یاد یه خاطره ای از اردو جهادی افتادم :
یه شب بچه ها شربت درست کرده بودن دو تا بطری مونده بود
مسئول محل اسکانمون میخواس بره خالی کنه شربتارو، ازم پرسید کجا خالی کنیم ؟
گفتم بیا بریم کنار اون درخت خالی کنیم
گفت درخت چیزیش نمیشه ؟
گفتم چرا میشه ، قندش میره بالا 😂
تو این لحظه برا اولین بار شاهد گفتنِ فحشهای با ادبی از سمت مسئول اسکانمون بودم :)))😂
#مکتوباتِفاطمهبانو
سرم از شیشه ماشین بیرون بود
پسر بچه با فرم مدرسه کنار دیوار وایساده بود
بلند گفتم مگه مدرسه نداری؟
رفتیم جلوتر دیدم مامانش کوله به دست داره نگام میکنه 🦦😂.