت کرد، به طوری که صدای او و مولایم را از داخل چادر می شنیدم. وقتی برای شرف یابی من از مولایم اجازه خواست، خودم شنیدم که آقا فرمود:
«رُدّوه فَإنَّه رَجُلٌ صابونی؛ او را برگردانید، زیرا او مردی صابونی (دلبسته صابون) است.»
مسعود یوسفپور | @yosefpoor_ir
باز باید به خیابان زد و از وحدت گفت
تا نفس هست از این مردم و این بعثت گفت
جانفدایند همه مردم و باید به همه
نفست حق و دمت گرم و خدا قوت گفت
سنگ بر پهنۀ دریا زده از بیخردی
کر و کوری که به این قوم #اقلیت گفت
دارد این ملک بقایی که جهان معترف است
تا ابد باید از ایرانِ ابرقدرت گفت
ما به برگشتن یاران سفرکرده خوشیم
اعتقادی که در آن میشود از رجعت گفت
باز پرسیدم از آن خوبتر از ماه و زمین
با دلِ تنگ من از فلسفۀ غیبت گفت
شاعر: مسعود یوسف پور
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
🔻کانال اختصاصی شاعر | عضو شوید👇
↳ https://eitaa.com/joinchat/2836922396Ccd3c5025fd
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 دائم الوضو بودن
• از مرحوم حاج آقای روحانی کاشمری هم نقلی از دوستان شنیدم که فردی که بیوضو میخوابد را کالمیت ( مانند مرده ) خطاب میکردند.
همانطور که جن کافر از انرژی افرادِ غسلناکرده بهره میبرد و کسالت میآورد، از وضو و غسل بدش میآید فلذا اثرات جسمی و روحی وضو بر شخص هم بینظیر است.
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
🔻کانال مسعود یوسفپور | عضو شوید👇
↳ https://eitaa.com/joinchat/2836922396Ccd3c5025fd
هدایت شده از کانال مسعود یوسف پور
غزلی ارتجالی که شب میلاد حضرت در مسیر کوچه سرشور دست داد:
همیشه با تو از این راه گفتگو کردم
زبان گریه...که با آن چو طفل خو کردم
نیافتم غزلی در خورت کنار ضریح
چه کاغذی که من این گوشه زیر و رو کردم!
سپید بخت شدم مثل مرمر این صحن
از آن زمان که به این آستانه رو کردم
گواه میدهد ای شاه! قالی درگاه
که از غبار حرم کسب آبرو کردم
حدیث قول و قرار تو را و سلمانی
همیشه با دل خود، وصف مو به مو کردم
میان صحن تو امروز عود چرخاندند
شمیم کرب و بلا را دوباره بو کردم
زیارت تو الهی شود نصیب همه
به جای هرکه حرم نیست، آرزو کردم
مسعود یوسف پور
شب ولادت آقاجانم علی ابن موسی الرضا علیه السلام ۱۴۰۴
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
📝#مسعود_یوسف_پور| عضو شوید👇
↳ https://eitaa.com/joinchat/2836922396Ccd3c5025fd
هدایت شده از کانال مسعود یوسف پور
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📱 نماهنگ گوشۀ مشهد | شهادت امام رضا علیه السلام
🎤با اجرای حسین طاهری
📝شعر از مسعود یوسف پور
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
اجرای 👈 کامل شعر + روضه گریز
اجرای 👈 حاج احمد واعظی
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
📝#مسعود_یوسف_پور| عضو شوید👇
↳ https://eitaa.com/joinchat/2836922396Ccd3c5025fd
هدایت شده از سیدمهدی حسینی رکن آبادی
باز باید به خیابان زد و از وحدت گفت
تا نفس هست از این مردم و این #بعثت گفت
جانفدایند همه مردم و باید به همه
«نفست حق» و «دمت گرم» و «خدا قوت» گفت
سنگ بر پهنۀ دریا زده از بیخردی
کر و کوری که به این قوم #اقلیت گفت
دارد این ملک بقایی که جهان معترف است
تا ابد باید از ایرانِ ابرقدرت گفت
ما به برگشتن یاران سفرکرده خوشیم
اعتقادی که در آن میشود از رجعت گفت
باز پرسیدم از آن خوب، تر از ماه و زمین
با دلِ تنگ من از فلسفۀ غیبت گفت
#مسعود_یوسف_پور
#شعر_تبیینی
#شعر_پایداری
#مردم_در_خیابان
یکی از دوستان عزیز شاعر، صفحه پلاکارد را احداث کرده که میتوانید اشعارتان را در خدمتشان بگذارید برای تجمعات:
https://eitaa.com/pelakard_ir
ماجور باشید